تبليغاتX
شمعدانی ها - زمين دل‌مرده، سقف آسمان كوتاه

شمعدانی ها

 

همه­ی خیابان­های منتهی به وزارت کشور را بسته­اند و نتیجه­اش اینست که خیابان­ها و کوچه­های فرعی آن اطراف غلغله شده از ماشین، حتی اگر ظهر پنجشنبه باشد. بعد کلی پیچ زدن توی کوچه پس­کوچه­های شلوغ، نشسته­ام پشت فرمان ماشین، که ناچار جلوی پُلی پارک­اش کرده­ام، منتظر که همسر عزیز بلیط­ها را از آن آژانس کنار ساختمان نهضت سوادآموزی تحویل بگیرد. حرص می­خورم که مگر نگفت "دروغ­گو خیانت­کار است و خیانت­کار ترسوست"؟ دلیل این همه محدودیت، ترس اگر نیست، پس چیست؟... گرما کلافه­ام کرده، رادیو پیام یک­سره دارد از دموکراسی حرف می­زند و قانون­گرایی و اغتشاش بد است و... حال­ام دارد بهم می­خورد از گرما، از اراجیفی که می­شنوم، ماشین را روشن می­کنم، کولرش را هم، دستم را روی کلید پخش سی­دی فشار می­دهم، صدای زیبا شیرازی می­پیچد که "اون که می­خواستی تو غُبارا گم شد...".

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |