تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

 

دیدید بعضی حرف­ها رو سخت­تون هست که با بعضی دوست­هاتون بزنید، بس که راجع­به بعضی موضوع­ها هیچ­وقت حرف نزدید باهاشون؟ حالا قضیه من و این وبلاگ هم شده همین. سختمه بعضی حرف­ها رو این­جا زدن، از بعضی چیزها، این­جا حرف زدن. اینه که این­جا این­جوری می­شه. سوت و کور.

توی پرانتز: بعد دیدید بعضی وقت­ها، برخی از همون دوستان مذکور، کاری می­کنن، چیزی می­گن، که جو رابطه­تون یک­هو عوض می­شه؟ وبلاگ هم از این عُرضه­ها دارد آیا؟ می­شود امیدوار بود؟!

 

./ امروز اولین روز از سومین ماهِ حضورِ یک فرشته است در من.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

این نوشته متعلق به خیلی پیش­ترهاست، پیش­تر از این روزهای بی­حوصله­ی پُر گرد و غبارِ خسته. توی یک فلش مموری قدیمی یافته­م­اش.

 

عاشق قهوه­جوشی هستم که 3-4سال پیش از بازار تجریش خریده­ام. همان که روی­اش نوشته­بود "کارخانجات ظروف آلومینیومی نمی­دونم چی­چی". عاشق این­که هر جور شده، چند وقت یک­بار، خودم را برسانم  میدان 7تیر و خیابان­های آن دور و بر را از بهار شیراز تا بهار تا سهروردی تا مفتح، پیاده گز کنم، بعد همین­طور بروم و بو بکشم تا دماغ­ام مرا برساند به "ادنا"؛ قهوه ترک بخرم و همین­طور که دارم پر می­شوم از بوی قهوه قیافه­ی تو بیاید جلوی چشمم که قهوه­ات را می­خوری و باز مثل هر بار می­پرسی «نمی­دونم چه اصراری داری از "ادنا" قهوه بخری عزیزم؟ "تُرک"اش اون­قدرا هم درجه یک نیست.». عاشق این­ام­ که قهوه و شکر پیمانه کنم، که بایستم بالای اجاق و خیره­ شم به قهوه­ی کناره­های ظرف که ریزریز می­جوشد، کف می­کند و جمع می­شود و... خاموش.

عاشق همه­ی این­هام همان­طور که عاشق آن کاپوچینومیکر و اسپرسوساز مشکی دلونگی­ام که 7-8سال پیش از پردیس2 خریدم. عاشق لحظه­هایی که مامان اصرار می­کنه «ما که قهوه­ساز داریم، من نمی­فهمم تو چرا این یارو رو نمی­بری خونه­ی خودت؟!» و منظورش از "یارو" همان قهوه­ساز است و من بی­خیال لب­خند می­زنم، اسپرسو می­خورم و روی "یارو" دست می­کشم. عاشق این­ام که تو هی بپرسی«چرا کافی­میکر نمی­خریم؟» و من هی با اخم بخندم «نه که خیلی جا داریم؟».

­عاشق این­همه راز و خاطره­ام که قاطی فنجان­های قهوه­ی من­اند.

 

توضیح: این یک نوشتارِ گنگ، ناقص و نافهوم است که انتشارش­اش موجب گریه و دلتنگی نگارنده می­گردد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

همه­ی خیابان­های منتهی به وزارت کشور را بسته­اند و نتیجه­اش اینست که خیابان­ها و کوچه­های فرعی آن اطراف غلغله شده از ماشین، حتی اگر ظهر پنجشنبه باشد. بعد کلی پیچ زدن توی کوچه پس­کوچه­های شلوغ، نشسته­ام پشت فرمان ماشین، که ناچار جلوی پُلی پارک­اش کرده­ام، منتظر که همسر عزیز بلیط­ها را از آن آژانس کنار ساختمان نهضت سوادآموزی تحویل بگیرد. حرص می­خورم که مگر نگفت "دروغ­گو خیانت­کار است و خیانت­کار ترسوست"؟ دلیل این همه محدودیت، ترس اگر نیست، پس چیست؟... گرما کلافه­ام کرده، رادیو پیام یک­سره دارد از دموکراسی حرف می­زند و قانون­گرایی و اغتشاش بد است و... حال­ام دارد بهم می­خورد از گرما، از اراجیفی که می­شنوم، ماشین را روشن می­کنم، کولرش را هم، دستم را روی کلید پخش سی­دی فشار می­دهم، صدای زیبا شیرازی می­پیچد که "اون که می­خواستی تو غُبارا گم شد...".

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


این روزها انگار همه ی این وبلاگهای درمانده یِ عصبانیِ بهت زده را من می نویسم. چقدر دلهایمان، حرف دلهایمان، یکی شده این روزها...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


آيا كشور من ظرفيت ديكتاتوري اينچنيني را دارد؟ راستش من نگران چهار سال تحمل دوباره نيستم، نگران تحمل چشم‌هاي خيره‌ي خيره به دوربين نيستم، نگران رويه‌اي هستم كه براي اولين بار آزمايش شد و اگر جواب بدهد... اگر جواب بدهد، هيچ غير ممكني در آينده غير ممكن نخواهد بود.

من نگران خودم هستم كه براي اولين بار به تحريم فكر مي‌كنم، تحريم هميشه دور از ذهن‌ترين و بعيدترين گزينه‌ي من بود، من نگران كشوري هستم كه واي اگر من پوست كلفت هم به تحريم فكر كنم... من از راي داده‌ام هيچ پشيمان نيستم، من از مشاركت در احساس اتحادي كه در تمام دنيا بوجود آمد پشيمان نيستم، فقط من را بعد از بردن ِ بازي گردن زده‌اند.

ورود به عصر جديد حكومت عدل‌ الهي‌مان مبارك.

(+)


./ همه ی امروزم (و دیشبم) سرگردان بین لپ تاپ، فیس بوک و گودر، و تلویزیون فارسی بی بی سی گذشته، متاسفم، همین.

../ دو تا پُست قبلی حذف شدند چون دلم نمی خواست هر بار که این روزا این صفحه رو باز کردم، چشمم بهشون بیفته. باز هم متاسفم، و باز هم همین.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


این­روزها فکر می­کنم که اگر همه­ی این قضایا ختم به خیر نشود، باز هم می­خواهم/می­توانم این­جا بمانم؟ این همه دروغ را می­توانم چهار سال دیگر تاب بیاورم؟ کاری باید کرد. همه باید دست به کار شویم. حتی یک رای هم مهم است. بی تفاوت نباشیم. مدارکی که دروغگویی آقایان را اثبات می­کند پرینت بگیریم و در اختیار اطرافیانی قرار دهیم که بی­خبرند، ویدیوهایی که دست آقایان را رو می­کند دانلود کنیم و برای خانواده و دوستان نمایش دهیم، بنویسیم، لینک بدهیم... نمی­دانم، هرکاری که از دستمان برمی­آید. من وطنم را پاک می­خواهم و نجیب و شریف و سبز...

*عنوان از نامه حضرت علی(ع) به مالک­اشتر



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


حالا، حالا که دیگه مثه دیشب هیجانزده نیستم و دستای یخ زده ام هم بالاخره گرم شدن و دندونام تیک تیک نمی خوره به هم اصلن... مطمئنم. مطمئنم که انتخابم درست بوده.  رای من به نجابت، شرافت و صداقت است، به میر حسین موسوی.



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

نمی­دونم از کی، از کجا شروع شد این رسم که هر پدربزرگی از دنیا رفته­باشه، اسم­ش می­ره توی شناسنامه اولین نوه پسری­ای که به دنیا می­آد. اینجوریه که ما الان تو دور و بر مون یه "عبدالحسین" داریم که "حسین" صدا می­شه، یه "علی­اکبر" که "علی" (تا اینجا عجیب نیست)، یه "ضیاالدین" که "نیما"، یه "رحمت­اله" که "آرش"، یه "عزت­اله" که "فرهاد"، یه "روح­اله" که "امیر" و یه "داریوش" که باز هم "امیر"! پارسال همین ­روزا بود که بزرگای قبیله منتظر قربانی جدید بودن –که پسر یکی از همین "امیر"ها باشه- تا اسم پدربزرگ تازه به رحمت خدا رفته رو بذارن روش، اما خوشبختانه آقایِ پدرِ بچه بهشون مهلت نداد و حالا یه "سام" داریم که "سام" صداش می­کنیم و دیگه پیش نمی­آد که بلیط هواپیما بگیرن براش به اسم "سام بلاه بلاه" بعد بفهمن باید می­گرفتن به اسم "محمدمهدی بلاه بلاه"، یا این­که اسمش رو تو قبولی­های کنکور سرچ کنن و بگن ما هیچ "سام بلاه بلاه"ی ندیدیم که قبول شده باشه و...

./ داروها تموم شده­اند و حالم هم خوبه، گرچه هنوز سرفه­های گاه­به­گاه باقی­ست. ممنون از احوالپرسی­تون. بعدشم که دوست جان، این­جانب در حال احتضار هم از هرگونه پیشنهاد قرار و اینا استقبال به­عمل می­آورد، کلن!  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

برنج شسته­شده رامی­ریزد توی قابلمه­ی آب­جوش. کمی نمک، کمی روغن، شعله را زیاد می­کند. عطر خوش برنج شمال می­پیچد توی خانه. آب برنج تمام شده حتماً که شعله را کم می­کند و در قابلمه را می­گذارد. توی حال، روی مبل، جلوی تلویزیون نشسته­ام انگار که دارم فیلم می­بینم اما حواسم همه­اش دنبال اوست؛ دست روی دستگیره­ی کابینت، بلند صدا می­زند «گل­گاوزبان، چای سبز، چای معمولی، چی؟». راه می­افتم سمت آشپزخانه؛ فکر می­کنم «از کی تا حالا گل­گاوزبان می­خوریم؟!»، جواب می­دهم «هیچکدوم.»

آبِ­جوش می­ریزد روی چای سبز کیسه­ایِ توی لیوان. پامچال­ها از توی گلدانِ پشتِ پنجره چشمک می­زنند، «پرده نداشت مگه این پنجره­هه؟!»؛ دست­اش می­رود پی بسته­ی سیگار روی کانتر « وقت خونه­تکونی کندم که بشورم­ش، دیدم بی­پرده کلی روشن­تره، نزدم­ش دیگه». کبریت می­کشد و سیگارش را روشن می­کند، می­پرسم «ناهار چی هست حالا؟». یک بشقاب فیله­ی ماهی از یخچال بیرون می­آورد «برای شام دی­شب درست کردم، حوصله­ی خوردن­ش نبود».

ماهی­ها را با دقت می­چیند روی کته­ی توی قابلمه، انگار فرقی می­کند کدام تکه، کجا باشد. بر که می­گردد سمت من چشم­هاش رو می­بینم که پُر می شوند خنده. پُک عمیقی به سیگار می­زند، در قابلمه را بر می­دارد، سرش را پایین می­برد، دود سیگار را ول می­کند روی کته و ماهی، و در قابلمه را محکم می­کند.

شنل راه­راه سبز و کرم روی شانه­ مرتب می­شود، سیگار می­نشیند لبه­ی زیرسیگاری و لیوان چای سبز می­رود توی سبد انگشت­های باریک؛ صدای مظلوم­ترین دختر شهر می­پرسد «ناهار چلوسفید داریم با ماهی­دودی، دوست داری؟!».

 

 

همینجوری/ فال قهوه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


توی شیراز باشی، با این­همه گل و درخت، این­همه زیبایی و سبزی و طراوت، باران هم ببارد مدام و باغ عفیف­آباد در چند قدمی خانه­ات باشد... شعر و ساز و موسیقی­ات هم که براه باشد، بنشینی لب پنجره فالوده­ی آب­لیمویی بخوری و زاغ سیاه درخت­های نارنج حیاط را چوب بزنی که چه­قدر بهار، چه­قدر نارنج...

 

./ کاش یک شیرازی با حال(با و حال با فاصله خوانده شود!) پیدا می­شد به این فالوده فروش­های تهران یاد می­داد چه­جور باید فالوده­ی شیرازی درست کنند، که نشاسته فالوده باید زیر دندان آدم کروچ­کروچ کند، که شل و وارفته نباید باشد.



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

خیلی از وبلاگ­صاحاب­هایی که ماه­ها خبری ازشون نیست، شب عید سر و کله­شون پیدا می­شه و حتی اگه شده با همین سه تا کلمه خشک و خالی، خودشون رو شریک می­کنن توی عطر شب­بو و سبزی سبزه و شیرینی سمنو. حتی اگه شده با همین سه کلمه خشک و خالی: "سال نو مبارک"!

بلاگر که باشی، حتی از نوع شلخته، نمی­تونی از کنار این روزا بی­خیال بگذری. از کنار این­همه رنگ، این­همه عطر، این­همه هیجان که در کوچه­های شهرت جاری­ست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


کتاب یا فیلم فرقی نمی­کنه. من اگه بخرم خواهره دیگه نمی­خره و او هم اگه بخره، خُب ، معلومه که من نمی­خرم! که چی بشه، دو تا کتاب­خونه عین هم، دو تا فیلم­دونی مثله هم؟! این همه کتاب متفاوت هست، این همه فیلم. اینجوریاس که سر خریدن فیلم­ها و کتاب­های خوب رقابتی پیش می­آد، نگفتنی. که یعنی کی زودتر بخردشون. البته که گاهی هم­پوشانی­هایی پیش می­آد، خواسته یا نا خواسته –که وزن کفه خواسته­اش سنگین­تره-، اما در کل ماجرای خوشمزه­ایه وقتی یکی فاتحانه به اون یکی اعلام می­کنه من فلان کتاب توپ رو خریدم یا فلان فیلم رو که ترکونده.



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

منم این تست رو دادم فرناز، میگه من اینجوری ام:

مشاور

(تاثیر پذیر، برون گرا، آرمان گرا، متفکر)

تو یک تیپ "مشاور" هستی. بعضی ها فکر می کنند که تو قوی ترین و با نفوذترین شخصیت، در بین مردم هستی. البته این گروه اشتباه می کنند.

واقعیت این است که تو نمی خواهی دیدگاهها و اعتقادات شخصی خود را به دیگران تحمیل کنی. با این حال تو برون گرا و باهوشی و دوست داری خودت را درگیر مسائل دیگران کنی. بنابر این با دانشی که داری، به بقیه کمک می کنی.

تو دقیقاً مصداق این اصطلاح هستی که می گویند "معلّمها در عین حال دانش آموز هم هستند" و به همان اندازه که دوست داری یاد بدهی، دوست داری که یاد هم بگیری و این موضوع تو را راضی می کند.

تو تنها و بیکس نخواهی مرد، امّا هرچه بیشتر به پایان عمرت نزدیک می شوی، بیشتر در خودت فرو می روی و به این فکر می کنی که آیا زندگیت کلّاً معنی و هدفی داشته؟ این حالت ممکن است ده ها سال طول بکشد. ضمناً تو به احتمال زیاد بعد از همسرت خواهی مرد.

پ.ن.: حالا لازم بود حتماً این خط آخر رو هم بنویسه یعنی؟! :((

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

بهار که آغوشش را باز می­کند و تابستان که خودش را ول می­دهد توی بغلِ بهار. پاییز که کمرش را خم می­کند و تابستان که سوار می­شود بر پشت پاییز. این تابستان­های قُلدر تهران....

پ. ن.: بی­خیال گردن­کلفتی تابستان، بوی خنکِ پوشال­های نم خورده را عشق است!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

هفت سین
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

حرف برای گفتن زیاد هست، خیلی زیاد. حوصله اما برای گفتن و نوشتن نیست. تعطیلات را که تعطیلیم. بعد تعطیلات، سر و سامانی به این خانه­ی شمعدانی­ها باید داد.

 

پ. ن.: راه برای جاودانه شدن و از یاد نرفتن بسیار بود اما تو، تو سال 86، ناگوارترین­اش را برگزیدی. عزیزانمان را با خود بردی و حال، سنجاق شده به آخرین خاطره­هاشان، همیشه در یاد ما ماندنی شده­ای. کاش راه بهتری را در پیش می گرفتی. بماند... تقصیر تو هم نیست. رسم، رسم زندگی­ست...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

 

امشب تولدمه... تولدم مبارک؟!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

همراه جمعی از دوستان ، شام را مهمان دوستانی هستیم که حدود یک ماه است بچه دار شده اند . همه در حال بگو و بخند و شوخی ، پدر بچه در حال پذیرایی ، مادر بچه توی اتاق خواب در حال شیر دادن به بچه . فکر می کنم چه سخت است این جور مهمانی دادن ، مهمانی رفتن .

پدر بچه ، بچه ی سیر و سرحال در بغل می نشیند کنار دوستانش . بچه که از بغل یکی به بغل دیگری می گردد فکر می کنم چه صبور باید باشد مادر بچه که دادش در نمی آید ! بعد منتظر می شوم ببینم همسر عزیز بچه را چه طور می گیرد . اصلاً بلد هست ؟ منتظر می شوم برای شکار یک لحظه احساس خاص ، نو ، تازه در چشمانش . همسر عزیز بچه را بغل نمی کند . رو به من لبخند می زند ، انگار که هر چه در فکرم گذشته را می داند .

راستی چه می شود که یک زوج راضی می شوند به بچه دار شدن ؟ راضی می شوند به این همه محدودیت ؟ اصلاً چرا باید آدم دستی دستی همه ی آزادی ها و خوشی ها را از خودش و عزیزترین اش بگیرد و به جای اش یک عالم گریه و نق نق و دل درد و شب بیداری و هزار دردسر دیگر ... واقعاً چرا ؟ می دانم که برای همه ی اینها جوابی هست . جوابی از جنس « مادر که شدی می فهمی » . اما ... نمی دانم . شاید هم من زیادی دارم خودم را لوس می کنم . خوش به حال همه ی آنهایی که این مسائل برایشان حل شده است . خوش به حال همه ی آنهایی که از سه نفره شدن نمی ترسند ، چون که ... خُب ... بله ، من هم گاهی خیلی زیاد هوس مادر شدن می کنم .

مهمانی تمام می شود . مثل همه ی مهمانی های دیگر . اما این فکر ها تمام شدنی نیستند انگار .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

دو دسته از آدم ها خیلی رقت برانگیزند : دسته اول آنهایی که وقتی از کسی بدشان می آید ، آن یک نفر هر چه کار خوب که بکند ؛ هر چه حرف خوب ، منطقی ، عاقلانه که بزند ؛ اشتباه کرده و غلط کرده و هیچی نمی فهمد و مزخرف می گوید و عقب مانده است و ... و ... و ... . دسته دوم آنهایی که وقتی از کسی خوش شان می آید ، هاله ای مقدس دور سرش می کشند و آن یک نفر هر چه گند که بزند ؛ هرچه چرند که بگوید و اراجیف که ببافد ؛ می داند چه می کند و باسواد است و روشنفکر است و فهمیده و مخالفانش همه متعصبان و کوردلان و عصر حجریان اند و ... و ... و ... .

پ . ن : خداوندا ! ما را جز هیچ کدام از این احمق ها قرار مده . آمین !

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

من از شلوغی و هیاهو ، از خرید شب عید ، از پیاده روهای پُر از آدم ، از کارمند های بانک ی که شب عید طلبکار تر از همیشه می شوند ، از مهمانی های پشت سر هم که توی همه شان باید بگویی « عید شما هم مبارک ! » ، از دیدن هر روزه ی آدم هایی که سال به سال نمی بینی شان ، از پرتقال پَره کردن و خیار پوست کندن و تخمه شکستن ، از لبخند زدنِ بی دلیلِ دایم ، از سر تکان دادن به نشانه تأیید حرف هایی که نصف اش را هم نشنیده ای ، از برنامه های عیدانه ی مزخرف تلویزیون ، از ... من از عید بَدَم ... کاش می شد این 20 روز ( هفته آخر اسفند و 13 روز عید ) را در غاری خوابید !

همه امید من به روز 14 است . وقتی همه ی ماچ و بوسه ها و عید مبارکی ها تمام می شوند ، وقتی هفت سین ات را جمع کرده ای و سبزه را که تازه پُر پُشت وخوشگل شده ، در سطل زباله انداخته ای ، وقتی معجزه اتفاق می افتد و همه چیز به حالت عادی بر می گردد ! همان حالت عادیِ احمقانه ی روزمره ی بیهوده . حالاست که می شود سرت را از پنجره بیرون ببری و نگاهی به دور و بر بیاندازی . می توانی سبز تازه جوانه زده را عاری از دود کثافت ماشین ها و آدم ها ، درخشان زیر آفتاب ببینی . شکوفه های سفید و صورتی را و یاسهای رازقی و ... حالا که دق و دلی ات بابت این رسم مزخرف جایی خالی شده ، حالا می توانی خود عید را ببینی ...

پ . ن . : آخ که چقدر بی ... بی ... بی مسوولیت اند بلاگر هایی که یکهو ناگهان بی خبر غیب شان می زند و روزها چیزی نمی نویسند و ... اصلاً این قدر بدم می آید از این دست بلاگر ها !!! شمال هم جای شما خالی بد نبود . هم ساحل محمود آباد سَر جایش بود به قاعده ، هم جنگل نور ...

َ

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

حتماً تا به حال اینجا رو دیدید . رژیم گروهی یکی دیگه از ایده های فوق العاده انار عزیز هست . انار به همراه دوستان دیگری که به او پیوسته اند سعی می کنند با اعمال کنترل روی غذاهایی که در طول روز می خورند ، تنظیم ساعات خواب و بیداری و انجام ورزشهای روزانه در کنارش - در واقع ایجاد یک تغییر آرام به سوی بهتر زیستن - علاوه بر رسیدن به اندامی مناسب ، شیوه ی "زندگی سالم" رو در پیش بگیرند . رژیم و برنامه ای بدون هیچ گونه استرس و اجبار ( چیزی که معمولاً در رژیم ها وجود داره ، مثل اینکه ساعت 10 روز اول دوتا نصفی از فلان میوه رو بخور و ساعت 11:11 روز سوم از هفته دوم 354 گرم از اون یکی و اگه روز پنجم از هفته چهارم ، 38 دقیقه پیاده روی ات شد 37 دقیقه و 30 ثانیه ، نتیجه نمی گیری و ... ) . راستش من خودم اصلاً اهل رژیم و رژیم بازی نیستم اما نوشته های این بچه ها رو که می خونم وسوسه می شم و دلم قیلی ویلی میره و ... در هر صورت من عضو این گروه نیستم و رسماً قاطی این برنامه نشده ام اما خوندن نوشته ها شون باعث شد یک نگاه دوباره به نحوه ی زندگی ام بیاندازم . حداقل اش این که به چیزهایی که می خورم ( یا نمی خورم ) و فعالیت هایی که انجام می دهم ( یا نمی دهم ) فکر کنم . اینکه میشه خیلی مسیر ها رو به جای پریدن پشت رُل پیاده رفت یا موقع صحبت کردن با تلفن راه رفت ، توی شرکت - یا هر جای دیگه - به جای آسانسور سواری از پله ها استفاده کرد و ... . خوراکی هایی هستند که خوردنشون لزومی نداره ، بسیاری از مواقع بدون اینکه گرسنه باشیم از روی عادت و حواس پرتی غذا - خوردنی - می خوریم و ... خیلی چیزهای دیگه هم هستند توی زندگی ها مون که می تونند نباشند و چیزهای دیگری که جاشون خالی هست . خوب فکر کنید . حتماً شما هم چیزی - چیزهایی - پیدا می کنید . خلاصه اش که به عنوان اولین نتیجه من الان یک ماه هست که نوشابه نخورده ام ( تا قبل از این نوشابه پای تقریباً ثابت همه ی وعده های غذایی من بود . ) و حتی یک ناخنک کوچولو هم به شکلات های توی یخچال نزده ام . خیلی هنر کرده ام نه ؟!!! انار جون نمی خوای به من هم ستاره بدی ؟! :دی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

اگر قرار بود با رای دادن چیزی عوض شود سیاستمداران حتماً آن را از میان بر می داشتند !

کن لیوینگستن

پ . ن . 1 : اینکه قرار نیست با رای دادن چیزی عوض شود به معنی ترغیب تحریم انتخابات نیست البته . تعدیل انتظارات و توقعات از کسی (کسانی ) که به او رای می دهیم چیزی است که مدت ها است به آن محتاجیم . هر نظام سیاسی در هر جای دنیا چهارچوب های تعریف شده ای دارد که هر تغییر تحولی در محدوده همان چهارچوب ها صورت می گیرد . هر گونه انتظار و توقعی که فرای این چهار چوب ها بوجود بیاید نتیجه ای جز دلسردی و سرخوردگی رای دهندگان نخواهد داشت ، دلسردی ای که نتیجه انتخابات قبل را رقم زد . کتمان نمی کنم که مقصر اصلی ایجاد این توقعات خارج از چهار چوب ، کاندیداها و احزاب حمایت کننده ی آنها هستند که هنگام انتخابات به چیزی به جز رای جمع کردن نمی اندیشند .

پ . ن . 2 : زن نوشت فیلتر نشده هم از دیروز فیلتر شده . دنیای عجیبی است . خب یکهو اینترنت را فیلتر کنید برود پی کارش . قایم باشک بازی تان برای چیست ؟! ( کسی نیست شماره این مرکز رفع فیلتر اشتباهی در دو روز (!) را به من بدهد ؟ هر چه فکر می کنم نمی فهمم بلاگ رولینگ دیگر چرا ؟ )

پ . ن . 3: مستحضر هستید که اینجانب به جهت کم نیاوردن از رسانه ملی ، یک در میان پست انتخاباتی پابلیش می کنم . این رویه صرفاً رو کم کنی بوده ، هیچ گونه بار سیاسی ندارد .

.

.

.

پ . ن .4 : ( به خدا دیگه آخریشه !) حال کردین چه جوری حذف شدیم ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

1 - مسابقه تموم میشه . از روی سکو میاد پایین . داره با حوله عرق اش رو خشک میکنه ، طرف با میکروفون میره سراغش : " با توجه به اینکه انتخابات فلان و فلان نزدیکه ، شما چه پیامی برای مردم داری ؟ " !!!!!

2 - تازه رسیده توی فرودگاه . همه اومدن استقبال قهرمان . حلقه گل رو می اندازن گردنش . " به عنوان اولین سوال با توجه به نزدیک بودن انتخابات ... شما چه پیامی ... " و " فرض کن فردا روز انتخاباته ، چه ساعتی میری رای بدی ؟! " ( قیافه در مونده قویترین مرد جهان موقعی که طرف داشت این سوال مسخره رو می پرسید خیلی دیدنی بود . ) !!!!

3 - ملی پوش شنا بلافاصله بعد از اینکه سرش رو از آب میاره بیرون ، مربی قدیم تیم ملی والیبال ، مربی فعلی تیم ملی کشتی ، فوتبالیست ها در حالیکه روی نیمکت نشسته اند و همه حواسشون به زمین بازیه ، جناب محمود خان شوکت (!) ، هزار تا هنرپیشه دسته دوم دیگه و .... هر بار که تلویزیون رو روشن می کنی ، قبل و بعد و حتی وسط سریالها ، 24 ساعته طوری که اعصابت رو خورد می کنن ، همه شون از ما می خوان که مثل همیشه پرشور در انتخابات شرکت کنیم !

4 - از خیلی وقت پیش تکلیفم با خودم روشن بوده و می دونستم که در انتخابات شرکت می کنم . رای میدم و از تنها حقی که دارم ، همین یک برگه رای ، نمی گذرم . ( از تجربه تلخ تحریم انتخابات توسط برخی دوستان که فقط حرف میزنند همیشه و بیرون گود نشسته اند زمان زیادی نگذشته . ) اما ... این تبلیغات فله ای و لوس و تکراری تلویزیون با عث میشه هر وقت که تلویزیون رو روشن می کنم ته دلم بگم : از لج شما هم که شده ، عمراً رای نمیدم !

پ . ن . : همه می دونیم که تبلیغات دولتی ، اونهم به این شکل ، همیشه اثر معکوس داره. پس ... به خاطر ما و به خاطر اون صندوق های رای بیچاره : آقای تلویزیون ! دیگه بسه !!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |