تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

 

همه سرخوشی و انرژی دی­شب و امروزم را مدیون شما دخترانِ "گروه ارکیده"ام. برای آن­همه زیبا که بودید و آن­همه زیبا که خواندید و نواختید؛ برای ترانه کُردی­ای که همه تالار وحدت را به وجد آورد؛ برای "I will survive" که فوق­العاده بود؛ برای جشن تولد باشکوهی که چشم­هایم را از شادی و غرور خیس اشک کرد -و البته کیک­اش هم خیلی خوشمزه بود-؛ برای این­که نُه سال با سختی­هایی که همه می­دانیم برای یک گروه موسیقی بانوان، آن هم از نوع پاپ، وجود دارد کنار آمدید و ماندید. ارکیده، ارغوان، ارمغان، دنیا، مریم، ترانه، پریسا، بودن­تان، ماندن­تان، مایه افتخارست.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


دوشنبه اخراجی های2 را دیدم که مزخرف تر از ورسیون پیشین اش بود. حیف وقت، حیف خواب مان. دیروز هم مریض بودم و بی حوصله و خسته، آن قدر که اختتامیه را بی خیال شدم. حالا از زمین و آسمان برای مان کارت حضور در اختامیه می رسید، این هم از شانس ما. الان هم که زندانی شده ام توی یک اتاق فسقلی، و کارگر و نقاش است که توی خانه می رود و می آید. این لپ تاپ بی چاره و اینترنت زپرتی هم اگر نبود که باید می رفتم می مُردم!

پ.ن: جشنواره بیست و هفتم، که تمام شد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


از دیالوگ­های موزون خوش­تان می­آید؟ فیلم­هایی  که در زمان سفر می­کنند را دوست دارید؟ هلاک فیلم ترسناک هستید؟ "پستچی سه بار در نمی­زند" را از دست ندهید که بین ایرانی­های این ژانر، از بهترین­هاست. فریدون­جیرانی را هم یکی باید می­فرستاد کنار دست حسن­فتحی موقع ساخت این فیلم، تا دیگر مزخرفاتی مثل "پارک­وی" را به خورد ما ندهد.

 

اگر روزی قصد دیدن این فیلم را داشتید 1: حتماً یک سینمای خوب را برای فیلم دیدن انتخاب کنید، از لحاظ کیفیت پخش صدا و تصویر.(من توی سینما آزادی دیدم­اش)

اگر روزی قصد دیدن این فیلم را داشتید 2: آن 13+ ای که کنار اسم فیلم هست برای قشنگی و کلاس و بازار گرمی و این­ها نیست، لطفاً بچه­ها را دنبال خودتان راه نیندازید. 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

پنج­شنبه- روز انتخاب بود. "کودک و فرشته"ی بیچاره همان اول کنار زده شد. مانده بود "ما همه خوابیم" در سینما آزادی و سمفونی انقلاب در تالار وحدت. انتخاب ما رقص آرشه­ها و هیاهوی دف­ها در تالار وحدت بود. پشیمان هم نیستیم اصلاً. مرسی آقای انتظامی!

جمعه- بی­خیال "حیران" شدیم و "بیست" را هم بالاخره دیدیم. نه که بَد بوده باشد، نه، خوب هم بود حتی. یعنی بازی­ها که عالی بود خُب و من علیرضاخمسه اش را کلی دوست داشتم -همه را اصلاً "آقای سلیمانی"، "فرشته"، "بیژن"، "فیروزه"- ولی این حوصله، این حوصله ما، بدجوری سر می­رود حین دیدن فیلم­های امسال.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

آب و هوا هم دیوانه شده این روزها. سه چهارم فصل سرد (پاییز و زمستان) خشک و بی ثمر گذشته، بعد یکهو آسمان چنان برفی می ریزد روی سرمان که نمی دانیم ذوق آمدنش را بکنیم یا غصه توی ترافیک ماندن و بسته شدن خیابانها و جا ماندن از نمایش "بیست" در سینما آزادی را بخوریم. به هر حال که بعد از دو ساعت و نیم رانندگی پر استرس برای یک مسیر نیم ساعتی، به "عیار۱۴" رسیدیم. فیلم یک جورهایی شبیه وسترن های هالیوودی است که به جای کویر در جاده ها و خیابانهای پر از برف می گذرد. محمدرضافروتن اش خوب است و کارگردانیش از آن هم بهتر. من که بیشتر از "نفس عمیق"، (فیلم قبلی کارگردان) دوستش داشتم (بعد از فیلم که این را گفتم، همراهان سینمایی کم مانده بود با لنگه کفش از خجالت ما دربیایند! اینهمه تعصب روی "نفس عمیق" را نمی فهمم که همان موقع ها هم خیلی به نظرم خارق العاده نبود). 

 

پ.ن: چرا فیلمهای امسال جشنواره این همه طولانی و کشدار از آب در آمده اند؟ نه، واقعاْ چرا؟ شاید هم ما عجول و بی حوصله شده ایم یا به زندگی روی دور تند عادت کرده ایم یا چی؟! شمایی که این فیلمها را دیده اید، احساس کردید این کند و طولانی بودن را؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


شنبه شب- حتي مجوز حضور در مراسم اسکار هم نمی­توانست بعد از چند شب متوالی تا 3 صبح بیدار ماندن بابت یک پروژه کوفتی، ما را از خانه بیرون بکشد، بلیط ساعت 10 و نیم شب برای دیدن "سوپر استارِ" خانم میلانی که جای خودش را داشت. این شد که بلیط­ها قسمت یک عده از دوستان شد که بروند و حالش را ببرند.

یکشنبه شب- قرار بود "هر شب تنهاییِ" صدرعاملی روی پرده برود. بعد از آن فیلم پارسالی، "شب"، انتظار نداشتید خواب خوش را ول کنیم و نصف شب برویم سینما که؟ بلیط­ها را دادیم به گروه دیگری از دوستان و راحت خوابیدیم به امید این که فردا شب می­رویم و فیلم استاد را تماشا می­کنیم.

 دوشنبه شب- بله خُب، از آنجا که برنامه در این­گونه مواقع کشک است ولاغیر، فیلم استاد را دیشب نشان داده­بودند و ما امسال هم جشنواره را با هنرنمایی آقای رسول­صدرعاملی افتتاح کردیم. "هر شب تنهایی" لااقل لیلاحاتمی و حامدبهداد را داشت که بی­قصه بودن و لوس و تکراری بودنش را قابل تحمل می­کرد.

سه­شنبه شب- "زاد بوم" فیلم خوبی می­توانست باشد اگر این­همه طولانی نبود و صحنه­های انتخاباتی­اش این­همه کلیشه­ای نبود و پگاه آهنگرانی این­همه لوس نبود و... همه این­ها به کنار فیلم بدی هم نبود و آن قضیه لاک­پشت­ها خیلی رومانتیک بود، حتی اگر فقط قصه باشد.



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

کتاب را می­گذارم روی پیش­خوان صندوق­دار و فکر می­کنم اگر وبلاگستان نبود و من ناتور را نمی­شناختم، آیا هرگز این کتاب لاغرمیزِ تازه­های شهر کتاب، توجه­ام را جلب می­کرد؟ هیچ­وقت می­خریدمش آیا، وقتی نمی­دانستم نویسنده­اش کی هست اصلاً؟

*

در فِر را می­بندم، تایمر را روی 30دقیقه تنظیم می­کنم، می­آیم توی هال، کتاب را برمی­دارم و توی کاناپه­ی جلوی تلویزیون لم می­دهم. شبکه دو "مرگ تدریجی یک رویا" را نشان می­دهد، دیالوگ­های سریال انگار قصد دارند ما را هم دچار مرگ تدریجی کنند. صدای تلویزیون را کم می کنم. «و سوگند به پدر و فرزندانی که پدید آورد، که آدمی را در رنج و محنت آفریده­ایم...»(۱)...

*

صدای زنگ تایمر که بلند می­شود، چیزی نمانده  کتاب تمام شود. بوی نان پخته، ژامبون و پنیر برشته توی خانه پیچیده. ستاره اسکندری، با آن لحن مسخره­اش، دارد برای پولاد کیمیاییِ خلاف­کارِ معصوم(!) فیلم بازی می­کند. همسر عزیز را که کم­کم دارد بین مقالات  lean thinking و lean production و strategic management غرق می­شود، برای شام صدا می­زنم.

*

شک ندارم چیزهایی را به این دنیای مجازی مدیونم. دانسته­هایی را، دردهایی را و لذت­هایی را.... لذت خواندن این ۹ داستان کوتاه را هم.

 

(۱) از نخستین صفحه کتاب ـ مرگ بازی/پدرام رضایی زاده. نشر چشمه. چاپ اول: تابستان ۱۳۸۷.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

"Love Story" رو که دیدم با خودم گفتم «مثل همیشه. هیاهوی بسیار برای هیچ.». بعدترش فکر کردم که خُب این­همه سال گذشته و در همه­ی این سال­ها هزار تا فیلم عشقولانه­ی دیگه ساخته شده و خوب­تر که فکر کردم یادم اومد که خیلی از صحنه­های فیلم به نظرم تکراری و لوس و کلیشه­ای اومده چون  سی-چهل سال فرصت خوبیه برای اینکه حداقل سی-چهل تا فیلم کپی­برداری شده از یه فیلم محبوب ساخته بشه و ... به هر حال هیچ­کدوم از این فکرها باعث نشد که حس خاصی نسبت به این فیلم پیدا کنم که حتی موسیقی­اش هم دیگه برامون نخ­نما شده. حالا بعد  از یک ماه وقتی رفتم یه جایی که توی آسانسورش موزیک "لاو استوری" پخش می­شد، دلم یه جوری شد و ازم خواست دوباره فیلم رو ببینم. نمی­دونم شاید راز موندنی شدن این فیلم هم همین باشه که با همه­ی کهنگی­اش و با همه­ی تکراری بودنِ خودش و موسیقی­اش، می­تونه دل آدم رو یه جوری کنه. یه جورِ خوب. یه جورِ شیرین...

 

ژانر: آن­هایی که ماه به ماه چیزی نمی­نویسند بعد یکهو در یک روز دو تا دو تا پُست پابلیش می­کنند!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

 

همسرعزیز که گفت «خسرو شکیبایی هم رفت»، رضا صباحیِ "خانه سبز" با لحنِ رضا صباحیِ "سرزمین سبز" گفت «راست می­گی؟»

حالا از دیروز این «راست می­گی؟» با آن «ماه بالای سر تنهایی­ست» با هزار صدا و تصویر و خاطره­ی دیگر توی سرم چرخ می­خورد. سرم چرخ می­خورد...

 

پ.ن: بغض لعنتی از دیروز دست از سر گلوی بیچاره بر نداشته. هی چنگ­اش می­زند. تقصیری هم ندارد البته.عشق 12-13 سالگی تا 25 سالگی که ادامه پیدا کند، از دست دادن­اش سخت است، درد دارد.  

 

* عنوان ازاینجا.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

* The man who said "I'd rather be lucky than good" saw deeply into life. People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control. There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second, it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward, and you win. Or maybe it doesn't, and you lose.

 

زندگی یک فیلم­بین را می­توان به دو بخش تقسیم کرد: قبل از دیدن Match Point و بعد از دیدن آن.

ایضاً آدم­ها هم از دید یک فیلم­بین به دو بخش تقسیم می­شوند: آن­ها که Match Point را دیده­اند و آن­ها که ندیده­اند!

 

پ. ن.: پیش خودتان گفتید جوگیر شده؟! هیچ مهم نیست. جوگیر هم اگر شده باشیم جوگیر آقایمان وودی الن شده ایم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

ایضاً در راستای فیلم بین شدن شمعدانی­ها به "زیرنویس بنویس"های عزیز پیشنهاد می­شود ترجمه عبارت "Oh, Jesus" را از "اوه، خدای من" به "یا ابالفضل" یا "یا پنج تن!" تغییر دهند تا ضمن قرابت مفهومی بیشتر و قائل شدن تفاوت میان "Oh my God" و "Oh Jesus" ، گامی در جهت بومی­سازی هالیوود برداشته باشند!

 

پ. ن.: Brokeback Mountain،که با توجه به موضوع­اش می­توانست بد و کثیف باشد، فیلم خوب و تمیزی بود. Wedding Crashers مقبول نیفتاد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

می­دانی... این فصل فوتبالی 08-2007 هیچ برای ما خوب نبوده. برای ما میلانی­ها، بارسلونی­ها، لیورپولی­ها، استقلالی­ها. حالا هرچه لیورپول، آرسنال را له کرده­باشد و بارسا هنوز وقت داشته باشد و استقلال به دور بعد صعود... نه این فصل فصل ما نیست. فصلی که حتی رم به پای اینتر مزخرف نرسد و حتی چلسی به آن من­یونایتدِ لعنتی! آه... چه روزهای فوتبالی غمناکی!

 

بی­ربط: Little Miss Sunshine (خوب بود)، Waitress (مزخرف!)، Being Julia (دوست داشته شد) و Enchanted (واضحه که وقتی "والت دیزنی پیکچرز پریزنتس" بعد فیلمه چه جور فیلمیه دیگه؟!) هم دیده شدند.

پ. ن.: من مرده این "یوزر ریتینگ"های اینجا هستم رسماْ!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

تازگی ها یک آقای فیلمی سر وکله­اش در زندگی ما پیدا شده و مسوولیت فیلم دیدن را هم به تمام مسوولیت­ها و مشغله­های پیشین ما اضافه کرده­است! در راستای این وظیفه­ی جدید، که با جان و دل پذیرفته­ایم­اش، هر شب به همراه مقادیر فراوانی چای و نسکافه ولو می­شویم روی کاناپه جلوی تی­وی و فیلم می­بینیم. Closer(یک بار دیگر می بینیم­اش)، Juno(ای... بدک نبود!)، GIA(خب که چی؟!)، Atonement(حتماً یک بار دیگر می­بینم­اش)، ،The Kite Runner(خیلی خوب بود گرچه ما همیشه کتاب­ها را بیشتر از فیلم­ها دوست داشته­باشیم)، Hide&Seek، Persepolis(هیچ هم فوق­العاده نبود)، Shall We Dance و... (دیگه یادم نمی­آد چی دیدم) فیلم­هایی هستند که توی این چند روز دیده­ام.

 

درخواست: صمیمانه خواهشمندیم اگر گونه­ی دیگری از تنقلات می­شناسید که قابلیت بیدار نگه داشتن آدمِ ساعت 6 صبح از خواب بیدار شده را تا پاسی از نیمه شب دارند و باعث نمی­شوند که باقی ساعات شب را در راه تختخواب-دستشویی بگذرانیم، لطف کرده و دانسته­هایی ارزشمند خود را از ما دریغ نفرمایید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

بی­خیالِ "همیشه پای یک زن در میان است" ِ کمال تبریزی، به توصیه­ی همسر عزیز و ایضاً به سبب دیدن دوستانی که سالی یک­بار رویت می شوند (گیریم از دور و با دست تکان دادن!)، شال و کلاه کردیم به سمت خیابان فاطمی. بله! اختتامیه­ی جشنواره­ی بیست و ششم در تالار بزرگ وزارت کشور برگزار شد. خداحافظ تالار وحدت دوست­داشتنی!

 

1-     خیابانِ شلوغ و پیاده روهای مملو از جمعیت و آدم­هایی که راه­پیمایی 22 بهمن را از صبح به بعدازظهر و از میدان ازادی به میدان جهاد انتقال داده بودند. از وصف گیس و گیس کشی هنگام ورود به سالن معذورم چون از درب پارکینگ وارد شدیم و طبیعتاً آن­جا هیچ خبری نبود. هیچ خبری نبود یعنی واقعاً هیچی، نه کیک نه سن­ایچ نه حتی چای!

2-     تالار بزرگ کشور، از اسم­اش پیداست که بزرگ است و این امتیازی است که امثال تالار وحدت از آن بی­بهره­اند. تا دقایقی پیش از شروع مراسم هنوز می­شد جایی برای نشستن پیدا کرد و محل استقرار عکاسان و اصحاب رسانه هم در دو سوی سالن مشخص بود و در طول مراسم خبری از توده­ی آدم­های دوربین به دست جلوی سن، که روی اعصاب رژه می­رفتند، نبود.

3-     مراسم ساعت 18:45 و با 15 دقیقه تاخیر آغاز شد. وای! نه! خدای من! شهیدی­فر؟! بله... مجری مراسم امسال شهیدی­فر بود با یک دنیا لوس­بازیِ بی­مزه هنگام قرائت اسامی برگزیدگان. آقای پاکدل شما کجا بودی؟!

4-     طراحی صحنه؟ در مقایسه با دوره­های قبل افتضاح! البته باید به خاطر داشت که در اینجا خبری از پرده­های مخمل و سن متحرک تالار وحدت نبود.

5-     در اختتامیه­ی این دوره قرار بود سخنرانی در کار نباشد اما برای این­که دل ­ما برای صحبت­های آقایان صفارهرندی و جعفری­جلوه تنگ نشود فیلمی از سخنرانی­ها پخش کردند!

6-     یک گروه موسیقی جوان به نام "دَنگ شو" (یعنی دیوانه شو) دوبار اجرای برنامه کردند که اصلاً بد نبودند، صدای خواننده­شان خوب بود و سبک بانمکی هم داشتند، اما چون شناخته شده نبودند زیاد مورد استقبال قرار نگرفتند. سالار عقیلی هم با گروه "راز و نیاز" که با خودش می­شدند سه نفر، برنامه اجرا کرد. آن­چه بیش از هر چیز در طول برنامه­شان مورد توجه آحاد تماشاچیان قرارگرفت، مقادیر فراوان قِر و حرکات موزون نشسته­ی سرکار خانم پیانیست بود که از قضا همسر جناب عقیلی تشریف داشتند!

7-     یک آقای جوان با نمک و آمپلی­فایر قورت داده هم در سالن حضور داشتند که ما موفق به ردیابی مکان­شان نشدیم اما هر جا بودند تسلط کاملی به سالن داشتند (در بالکن احتمالاً). به هر حال که ایشان با تیکه های بامزه­ی گاه و بی­گاه­شان بی­نمکیِ مجری را جبران نمودند.

8-     تشویق بلند حضار پس از این جمله­ی مهتاب نصیرپور "فراموش نمی­كنم در شرايطي اين جايزه را مي‌گيرم كه برخي از فيلم‌ها از شركت در بخش مسابقه باز مانده‌اند و زحمت و تلاش بازيگران اين فيلم‌ها مورد ارزيابي قرار نگرفت". شنیدنی بود. برخی دیگر از برگزیدگان جشنواره نیز، با جملاتی دیگر با  همین مفهوم، از دوستان پشت خط مانده­شان یاد کردند.

9-     یک بغل گنده برای شهاب حسینی و یک بوس گنده برای امین حیایی!

10-  این­که امین حیایی برای فیلم "شب" سیمرغ بهترین بازیگر نقش اول مرد را گرفت چیزی را عوض نمی کند. امین حیایی همیشه و همه جا خوب بوده است.

11-  منهای آن­هایی که جایزه گرفتند و جایزه دادند، از آدمهای مطرح سینما، برخلاف سال­های قبل، خیلی خبری نبود. راستی فرزاد حسنی چرا خودش را این ریختی کرده؟!

12-  "همیشه پای یک زن در میان است" فیلم منتخب تماشاگران و "به همین سادگی"، به همین سادگی،  بهترین فیلم جشنواره­ی بیست و ششم و البته که هیچ­کس یادش نرفت این جشنواره مسابقه­ی سینمای ایران نیست، مسابقه­ی بعضی از فیلم­های سینمای ایران است. ساعت 22:30 همه چیز تمام شد.

13-  بلاگ­رولینگ  خر است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

شب

نویسنده: کامبوزیا پرتوی (بر اساس طرحی از اصغر فرهادی)

کارگردان: رسول صدر عاملی

بازیگران: عزت­اله انتظامی، امین حیایی، خسرو شکیبایی

 

خب، به نظر شما، با توجه به توضیحات داده شده، فیلم بالا چه جور فیلمی می تواند باشد؟! همه­ی آنهایی که گفتند مزخرف درست حدس زندند. بله. "شب" فیلم مزخرفی بود با این حال هیچ پشیمان نیستم که دیشب "آواز گنجشک­ها" را از دست دادم. ساعت 8 رسیدم خانه و با خیال راحت "شهریار" را دیدم. حوصله­­ی مجید مجیدی را نداشتم، آن هم ساعت 9 شب.

   

پ. ن.: کم­کم دارد باورم می­شود این تئوری من­درآوردی: "فیلم­هایی که بازیگر زن نداشته باشند، ارزش دیدن ندارند."!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

  • دیشب، اندکی پس از عاقل شدن «خودِ» مجنون:

 

      از سینمای 17:30 خوشم نمی­آید. راه­اش دور است و زمان­اش طوری است که نمی­توانم برای رفتن برنامه­ریزی کنم. با "اریکه ایرانیان" تماس می­گیرم ببینم این بلیت سانس 4 که دارم، چه ساعتی است و چه فیلمی دارد: خانم اپراتور هیچ نمی­داند و بروشور هنوز به دستشان نرسیده و فردا صبح شاید...

با "سینما بهمن" تماس می­گیرم. می­پرسم سانس 3 چه فیلمی دارند، آقای اپراتور نمی­داند و نمی­داند سانس 3 یعنی ساعت چند، "بروشور جشنواره فردا صبح می­آید." (فردا یعنی 17 بهمن و جشنواره روز 12 بهمن افتتاح(!) شده.)

هه! برنامه­ریزی؟! لعنت به این جشنواره. بعد از بیست و شش سال...

تلفن و بلیت­ها را پرت می­کنم روی میز و می­روم سمت آشپزخانه. همسر عزیز، سَر توی روزنامه، زیر لب می­گوید: "گوشی تلفن بیچاره"!   

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

خیلی خوب نیست که آدم گزارش افتتاحیه را در روز سوم یک رویداد پابلیش کند، اما از آنجایی که هنوز چند شب دیگر باقی­ست، این نوشته را بخوانید و این کنسرت را از دست ندهید. در متن منظور از همه­ی "دیشب"­ها، جمعه شب، 19 مرداد ماه است. تنبلی من را در ویرایش دوباره­ی نوشته، به زرنگی خودتان ببخشید!

 

 

1-     سرم درد می کند شدید و چشمهایم به زور باز می شوند و فقط 30 دقیقه مانده به قرارمان با دوستان. تماس می­گیرند که "کجایید؟" و ما هنوز در خانه هستیم و همسر عزیز اصرار دارد "وقتی سر تو درد می­کند و حالت بد است، من هم نمی­روم." ___ دو تا قرص مُسکن می خورم " هر دو می رویم"!

2-     تالار وحدت - سمفونی رسول عشق و امید به رهبری لوریس چکناواریان و با اجرای ارکستر سمفونیک تهران.

3-     کنسرت را پیش­تر در جشنواره­ی موسیقی فجر با اجرای ارکستر فیلارمونیک ارمنستان دیده/شنیده­بودم و حاضر نبودم که به هیچ دلیلی این شانس دوباره را از دست بدهم. مخصوصاً که شنیده­بودم که علاوه بر نورپردازی و حرکات موزون، در قطعات آن هم تغییراتی ایجاد شده­است.

4-     این­جا در تالار وحدت –بر خلاف همیشه- همه چیز مرتب است. روی همه­ی بلیط­ها شماره ردیف و صندلی درج شده و امید است که با کنترل صحیح مسوولین سالن، کار به گیس و گیس­کِشی نرسد. (که خوشبختانه نمی رسد و همه مثل انسانهای متمدن می­رویم سر جای خودمان می­نشینیم.)

5-     درسالن انتظار بساط مختصر پذیرایی عیدانه فراهم است و حضور مسوولان دولتی کاملاً محسوس است. از وزیر ارشاد و معاونان­اش که بگذریم، دانش­جعفری-وزیر اقتصاد و دارایی-، زاهدی-وزیرعلوم-، فتاح-وزیر نیرو-، دعایی-مدیر مسوول اطلاعات-، محمدی-از مسوولین دفتر رهبری- ، به همراه خانواده حضور دارند. (من فقط این­ها را دیدم. حالا نیایید بگویید فلانی هم بوده و فلانی هم و ...)

6-     تعداد خانم­های چادری و محجبه، منهای خانواده­های مسوولین، چشمگیر است. آنچه که پیش از این در محافل این چنین، کمتر به چشم می­خورد. شاید تحریم موسیقی تمام شده باشد و خُب این خوشحال کتتده است دیگر، نه؟

7-     عزت­اله انتظامی و محمد­علی کشاورز هم هستند. دلم می­خواهد انتظامی را یک بوس گنده بکنم بَس که دوست­داشتنی­ست!

8-     شروع شد. (این قسمت­اش را تعریف نمی­کنم. خودتان بروید ببینید، لطفاً!)

9-     اجرای جشنواره را بیشتر دوست داشتم و البته این نه تنها نظر من، که نظر تمام آنهایی بود که درجشنواره هم کنسرت را دیده­بودند. (واضح است که منظور از آن "تمام"، آنهایی هستند که من می­شناسم­شان؟!)

10-  قطعات فتح مکه با موسیقی فیلم "محمد رسول­الله" و امام علی با موسیقی سریال "امام علی" ، که در اجرای جشنواره­ای با تنظیم چکناواریان اجرا شده بودند، حذف شده بود. زمان اجرا کوتاه­تر بود. تفاوت اجرای ایرانی­ها و گروه ارمنی از زمین تا آسمان بود، آن­قدر که امثال منِ موسیقی نشناس هم متوجه­اش می­شدند. حرکات موزون از جنبه طراحی و ارتباط محتوایی خوب، اما اجرایش بسیار ناهماهنگ بود. جای "ژاله صادقیان" و "داریوش کاردان" خیلی خیلی خالی بود و خانم دکلمه کُنِ(!) جدید خیلی موفق نبود. به همه­ی این­ها اضافه کنید که شب اول اجرا بود و شاید در شب­های بعد برنامه با هماهنگی بهتری پیش برود.

11-  آقای عکاس! شما که فکر می­کنی برای عکس بهتر مجازی هر کار دلت می­خواهد بکنی! از روی سن برو کنار! شاید فکر کردی کسی تو را نمی­بیند؟ اشتباه کردی! شاید هم برایت فرقی نمی­کند، چون این آخری­ها بی­خیال از پشت پرده عکس گرفتن شدی و با وقاحت آمدی وسط سن! آخر وقتی فرشته­ها از آسمان آمده­اند روی زمین و حرکات موزون می­کنند به چه زیبایی، تویِ سیبیل­کلفتِ شکم گنده که نباید بروی قاطی­شان!

12-  چشم­تان را روی شماره­ی 10 ببندید و فرصت را از دست ندهید. همه چیز آن­قدر خوب هست که شب لذت­بخشی را برای شما رقم بزند.

13-  نیروی انتظامی. شکم­های گرسنه. رستوران­هایی که ساعت 12 شب بسته می­شوند.

 

پ.ن. : بالاخره من هم 13 تایی نوشتم! :دی

 

 

توجه کردید که توی متن بالا اصلاً هیچ "دیشب"ی نبود و آن توضیحی که اول دادم چقدر مزخرف و به درد نخور بود؟!

 

 

مرتبط:

کنسرت "رسول عشق و امید" برگزار می شود. (خبرگزاری مهر)

اجرای سوئیت_ سمفونی رسول عشق و امید (ایسکا نیوز)

لوریس چکناوریان ، این پیرمرد دوست داشتنی (شمعدانی ها)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

از جاده آسفالته جدا می شویم به سمت یک جاده ی فرعی جنگلی . جاده ی خاکی هر چه پیش می رویم باریک تر می شود ، آن قدر که شاخ و برگ بوته های کنار جاده از پنجره های ماشین می آیند توی صورت مان . کنار جاده ، جنگل همه باتلاق است از بارش باران ، روی اش پُر از گل های ریز سفید .

جایی درست در دل جنگل ایستاده ایم . مامان و بابا قدم می زنند ، با احتیاط که گل های کوچک سفید و بنفش را لِه نکنند . همسر عزیز و مهسا سر به زیر ، مراقب که پایشان روی چیز ناجوری نرود ، درگیر بحث اند که مدفوع هایی به این بزرگی بقایای کدام جانور است و مسیر حرکت اش به کدام سو بوده و از کجا می آمده و ... من دوربین به دست عکس می گیرم از همه چیز ، همه کَس ، همه جا . مانی لای درخت ها فریاد می زند : « Almost » !

پ . ن . 1 : هر چه فکر می کنم نمی فهمم این مرد ، مل گیبسون ، چرا باید چنین فیلمی ، Apocalypto ، را بسازد ؟ این همه خشونت در وجودش از کجا می آید آخر ؟! ما هم که فیلم هایش را می بینیم دیوانه تر از او ...

پ . ن . 2 : مهسا و مانی ، خواهر و برادر کوچکترم ... معرف حضور هستند که ؟!

مرتبط :

Apocalypto -- The official Movie website

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

دیشب مراسم اختتامیه در تالار وحدت برگزار شد . جایتان هم اصلاً خالی نبود ، بس که شلوغ بود و بزن بزن و گیس و گیس کشی بود برای ورود به سالن ! به هر حال که جشن ده روزه ی سینمای ایران هم تمام شد و همینطور که انتظار داشتم ، "خون بازی" بیشتر از همه سیمرغ گرفت ( بهترین فیلمبرداری - بهترین گریم - بهترین تدوین - بهترین فیلمنامه - بهترین بازیگر نقش اول زن { میدونم برای روز سوم هم سیمرغ گرفت باران !!!} ) بگذریم که به دلیل رعایت قوانین جشنواره این فیلم در دو بخش مهم بهترین کارگردانی و بهترین فیلم داوری نشد .

در حاشیه :

1- مجری مراسم مثل سال گذشته حسین پاکدل بود که تا انتهای مراسم با حسین لطیفی ( با مضمون " بهت حسودی می کنن فیلمت از همه بیشتر نامزد شده " " اذیتت می کنن از حسودی شونه " و ... ) و محمد رضا شریفی نیا ( با جملاتی که مفهوم همه شون در نهایت " کارگردان در سایه سینمای ایران " بود ) شوخی می کرد . از حق نگذریم خوب از عهده اجرای چنین مراسمی این چنین رسمی و فرمایشی و درعین حال سینمایی و بی دروپیکر بر می آید !

2- دو عدد (!) برنامه موسیقی توسط سراج دوست داشتنی و گروه بیدل اجرا شد که از دومی به دلیل اینکه در میان اهدای جوایز بود( قبل ازاعلام بهترین فیلم و کارگردان و ... ) استقبال چندانی نشد !

3- جوایز توسط دختران و پسرانی آورده می شد که لباسهای زیبای محلی به تن داشتند و بعد از مدت ها این کار را منظم انجام می دادند .

4- اون آقایی که توی تلویزیون کارگردان دوربین مخفی بود رو یادتونه ؟! دوربین مخفی ِ جشنواره ای ساخته بود توپ!!! کلی جالبناک بود و خندیدیم .

5- ادای احترام پانته آ بهرام ، وقار دوست داشتنی خسرو شکیبایی ، گِله های بهرام رادان ( به خصوص قسمت " میشه یه روز سانسور نداشته باشیم ؟!" ) و حرفهای باران کوثری عزیز دیدنی (شنیدنی) بود .

6- وقتی از پرویز پرستویی برای اهدای جایزه فیلم منتخب تماشاگران دعوت شد ، حاضرین برای دقایقی بی وقفه تشویق اش کردند . ( و حقا که لایق چنین دوست داشتنی است . چقدر قیافه اش دیدنی بود وقتی آن مرد وقیح هوار میزد و چه خوب با متانت پاسخ اش را داد ...)

7- ابراز احساسات مردم به نماینده سفارت آلمان که برای گرفتن جایزه بهترین فیلم خارجی از دیدگاه تماشاگران به روی صحنه آمده بود قابل توجه بود !

8- آقای ده نمکی ما آدم ها فراموشکاریم . بله . خیلی فراموشکار . ولی مگر می شود شلمچه ی شما را هم فراموش کرد ؟ ( تا کید می کنم شلمچه ی شما ! چرا که ما هم شلمچه داریم و مردان شلمچه ای که اهل داد و بیداد و قداره بندی نیستند . مردانی که در قلب ملت ایران هستند و برای دیده شدن نیازی به ادبیات چاقو و هوار زدن ندارند . ) ما 14-15 ساله های نیمه دوم دهه هفتاد خوب یادمان هست ، عجیب است که شما این قدر کم حافظه اید ! دیشب که با همان ادبیات ده سال پیش روی سن فریاد می زدید و هل می دادید و از مرغ و سیمرغ می گفتید ، ما اگر آلزایمر هم داشتیم شما را به یاد می آوردیم . شما همان آدم هستید . همان آدم . همان وقت که فیلم شما را در صدر منتخبین مردم دیدم متاسف شدم . همان طور که بعد از اعلام نتایج بیشتر رای گیری (انتخابات) ها متاسف می شوم .( قبلاً هم گفته بودم . "اخراجی ها " فیلم متوسطی است و هیچ نیست و ... گفته بودم . نیازی به تکرار نیست . ) آقای ده نمکی همین یک سیمرغ هم از سر شما زیاد بود . خیلی زیاد . البته شما موفق شدید . با جنجالی که به پا کردید فروش فیلمتان تضمینی است ، نیازی به حدس و گمان ندارد . راستی فکر نمی کنید فضای مطبوعات را سیاه کردید و رعب انگیز و چاله میدانی بس بود ؟! فکر نمی کنید قبای کارگردانی و فضای هنر هفتم را به لمپنیسم تان آلوده نکنید بهتر باشد ؟! کاش فکر می کردید ... حسین پاکدل بعد از معرکه ای که به پا کردید گفت : « خوشحالیم که آقای ده نمکی بالاخره برای بیان نظرات شان زبان سینما را انتخاب کردند . » من هم از موتور سوارها و لباس شخصی ها و فحش نامه نویس ها می ترسم آقای پاکدل اما حیف سینما نیست ؟! خدای دعای پرستویی عزیز را مستجاب کناد که پس از اعطای جایزه و قبل از پاین رفتن از سن دعا کرد « خدا به همه ی ما صبر عطا کند . »

پ . ن : با پوزش فراوان از کلیه عاشقان سینه چاک آقای کیمیایی ، رئیس فیلم بدی بود . خیلی بد . اصلاً فیلم بود ؟! باورم نمی شود که کار گردان این فیلم همان باشد که "ضیافتِ" فراموش نشدنی را ساخته ، "مرسدس" را ، "اعتراض" را حتی و حتی تر "حکم" را . آقای کیمیایی دهه ی چهل ، چهل سال است که تمام شده . راستی ... هیچی . ما چشم مان را می بندیم . با خیال "ضیافت" تان خوشیم .

مرتبط :

نتایج داوری بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر در بخش سودای سیمرغ

در حاشیه مراسم اختتامیه بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر استقبال بی نظیر مخاطبان و هنرمندان از مراسم اختتامیه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

"اخراجی ها" فیلم بدی نیست . فیلم خوبی هم نیست . "اخراجی ها" هیچ چیز نیست به جز یک دنیا لودگی ِ لمپنی . بازی ها ، همه خوب است و معمولی . شریفی نیا همان حاج آقای متعصب ِ متظاهرِ تکراری ، اکبر عبدی همان تُرکِ بامزه ی همیشه ، امین حیایی و کامبیز دیرباز مثل همیشه خوب و ارژنگ امیرفضلی البته استثناً خوب . داستان ِ تکراری ِ " لیلی با من است " ای که اصلاً به پای آن نمی رسد و فیلم کمال تبریزی کجا ، با آن فیلمنامه ی زیبا و پخته و پر معنا و طنزهای ِ پاکیزه و به جا ، و فیلم ده نمکی کجا . فیلم منهای شوخی هایش حرفی برای گفتن ندارد . از هیچ لحاظ . ( البت موسیقی فیلم با همه ی سادگی اش بدک نبود ! ) با همه ی این حرف ها و با وجود اینکه مصرانه معتقدم "اخراجی ها" فیلم متوسطی ست اما دیدن این فیلم را به همه توصیه می کنم . خوب می خنداند تان . خیلی خوب !

پیش بینی : این فیلم در صورت در اختیار داشتن شرایط مناسب اکران ، قابلیت تبدیل شدن به پرفروش ترین فیلم فصل - سال (و شاید بیشتر هم ) را دارد . { اگر بدانید جلوی در سینما - و همچنین داخل آن - چه دعوا و کتک کاری و بزن بزنی بود برای یک بلیط - صندلی - نا قابل ! صف طولانی با عرض n نفر ، آدم را یاد قدیم ها می انداخت . آن وقت ها که صف سینما عصر جدید میرفت تا وصال و بالا می رفت آن قدر که دیگر چیزی به بلوار نمی ماند ... }

پ . ن : دیشب می توانستیم "قاعده بازی " احمدرضا معتمدی و "مثل یک قصه " خسرو سینایی را ببینیم که محض خستگی و بی علاقگی ، بی خیال شدیم و نشستیم در خانه و چیپس و ماست خوردیم و "یانگوم" دیدیم !!!!! امشب هم اگر خدا بخواهد و بندگان " کیمیایی دوست " خدا بگذارند و جایی هم به ما برسد قرار است "رئیس " را تماشا کنیم . به اختتامیه هم که چیزی نمانده ...

مرتبط :

نامزدهای دریافت سیمرغ بلورین بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر در بخش رقابتی, سودای سیمرغ : مسابقه سینمای ایران جشنواره، معرفی شدند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

نم نم بارون که شروع می شه ییهو کل خیابونا قفل می شن ، اون وقته که هر چی برنامه ریزی و زمان بندی کردی میشه کشک ! دیشب با کلی دعا و صلوات و می رسیم - نمی رسیم به اضافه یه کم بدو بدو و یه ذره خوش شانسی رسیدیم سینما . چند دقیقه ای اگر دیرتر می رسیدیم باید فیلم رو در حالی که کف سالن جلوس یافته بودیم می دیدیم . دوستان عزیز مستحضر هستند که در مملکت ما بلیط و شماره صندلی چیزی است در مایه های آب زرشک . بگذریم ... "خون بازی" ( منهای اسمش که اصلاً خوشمان نیامد ) فیلم خوبی است . کلاً از فیلم های جاده ای خوشم میاد . ( گرچه نمی دونم میشه "خون بازی" رو هم یه فیلم جاده ای دونست یا نه . ) بازی های فوق العاده باران کوثری و بیتا فرهی به خصوص ، فیلم برداری زیبای کلاری ، تقریباً سیاه و سفید بودن فیلم ( نمی دونم اسم این حالت چیه . انگار که سبز و آبی رو از رنگهای فیلم حذف کرده باشی . زرد و قرمزو قهوه ای ها دیده می شن و بقیه سیاه و سفید . ) و خب ... رخشان بنی اعتماد است دیگر ! ( دلم برای عبدالوهاب بیچاره می سوزد - کارگردان دیگر فیلم - که نامش زیر سایه بنی اعتماد گم می شود . )

امشب قرار است "اخراجی ها" را ببینیم . فیلمی که تا الان فیلم منتخب تماشاگران بوده است . هی هی هی ... روزگار! مسعود ده نمکی فیلمساز شده است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

پارک وی فیلم بدی نیست ، این قدر که بعد از تموم شدن اش بگی « حیف پول ! کاش به جاش یه آیس پک شاه توتی خریده بودم ! » اما خوب هم اصلاً نیست . چند تا صحنه غافلگیر کننده ، یه خروار بازی معمولی و کلیشه ای و یه لالایی قشنگ تنها چیزهایی هستن که بعد از فیلم تو ذهن میمونن . ( ما و همراهان محترم هر چه فکر کردیم نفهمیدیم نقش "صدرا" چه برجستگی ای داشت که احتیاج به بازیگری در اندازه های مهدی احمدی داشته باشد . آقای احمدی شما دیگر چرا؟!) جیرانی این سالها روی خط "هر روز بد تر از دیروز" یا بهتر بگم "هر سال دریغ از پارسال" حرکت می کنه . تنها حُسنی که این فیلم داشت شاید این بود که طلسم جشنواره ای ِ امسال ِ ما شکسته شد .

فیلم دیشب که چیز دندان گیری نبود ، ببینیم امشب مادام رخشان و مادموازل باران در " خون بازی " چه می کنند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

آفتاب بر همه یکسان می تابد ، اتوبوس شب ، سنگ کاغذ قیچی ، اقلیما ، فرش ایرانی و فیلم آرش معیریان که اسمش رو یادم نیست ، فیلمهایی بودند که از شروع جشنواره می تونستم ببینم و ندیدم !!! ( من الان طبقه هشتم هستم ، اگه صلاح می دونید خودم رو بیاندازم پایین !!! ) این که چرا ندیدم شون دلایل مبسوطی داره ، از جمله تنبلی ، واقع شدن سینما در محدوده طرح ترافیک ، تنبلی ، "خواب آلودگیِ صبح فردا" حاصل از داشتن بلیط سانس 10و نیم شب ، تنبلی ، گرفتاری های کاری و خانوادگی ، تنبلی ، داشتن بلیط مفت و مجانی و نسوختن یه جاهاییِ (!) آدم از بابت هدر رفتن پول از جیب مبارک ، تنبلی و ... .

امشب ( گوش شیطون کر ! ) قراراست برویم « پارک وی » فریدون جیرانی را ببینیم . باشد که پای ما نیز به فستیوال بیست و پنجم باز گردد . آمین !

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

دیشب بعد از کلی برویم و نرویم و حوصله اش هست وحوصله اش نیست و مقادیر فراوان دیگری از این دست حرفها که از روی شکم سیری ( بخوانید در دست داشتن بلیط مفت ومجانی ! ) زده می شود ، رفتیم تالار وحدت . ارکستر فیلارمونیک ارمنستان به رهبری لوریس چکناوریان . چکناوریان را با " اپرای رستم و سهراب " و آن شب به یاد ماندنی سالن میلاد نمایشگاه بین المللی از 6-7 سال پیش می شناختم و همان طور که انتظار داشتم این بار هم برنامه عالی بود . صدای شفاف و دقیق و کوک سازها ( چیزی که در ارکسترهای ایرانی کمتر سراغ داریم ) و نوای خیال انگیز نت ها و نوشته های دل نشین سید مهدی شجاعی با دکلمه زیبای ژاله صادقیان و داریوش کاردان و ... . وای که من عاشق قطعه تولد مسیح شدم و چقدر چهره پیرمرد وقتی داشت این قطعه رو رهبری می کرد دیدنی و دوست داشتنی بود و ... خلاصه که شب فوق العاده ای بود و خوشحالم که تنبلی باعث از دست رفتن این شب نشد .

ارکستر فیلارمونیک ارمنستان فردا ( یک شنبه - ۱۷ دی ) ساعت 18:30 برای آخرین بار در جشنواره موسیقی امسال در تالار وحدت به روی صحنه می رود . از دست ندهید اش !

مرتبط :

            گفتگو با چکناوریان درباره سمفونی پیامبر

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

۱ - این روزها که در ایام حج بودیم بالاخره بعد از مدت ها " خسی در میقات " جلال را که در کتابخانه خاک می خورد شروع به خواندن کردم . جلال در 1343 شمسی به سفر حج رفته ، من چهل سال بعد اما انگار که در این 40 سال هیچ چیز عوض نشده و چقدر گلایه های جلال به گلایه های ما ( من و دوستانم ) شبیه است . " ضرورت حضور بین الملل اسلامی " و" بدویت موتوریزه شده " و اصطلاحاتی از این دست چقدر ملموس می نمایند برای من . " حج " شریعتی را قبل و در ایام سفر به همراه یکی از دوستان می خواندیم و چه لذت بخش بود و چه کمک کننده به درک مان از مکان و فلسفه اعمال ، اما فکر می کنم که " خسی در میقات " از آن سفرنامه هایی است ، که گرچه خواندن اش قبل این سفر هم خالی از لطف نیست ، اما باید بعد و یا حداقل در طول سفر خواند اش تا ریز نکته هایش را دریافت . خواندن ام که تمام شود و باز خوانی ام ، از این کتاب بیشتر خواهم نوشت حتماً .

2 - این جمله رو قبل تر هم خوانده بودم و هر بار که می خوانم دلم یک جوری می شود ... " بزرگترین غبن این سال های بی نمازی از دست دادن صبح ها بوده ؛ با بویش با لطافت سرمایش ، ... " ( خسی در میقات - جلال آل احمد - نشر خرم - صفحه 32 )

3 - حوالی روزهای آغازین امرداد 1383 شمسی ، قسمتی از قلبم جایی در حجر اسماعیل ، زیر ناودان طلا ، جا ماند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |