تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

 

اولین فکری که بعد از دیدن اون دو تا خط اومده و نشسته توی سرم، اینه که باید زودتر سر و ته این مقاله­ها و سمینار و پایان­نامه رو هم بیارم. آره، همین. فقط همین.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

روزهایی هست که آدمیزاد دلش لَک می­زند برای یک خط، تنها یک خط، نوشتن... و نمی­شود، و نمی­تواند. تجربه نشان داده که در این روزها حال آدم نه خوب است، نه بد، نه غمگین است، نه خوشحال، فقط یک­جور حال معلقی دارد انسان. چنین روزهای برزخی عجیبی هستند این­ روزها...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


آخه مگه آدمیزاد نمره پایان نامه ش بیست میشه؟! اونم تو پلی تکنیک؟! من کلن تسلیمم آقا جان! یعنی دیگه عمرن کل نمی اندازم با شما!



+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

تو خودت گفته­ای

وگفته تو عین حقیقت است

وعده­هایت هم  که راست­ راست­اند

گفته­ای از بزرگواری من

بخواهید هرچه می­خواهید

که منِ خداوند با شما بندگان مهربانم.

***

سه سال پیش، دو-سه ماه از به­دنیا آمدن پسر کوچولوش نگذشته بود که بیماری­اش شروع شد. همسر و مادرش سرگردان بین بچه­ی نوزاد توی خانه و دختر مریض توی بیمارستان. جراحی، رادیوتراپی، شیمی درمانی. نزدیک به یک سال این وضعیت ادامه داشت تا این­که پزشک­ها اعلام کردند بیماری نوع بسیار نادری از سرطان سینه است که مشابه­اش را تا به حال نداشته­اند در ایران و کار دیگری از دست­شان برنمی­آید. مدارک پزشکی و نتایج آزمایش­ها و عکس و اسکن و... پست شدند برای دایی مقیم آلمان و پسر عموها و دختر عمه­های ساکن امریکا. این­جا، توی ایران همه دست برداشتند به دعا و نذر و نیاز، همه، فامیل، دوست، آشنا، دور، نزدیک....

***

خدای من!

جزو اوصاف تو نیست که بگویی بخواهید و بعد ندهی!

آن هم وقتی که تو اصولاً اهل عطاهای بی­دریغ و بی­شماری،

و بر اهالی مملکت­ات

از سر مهربانی و لطف

پی­درپی نعمت می­باری.

***

وقت سفر بود و هیچ­کس مگر خود دخنرک، که متولد امریکا بود، نتوانست برای همراهی­اش ویزا بگیرد. بیمار باشی و تنها و بچه یک­سال و چند ماهه­ت رو هم بگذاری... روز تلخی بود. روزهای تلخی بود... دو هفته نشده بود هنوز که برگشت. آزمایش­ها و معاینات جدید می­گفتند که هیچ بیماری وجود ندارد که گرچه بیماری­ای بوده و بسیار هم سخت و وخیم بوده، باتوجه به مدارک پیشین، اما حالا اثری از آثارش پیدا نیست. حالا بیش­­تر از یک­سال از آن روزها گذشته...

***

خدای من،

با  زبانی می­خوانمت که گناه لال­اش کرده

با قلبی با تو نجوا می­کنم که خطاها هلاکش کرده­اند،

ولی باز می­خوانمت

هراسان و مشتاق

ترسیده و امیدوار!

گناهانم را نگاه می­کنم و ترس برم می­دارد

بزرگواری تو را می­بینم و باز طمع می­کنم:

که امیدی هست!­ ­

***

گاهی دردهای ما بزرگ­اند، خیلی بزرگ، خدا اما از هر چیزی بزرگ­تر است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

برنج شسته­شده رامی­ریزد توی قابلمه­ی آب­جوش. کمی نمک، کمی روغن، شعله را زیاد می­کند. عطر خوش برنج شمال می­پیچد توی خانه. آب برنج تمام شده حتماً که شعله را کم می­کند و در قابلمه را می­گذارد. توی حال، روی مبل، جلوی تلویزیون نشسته­ام انگار که دارم فیلم می­بینم اما حواسم همه­اش دنبال اوست؛ دست روی دستگیره­ی کابینت، بلند صدا می­زند «گل­گاوزبان، چای سبز، چای معمولی، چی؟». راه می­افتم سمت آشپزخانه؛ فکر می­کنم «از کی تا حالا گل­گاوزبان می­خوریم؟!»، جواب می­دهم «هیچکدوم.»

آبِ­جوش می­ریزد روی چای سبز کیسه­ایِ توی لیوان. پامچال­ها از توی گلدانِ پشتِ پنجره چشمک می­زنند، «پرده نداشت مگه این پنجره­هه؟!»؛ دست­اش می­رود پی بسته­ی سیگار روی کانتر « وقت خونه­تکونی کندم که بشورم­ش، دیدم بی­پرده کلی روشن­تره، نزدم­ش دیگه». کبریت می­کشد و سیگارش را روشن می­کند، می­پرسم «ناهار چی هست حالا؟». یک بشقاب فیله­ی ماهی از یخچال بیرون می­آورد «برای شام دی­شب درست کردم، حوصله­ی خوردن­ش نبود».

ماهی­ها را با دقت می­چیند روی کته­ی توی قابلمه، انگار فرقی می­کند کدام تکه، کجا باشد. بر که می­گردد سمت من چشم­هاش رو می­بینم که پُر می شوند خنده. پُک عمیقی به سیگار می­زند، در قابلمه را بر می­دارد، سرش را پایین می­برد، دود سیگار را ول می­کند روی کته و ماهی، و در قابلمه را محکم می­کند.

شنل راه­راه سبز و کرم روی شانه­ مرتب می­شود، سیگار می­نشیند لبه­ی زیرسیگاری و لیوان چای سبز می­رود توی سبد انگشت­های باریک؛ صدای مظلوم­ترین دختر شهر می­پرسد «ناهار چلوسفید داریم با ماهی­دودی، دوست داری؟!».

 

 

همینجوری/ فال قهوه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

"سان سیتی" هم رفت کنار "بوف"ِ زعفرانیه و "باغ ایرانی" دربند و اون رستورانِ آخر درکه و "آپاچی" شریعتی و ...

 

پ.ن: نزدیک به دو سال گذشته بود و با این حال همه چیز مثل قبل خوب و صمیمی و دوست­داشتنی بود، انگار که دیروز اش از هم جدا شده باشیم و فرداش قرار باشد ببینیم همدیگر را. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

 

«خودِ» این روزهای خودم را دوست دارم و حال­ام از آن به­هم می­خورد.

«خودِ» این روزها که بی­کار و بی­عار و بی­هدف می­چرخد و ول می­گردد. گاه از 9 صبح تا 4 بعدازظهر فیلم می­بیند، از "Walk the Line" گرفته تا "Pride and Prejudice"  . گاه از 11 شب تا 5 صبح کتاب­های خوانده­ شده­ی خاطره انگیزِ کتاب­خانه­اش را بازخوانی می­کند، از "چراغ­ها را من خاموش می­کنم" گرفته تا "پرنده­ی خارزار".

«خودِ» این روزهایم کلاس­های اولین هفته­ی ترم جدیدش را تعطیل کرده و کارش را هم مدتی است به کس دیگری سپرده و بی­خیال خانه و زندگی­اش شده.

برای «خودِ» این روزها مهم نیست که جشنواره است و بلیط­هایش روی میز ناهارخوری، هر روز باطل می­شوند. مهم نیست که دوست داشته "کنعان" را ببیند و "دایره زنگی" را. "همیشه پای یک زن در میان است" را و "شب" را.

«خودِ» این روزها گاه از شام تا شام، جز لیوانی نسکافه­، هیچ نمی­خورد و روز دیگر، در یک عصردیوانه، آن­قدر می­خورد که شب خوابش نمی­برد.

«خودِ» بی­فکر این روزها هزار تا فکر توی سرش است و هزار تا کار دارد که انجام دهد و هزار وقت است که توی وبلاگ­اش چیزی ننوشته اما، انگار که بی­خیال­ترین و آسوده­ترین آدم روی زمین باشد، در یک ظهر ابری روی تخت­اش ولو شده و با شنیدن هزار باره­ی "ببار ای بارون ببار" خودش را غرق صدای شجریان کرده است.

«خودِ» این روزهای خودم را دوست دارم و حال­ام ازش به­هم می­خورد... پیش­تر گفته بودم، نه؟

 

 

پ. ن.: «خودِ» این روزهایم تنبل نیست. هرگز. کمی مجنون است فقط. همین.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

1-یادتان باشد وقتی از یک وبلاگ‌نویس خبری نیست، سرش جای خوبی گرم‌شده. لااقل درباره من این قضیه صادق است. (فروغ) 

 

2-سکوت کردن من نشانه خوبی نیست؛ هیچ وقت نبوده است. سکوت کردن من یعنی غم، یعنی حال و روز افتضاح، یعنی تنهایی یا خشم بسیار... اوج عصبانیت من هرگز داد و فریاد نیست، سکوت ترسناکی است که خود می کند. اینکه اینجا نمی نویسم معنای روشنی دارد؛ حال و روزم خوب نیست... (فرناز)

 

3- سکوت کردن من ملغمه­ای است از هر دو ی این­ها. مدتی سرم جای خوبی گرم بود. فرصت سرخاراندن هم نبود بس که پاساژگردی و مزون گردی داشتم پی کفش و کیف و لباس. عروسی بود پُشت عروسی . میهمانی و موسیقی و لبخند....

سکوت این روزهایم اما رنگ غم را دارد، حس درد را، جنس بُغض فروخورده را.... هر روز بیش از روز قبل بُهت زده­ام. باورم نمی­شود که دیگر نمی­بینمش. باورم نمی­شود که دیگر شعر نمی­گوید، ساز نمی­زند، آواز نمی­خواند. باورم نمی­شود که ما باز، بار دیگر، همه، دور هم جمع باشیم و او نباشد. محله بوی مریم و شب­بو گرفته­است، همه­ی سبدهای گُل را، دیوارهای سیاه­پوش را می­بینم و باورم نمی­شود. نه! باورم نمی­شود، نمی­شود، نمی­شود، نمی­شود... آهای می­شنوی؟! این قلب لعنتی، نبودن­ات را نمی­فهمد!

 

پ. ن.: بعضی آدم­ها نزدیک­تر/عزیزتر از آنی هستند که معمولاً باید باشند. نسبت این عزیز هم با من، چیزی بود بسیار فراتر از برادرِ مادرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

این یک نفر که می خوام امروز اینجا آبروشو ببرم خیلی آدم مزخرفی یه. امیدوارم وقتی اینجا رو می خونه متوجه اخلاق گندش بشه و آدم شه! این آدم با اینکه گاهی خیلی احساس تنهایی می کنه از ارتباط برقرار کردن با دیگران فراری یه. اون باید سعی کنه اگر ارتباطات جدیدی ایجاد نمی کنه حداقل همون دوستی های قدیمی رو حفظ کنه. یه کم از خودش تلاش و توجه نسبت به دوستانش بروز بده. یه تماسی باهاشون بگیره، یه قراری باهاشون بذاره، به دیدنشون بره یا به خونه اش دعوتشون کنه. اما دریغ از یه کم تلاش. اونوقت از صبح تا شب دم گوش من ویز ویز می کنه که حوصله ام سر رفته، تنهام، هیچ کس و ندارم و اینا. اونوقته که دلم می خواد خشونت به خرج بدم و یه مشت حواله ی دک و دهنش کنم. خسته ام کرده به خدا. هر چی از آه و ناله بدم می یاد...  

 

پ. ن. ۱: شما هم مثل من فکر می کنید؟! این که شدیداْ به کمک احتیاج دارم؟!

پ. ن. ۲: ایها الناس! لطفاْ مرا درک کنید!  

 

توضیح: اون قسمت فراری بودن از ایجاد رابطه های جدید رو فراموش کنید، که حقیقتاْ مسئله من نیست، بخش دردناک ماجرا، برای من، حفظ رابطه های قدیمی ست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

نشسته­ام پشت میز و روی این، که از اینجا پیدا کرده­ام، کلیک می­کنم. با اولین صدایی که از این لپ­تاپ لعنتی در می­آید، اشک، بی­اختیار، سرازیر می­شود روی گونه­هایم... خیلی احمق­ام، نه؟!

پ. ن.: شونصد سال بود که آن­لاین نلاگیده بودم...

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

سردیِ همیشگی دست و پایم، بهانه­ی تن­ام است برای از تن­ات جُدا نشدن. داغ و تب­دار هم اگر باشد، مثل این روزها، بدون گرمی تن­ات آرام نمی­گیرد... خوابش نمی­بَرَد.

پ. ن.: هیچ فکر نمی­کردم دانشگاه این همه درگیرم کند. خسته­ام و ضعف و سرماخوردگیِ لعنتی هم از تن­ام بیرون نمی­رود. رمضان که بگذرد، از این شلوغی و فشار هم کمی، کم شود شاید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

هی رفیق!

دلم برای دانشگاه خودمان تنگ شده­است... برای ساختمان­هایش، آدم­هایش، شلوغی­اش... جنگل­هایش. می­دانم، می­دانم که آن­جا هم دیگر مثل قبل نمی­شود، مثل 3 سال پیش، اما چه کنم دیگر، دلم برای دانشگاه خودمان تنگ شده­است، خیلی زیاد...

 

پ. ن. : این نوشته مخاطب خاص دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

گاهی فکر می­کنم کمال تبریزی "شیدا" را برای من ما- ساخته­است. برای اینکه من هزار بار تماشایش کنم و هر بار دلم یک­جوری شود و بغض گلویم را بگیرد و پرت شوم به 8 سال پیش، آن­شب سینما فلسطین و چشمهای اشکیِ دخترکِ 17 ساله­ای بیاید جلوی چشم­ام که آن روزها فکرش را هم نمی­کرد روزی...

شاید اگر آن­شب به جای اینکه دست­ام را محکم بگیری توی دست­ات و برایم شعر بخوانی، به احساسات نوجوانانه­ام خندیده­بودی، آن شب و آن فیلم هم، مثل هزاران شب و صدها فیلم دیگر، فراموش می­شدند...

پ. ن. 1: کتاب تست شیمی قلم­چی ات هنوز هم پیش من است. بهار­نارنج سر قولش ماند. تو بد قولی کردی...

پ. ن. 2: تلویزیون دارد "بچه­های آلپ" نشان می­دهد... من "آنت" می شوم، تو "لوسین" باش...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

خوابیده روی شانه­ی راست، پاهایم را جمع کرده­ام توی شکم –درست مثل بچگی­هام. دست­اش از پشت حلقه­شده دور شانه­هایم و گرمای بدنش، چسبیده به من، تَن یخ­زده­ام را گرم می­کند. دلم دَرد می­کند ودردی که در کمرم می­پیچد نفس­ام را بَند می­آورد. عَرق سردی روی تَن­ام نشسته و از درون می­لرزم. باید بلند شوم و آبی به صورتم بزنم. باید یکی از آن مُسکن­های اسمارتیزی­ام را بخورم. یک نوشیدنیِ گرم و شیرین می­خواهم، باید___ می­دانم که دیر­وقت به تختخواب آمده، می­دانم که صبح زود، خیلی زود، باید بیدار شود، می­دانم که فقط همین چند ساعت را می­تواند بخوابد و می­دانم که با کوچکترین حرکت من بیدار خواهد­شد و دیگر نخواهد­خوابید و پا­به­پای دَرد کشیدن من تا صبح خواهد­نشست. پاهایم را بیشتر از پیش جمع می­کنم، لَب­ام را گاز می­گیرم و پلک­هایم را مُحکم روی هم فشار می­دهم. قطره­ی اشک آرام سُر­می­خورد روی گونه­ی سَردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

خوب بودن اش فقط توی فداکاری هاش و از خود گذشتن هاش و دوست داشتن هاش نیست . خوش فکر بودن ، مدیریت ، قاطعیت ، صبر ، حوصله ، تدبیر ، همت ، جدیت و پشتکار فوق العاده اش ___ تصمیم گیری هاش در لحظه های مهم ، بدون اینکه تعلل کنه یا بترسه ، اینکه ... اینکه همه ؛ همه ی اعضای خانواده رو ؛ کنترل ، هدایت و هماهنگ می کنه بدون اینکه هیچ کدوم متوجه این موضوع بشن حتی - چیزی که فقط وقتی متوجه اش شدم که ازدواج کرده بودم و از بیرون مناسبات خانواده مون رو می دیدم - همه ی این ها و البته خیلی بیشتر از این ها ، که نمی شه گفت و نوشت و تعریف کرد ، باعث شده که این آدم ، با این شخصیت ، در نظرم دست نیافتنی باشه . این نه فقط حرف من ، بلکه نظر خیلی های دیگه هم هست که از دور و نزدیک می شناسند اش .

مامی جون حتی نمی تونی فکرش رو هم بکنی که ترس ِ از به اندازه ی تو خوب نبودن - که خوبی ِ تو بی اندازه است - ، کنار هزار تا ترس و دلیل دیگه ، باعث نوه دار نشدن ات توی این چند سال باشه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

روی نیمکت نشسته بودیم . آفتاب توی صورتم بود و نمی توانستم چهره اش را خوب ببینم . اینکه حالت صورت اش ، چشم هایش چه گونه است وقتی دارد حرف می زند . فقط می دانستم که همه ی این مدت نگاهش را از چشم هایم بر نداشته ، که زل زده به چشم هام انگار که به جز چشم هیچ چیز دیگری توی صورت ام نیست . گرم ام بود و کلافه بودم وخسته و مضطرب و هزار جور فکر توی سرم می چرخید که همه اش به امتحان سخت و وحشتناک پس فردا ختم می شد ... می خواستم بگویم تشنه ام که گفت « مژه هات ، توی آفتاب ، می درخشند ___ گرد طلا پاشیدی روی مژه هات ؟ » ... تنها چیزی که باعث شد در آن لحظه زیر گریه نزنم این بود که مطمئن بودم - و هستم - که هرگز " پرنده ی خارزار " را نخوانده بود و " مگی " ، " لوک " و " رالف " را نمی شناخت و حتی نمی دانست " کالین مکالو " کی هست . ( ۱۳ خرداد ۱۳۸۲ )

* هیچ نمی دانم که چرا یکهو یاد آن نیمروز خرداد افتادم و آن پارک دنج و کوچکِ پس کوچه های ولنجک و او ...

پ . ن :

مگی را به خود نزدیک کرد و با ظرافت انگشتانش را روی پلکهای چشم او کشید و بنرمی به نوک انگشتانش خیره شد .

« عجب ، لوک ، موضوع چیست ؟ »

« نمی توانم از این فکر دست بردارم که در میز آرایشت پودر طلا داری . می دانی اولین دختری هستی که طلای واقعی به مژه هایش زده ؟ »

پرنده ی خارزار / کالین مکالو ؛ ترجمه ی مهدی غبرایی - تهران : نیلوفر ، 1380 - ص 342

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

جمعه - شب

تنهام . یک خروار سیب زمینی می پزم . یک خروار کوکوی سیب زمینی درست می کنم . دو تا از کوکو ها را می گذارم توی بشقاب ، با سُس هزار جزیره و آب می آیم توی هال . ولو می شوم روی کاناپه ، جلوی تلویزیون ، " جواهری در قصر " تماشا می کنم و شام می خورم . بقیه ی کوکو ها در ظرف دربسته ، می روند توی یخچال .

شنبه - شب

تنهام . خسته ام . تنبلی می کنم ، آشغال ها را بیرون نمی برم ، سطل را می گذارم توی بالکن تا صبح که می روم سر کار ببرم اش . سکوت خانه را دوست ندارم . سر و صدای مصنوعی رادیو و ضبط و تلویزیون را هم . دلم حضور کسی را می خواهد . صدای زنده ی کسی را . گرمی نفس کسی را . این سفر لعنتی چرا این قدر طولانی شد ؟ ... دو تا از کوکو های دیشب را گرم می کنم . خیار شور خُرد می کنم کنار بشقاب . بطری آب را می گذارم توی سینی . از روی میزِ جلویِ تلویزیون شام خوردن خسته شده ام . به خودم دلداری می دهم که امشب شب آخر است . "بهرام رادان" توی تلویزیون از فیلم " گاوخونی " می گوید . فکر می کنم « مدت ها ست که از "جعفر مدرس صادقی" چیزی نخوانده ام » .

یکشنبه - بعد از ظهر

خسته و کلافه از راه می رسم . کولر را روشن می کنم . ظرفشویی پر از ظرف است ، هر جا که چشم می اندازم یک بطریِ خالیِ آب . مقاله ها و ترجمه های نصف و نیمه شان - کوهی از کاغذ - تلنبار شده اند روی میز ناهار خوری . اشک توی چشمم حلقه می زند . بی حوصله ام . توی دلم سر خودم داد می زنم « چه قدر تو لوسی دختر ! همه اش چند روز تنها بوده ای . آدم هم این قدر بی جنبه ؟! » . بعد خنده ام می گیرد . بطری ها را می برم توی آشپزخانه . شیر آب را باز می کنم روی ظرف های کثیف ... ناهار نخورده ام - طبق معمول- و دلم ضعف می رود . ظرف کوکو ها را از یخچال بیرون می آورم و می گذارم توی ماکروویو . شیشه ی ترشی را می گذارم روی میز . صبحانه کوکوی سیب زمینی خورده ام با سُس گوجه فرنگی - همیشه صبحانه ی گرم را ترجیح می دهم - ، دیشب کوکوی سیب زمینی با خیار شور ، دیروز ناهار کوکوی سیب زمینی و گوجه و کاهو ، دیروز صبحانه ... ، پریشب شام ... . خوشحالم . کوکو های سیب زمینی تمام شدند . امشب تو بر می گردی .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

آدم که به طبیعت پناه می برد از خستگی روزمره ، می بیند همه چیز هنوز سرجایش است . کوه ، دره - حتی برف هست - ابر هست . آب و رود خانه هست . خیال آدم راحت می شود که علی رغم بالا و پایین های زیاد ، هنوز خیلی چیزها سر جایشان هستند . یک مرتبه این سوال در ذهن آدمی جای می گیرد : « آیا من هم در جای خویشم ؟ »

به نظر نمی آید که این طور باشد . چرا که اگر در جایگاه واقعی خودم بودم باید آرام می شدم ... قرار می گرفتم ...

پ . ن . 1 : این را 3 سال پیش روی صفحه اول کتاب " جان شیفته " ای خواندم که از کتابخانه مرکزی دانشگاه برای تعطیلات عید به امانت گرفته بودم . یادم نیست روی کدام یک از 4 جلد اما هر چه بود این قدر دوستش داشتم که جایی یادداشت اش کنم برای چند باره خواندن . ( خواندن دست نوشته های خواننده های قبلی روی صفحات کتاب ، یکی از بهترین لذت های امانت گرفتن کتاب از کتابخانه ها ست . گیریم که نوشتن روی کتاب های کتابخانه ها کار درستی نباشد یا هر چی ، لذت بردن از شریک شدن در احساسات خواننده ی قبلی که اشکالی ندارد ، هوم ؟! )

پ . ن . 2 : اگر نویسنده این سطور بوده اید ، اگر این سطور را خوانده اید و لذت اش را برده اید ، نشانی بدهید . بله من و شما هم دانشگاهی از آب در آمده ایم !!!

پ . ن . 3 : آرام و قرار ندارم ... پس این جایگاه واقعی من کجاست ؟!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

کتابخونه ی کوچولوی توی اتاق خواب رو گردگیری می کنم . به قفسه دست نوشته هام که میرسم ، دستم بی هوا می ره سراغ دفترها و به خودم که میام می بینم سه سال گذشته رو در 2 ساعت دوره کرده ام ... قفسه های پایینی برای تمیز شدن ، منتظر می مونن تا یه روز دیگه...

مهر 84 : نمی دانم چگونه است که فرود آمدن برایم سخت تر شده از پرواز کردن . پرواز می کنم و اوج هم می گیرم و وقتی می خواهم فرود بیایم ، چنان با سر به زمین می خورم که لذت پرواز فراموشم می شود . انگار یادم رفته که روزی ماهرانه ترین فرودها از آن من بوده است ...

بهمن 85 ( این رو با مداد کنار نوشته بالایی اضافه می کنم ) : بال های عزیز ! به چه کار می آیید شما ... وقتی ... پرواز کردن را از یاد برده ام ؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

از دیشب تا حالا به طرز مسخره و احمقانه ای اعصابم خورده و حالم گرفته است و ... لطفاً بهم نخندید !

یه دوستی دارم که 10 سالی هست با هم دوستیم ، هیچوقت با هم خیلی صمیمی نبوده ایم از اون مدل هایی که روز و شب با هم هستن و ... ولی تو این 10 سال کلی باهم خاطره داریم . بالاخره همکلاسی بودن در مدرسه و بعد در یک دانشگاه درس خوندن ، گیریم تو رشته های متفاوت و در عین حال هم محله ای بودن باعث شده بود که رابطه مون قطع نشه و گاه به گاه همدیگه رو ببینیم و گردشی بریم و مهمونی ای و استخری و کوهی و ... . یک سالی بود که می دونستم این دوست عزیز در تدارک مهاجرت هست اما خب برام خیلی جدی نبود تا یکی دو ماه پیش که تلفنی صحبت می کردیم و می گفت صبح رفته بوده سفارت برای ویزا و دنبال خرید بود و درگیر کارهای تز اش و کلاسهای فشرده زبان فرانسه و ... تلفن رو که قطع کردم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم . اشکای بیصدا که تبدیل شدن به هق هق گریه ، همسر عزیز با تعجب آمیخته به ترس اومد تو اتاق که « چی شد ؟!!!! چرا گریه می کنی ؟!!! » وقتی گفتم « فاطمه داره میره کانادا » حس کردم الانه که از خنده منفجر بشه . خنده داره که آدم برای رفتن کسی گریه کنه که دو ساله ندیدتش و چند ماه یه بار اون هم تلفنی ازش خبر داره . اون شب همسر عزیز خیلی سعی کرد دلداری ام بده اما... من اون شب رو تا نیمه اش گریه کردم و تا صبح نخوابیدم و به همه روزهایی فکر کردم که با هم بودیم و به همه روزهایی که می تونستیم با هم باشیم و به هزار بهونه از دست دادیم . فکر کردم با وجود اینکه سالی یک بار همه ی بچه های مدرسه دور هم جمع میشن و همدیگه رو می بینیم اما انگار فاطمه تنها حلقه اتصال من به روزها و خاطره هایی بوده که تکرار نشدنی اند . اهمیتی نداشت که سالی یکی - دو بار می دیدمش ، اهمیتی نداشت که چند ماه یک بار تلفنی صداش رو می شنیدم ، مهم این بود که بود . که همین جا بود . تو همین شهر . هر وقت ، هر وقت ، هر وقت که دلمون تنگ میشد می تونستیم با هم باشیم . مثله همون روزهای بی خیالی 16-15 سالگی ... مثله اون سفر جنوبی که با هم رفتیم ، مثله چهار شنبه سوری توی کلاس ، مثله روزهای آب بازی و گچ بازی توی حیاط و راهروهای مدرسه ، مثله فردای کنکور که رفتیم سینما و بعد پارک لاله و وسط چمن ها نشستیم و درصد ها مون رو حساب کردیم ، مثله اون روزی که با اینکه نتیجه کنکور رو میدونستیم و می دونستیم که تو یک دانشگاه قبول شدیم با هم رفتیم توی صف که روزنامه بخریم و روزنامه تموم شد و نخریدیم ، مثله روزهای اول دانشگاه که همش با هم بودیم ، مثله ... لعنت . لعنت . لعنت . فکر می کنم کاش قبل از اینکه بره ، بتونم این حرفا رو بهش بگم . بهش بگم که چقدر جاش خالی میشه . بگم که ... . فکر می کنم کاش ... کاش ... کاش نمی رفت .

پ . ن : دیشب خونه که رسیدیم شماره خونه اش رو روی تلفن دیدم . دیر وقت بود . SMS زدم که اگه بیدار هست باهاش تماس بگیرم . جواب نداد . فکر می کنم چرا پیام نذاشته ؟ یعنی چی کار داشته ؟ خداحافظی ؟ گودبای پارتی ؟ یا شاید هم یه احوالپرسی معمولی ؟ ... چرا جواب نداد ؟ نکنه گوشی اش رو فروخته باشه ؟ نکنه ....

 

 

پ . ن . ۲ : الان با این دوست عزیز صحبت کردم . ویزاش هنوز درست نشده و میگفت سر قضایای سیاسی اخیر خیلی اذیت می کنن ( بگم ناراحت شدم باور نمی کنید ؟! خب نکنید . من گفتم دلم می خواد نره اما حالا که تصمیمش رو گرفته اصلاْ دلم نمی خواد اذیت بشه . ) در هر حال تماس گرفته بود که خبر عقد یه دوست مشترک رو بده و کلی هم خندیدیم و حرفیدیم و برنامه ریختیم و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

باز هم درد همیشگی هر ماه و هجوم قرص های صورتی به معده من ...

هیچ توجه کرده بودی که این قرص های ایبو پروفن چقدر شبیه اسمارتیز های صورتی دوست داشتنی تو هستند ؟! هه ... همیشه چیزی هست که مرا یاد تو بیاندازد و این روزها همه چیز ... همه چیز مرا به یاد تو می اندازد . این درد لعنتی هرماه ، مسکن های اسمارتیزی ، تولدم در تنهایی ، برف که می بارد و بخاری که رقصان از روی لیوان نسکافه ام بلند می شود و گم می شود . گم ...

دلم بد جوری برایت تنگ است . برای گنجشک کوچولوی 185 سانتی متری ای که برایم ساکسیفون می زد ، برای ... گفتن ندارد . دلم برای همه چیز تنگ است .

نشسته ام جلوی مانیتور ، دست زیر چانه و نگاه به پنجره و سرو سفید پوش که فقط سرش پیداست و حساب و کتاب می کنم که چه قدر از دلتنگی ها ، افسردگی ها و بیقراری هایم در این چند سال ، مستقیم یا غیر مستقیم به تو مربوط بوده ؟ حسابش از دستم در می رود و با کمی اغراق به خودم می گویم " همه اش . گاهی بی آنکه حتی ریشه اش را ، که تو بودی ، پیدا کرده باشم " . چشم هایم را می بندم و تکیه می کنم به پشتی صندلی و به عادت وقت هایی که کلافه و بی حوصله ام صندلی را می چرخانم و فکر می کنم که دنیا ، دنیای من ، چقدر تو را کم دارد ...

--- اینجا یه شعر نوشته بودم از اسکار وایلد که امروز ترجیح دادم پاکش کنم ---

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

بچه که بودم فکر می کردم 15 ساله ها چه بزرگ اند که دبیرستان می روند و کتاب های سخت سخت می خوانند و حرف های در گوشی می زنند و ... 15 ساله که شدم ودبیرستان که رفتم ، کتاب های سخت سخت خواندم - خیلی بیشتر از 15 ساله هایی که در کودکی می شناختم - و حرفهای در گوشی به نظرم مزخرف آمد و فکرکردم دلم می خواهد مستقل زندگی کنم ، تنها سینما بروم وگاهی برای تفریح ماشین مامان را دودر کنم و هر وقت دلم خواست بروم و بیایم و سوال و جوابی نباشد و ... آرزو کردم زود تر بزرگ شوم و دانشجو . فکر می کردم دانشجوها چقدر بزرگ اند ، چقدر مستقل و چقدر چیز می دانند و چقدر خوش به حال آدم می شود اگر 20 ساله باشد و ... 20 ساله شدم و جشن تولد مفصلی هم گرفتم . در بیست سالگی دانشجوی مستقلی بودم و ماشین مامان دیگر تقریباً ماشین خودم بود و تنها یا با دوستان سینما و تئاتر و گردش رفتن برایم یک عادت بود ( نه آرزو ) و... .

 تا 20سالگی هر سال ام در آرزوی بزرگ شدن ، بزرگ تر شدن گذشت اما بعد از آن هر سال شمع روی کیک تولد ، به فکر فرو می برد ام و می ترساند ام و دلم می خواهد روزها آرام تر بگذرند که بتوانم درک شان کنم ، مزه مزه شان کنم ... این روزها به نظرم میرسد که بیست و چهارسالگی یعنی آخرین فرصت برای جوانی کردن انگار . بیست و پنج ساله ها باید خیلی بزرگ شده باشند برای این خیره سری های بی فکرانه و در بیست و پنج سالگی بالاخره باید مسوولیت بزرگی را در زندگیت بپذیری و ... هیچ وقت فکر نکرده بودم که بیست و چهار سالگی می تواند این قدر ترسناک باشد . ترس از بی کیفیتی ایامی که گذشته ، ترس از روزهایی که انگار کسی دنبالشان کرده که این گونه سریع می گذرند و چشم بر هم بگذاری سال بعد هم گذشته و سال بعد تر اش هم و ... بیست و چهار سالگی یعنی یک سال مانده به اینکه بیست و پنج ساله شوی یعنی یک سال مانده به ربع قرن زندگی ، زنده بودن ، نفس کشیدن ...

 

پ . ن : امیدوارم امشب وقتی که ساعت 9:15 را نشان می دهد گوینده اخبار 21 برای دلخوشی من هم که شده خبری از کشته شدن هیچ آدمی در هیچ گوشه دنیا نخواند و شبکه 2 بعد از هزار سال یک فیلم سینمایی درست و حسابی نمایش دهد و شبکه 3 این سریال مزخرفش را عوض کند و ... اصلاً چه می شود اگر امشب برف ببارد خیلی زیاد و ساعت 9:15 که می شود من در خیابان باشم ، زیر برف ، خیره به رد پای سفید خودم ؟ نه . نه . حرف ام را پس می گیرم . برف نه . برف که بیاید پرواز هواپیماها کنسل می شود و تاخیر دارد و ... من دلم می خواهد امشب ، ساعت که 9:15 می شود ، تو پیش ام باشی . از همین حالا هم خوب می دانم ، امشب ، 9:15 که برسد ، دلم بوس بغل می خواهد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

فنجون ها رو که میگذارم روی میز ، میگه : " کبریت داری ؟ " بر می گردم سمت آشپزخونه . قبل از اینکه چیزی بپرسم توضیح میده : " از فندک خوشم نمیاد . دوست دارم با کبریت سیگارم رو روشن کنم . " کبریت و زیر سیگاری رو میگذارم نزدیک فنجون اش و می نشینم روی مبل کناری . قهوه اش که تموم میشه نعلبکی رو میگذاره روی فنجون و فنجون رو برمی گردونه . می پرسه : " نمی خوای فال ات رو بگیرم ؟ " میگم : " می دونی که به فال و اینجور چیزها اعتقاد ندارم . " اما با این حال فنجون رو بر می گردونم .

سیگار اش رو روشن میکنه و فنجون من رو بر می داره ، توی دست اش می چرخونه . اخم می کنه : " دشمنی ، چیزی داری ؟! مار ، خنجر ، گربه ، ... " می رم تو فکر . دوستام ، فامیل ها ، اقوام همسر عزیز (!) ، همسایه ها ، همکارهای شرکت ... چقدر احمقم ! از فکرهای خودم خنده ام می گیره . حالا فنجون خودش رو برداشته . خیره شده به نقشهای درهم قهوه . گاهی اخم می کنه . گاهی لبخندی روی لبشه . آهی می کشه ، فنجون رو میگذاره روی میز و دود سیگار رو از بینی بیرون میده ...

نگاهم رقص دود رو دنبال می کنه و من فکر می کنم : چند وقت گذشت ؟ کی این همه تغییر کرد ؟ من کجا بودم ؟ چرا نفهمیدم ؟ ...

پ . ن : در فال قهوه مار سمبل دشمن ، گربه نماد وجود دشمنی پلید و ریاکار وخنجر نشانه دشمنان به ظاهر دوست است .

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

من به دعوت هانیه عزیز وارد بازی شدم . گرچه قبلاً گفته بودم اهل این جنگولک بازیا نیستم اما مگه میشه دعوت یه دوست رو رد کرد ؟! ;)

1 - اولین بار توی ضمیمه تهرانشهر روزنامه همشهری با وبلاگ آشنا شدم و اولین وبلاگی که خوندم ، وبلاگ محسن آزرم بود . خودم هم در سوم خرداد 1382 به جمع بلاگر ها پیوستم که البته 2 سالی میشد که وبلاگ نویسیم کات شده بود ، تا همین 1 ماه پیش .

2 - یه جمع اضداد به تمام معنا ! تقریباً به متناقض تمام اعتقاداتم هم اعتقاد دارم .

3 - به همه میوه هایی که با "خ" شروع میشن حساسیت دارم . خربزه ، خرما ، خیار ، خرمالو . همین طور به پسته و گردوی تازه و کیوی و برخی از انواع انگور . یکی از رویاهام اینه که یه روز که از خواب بیدار می شم دیگه آلرژی در کار نباشه . در تمام فصول سال عطسه ، اشک و گاهی هم تنگی نفس واقعاً وحشتناک و غیر قابل تحمله !

4 - کلم پلو ، دلمه کلم ، کوفته و عدس پلو رو به چلو کباب ، جوجه کباب ، مرغ بریان و پیتزا ترجیح میدم ! و در این مورد با هیچکدام از اعضای خانواده ام هم سلیقه نیستم . (کلم پلو و دلمه کلم رو از یک سال پیش و کوفته رو از 2-3 سال پیش نخورده ام ! شانس آورده ام که همسر عزیز مثله خودم عاشق عدس پلو است ! )

5 - در4 سالگی دوست داشتم پرستار بشم ، در 6 سالگی گل فروش ، در 8 سالگی معلم ، در 13 سالگی فیزیکدان ، در 14 سالگی شاعر ، در 15 سالگی داروساز ، در 16 سالگی معمار ، در 18 سالگی سردبیر روزنامه و ... و از 10 سالگی تا به حال همیشه آرزو داشتم که نویسنده باشم و ناشر و یه کتاب فروشی داشته باشم و کافه کتاب و ...

هر کسی که به فکرم میرسه قبل از من بازی رو شروع کرده اما ...اوووممممم... خب ، من هم آقای شرلوک هلمز ، کرم دندون ،  و صادقانه رو به بازی دعوت می کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

یلدا که میشه بوی شیرین آجیل شب چله رو حس می کنم که با بوی پرتقال پوست کنده قاطی شده ، توی گوشم صدای شجریان میاد که بت چین میخونه و دلم کرسی می خواد که روش کاسه انار دون کرده باشه با گل پر و سینی استکان های کمر باریک لبه طلایی چای و شاهنامه خطی مادر بزرگ که پر از نقاشی های خوشگله . برم زیر کرسی و چشمام رو ببندم و فکر کنم که پدر بزرگ هست و برامون فال حافظ می گیره و شعرای خودش رو می خونه و من کنارش می شینم و سرم رو می گذارم روی شونه اش و ...

پ . ن : پدر بزرگ 42 سال پیش وقتی مامان فقط سه سالش بوده فوت کرده . البته که من هیچوقت ندیدم اش و شعر هاش رو هم فقط توی دفترهاش و دست نوشته هاش خونده ام اما یلدا که میشه ، همیشه با منه . همون طور که توی عکس هاش دیده ام ، با کت و شلوار و کراوات ، جوون و سرحال ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

دلم که می گیره ، فقط یه چیز خوب اش می کنه . اینکه تو پیشم باشی و محکم بغلم کنی . بعد یخ من کم کم با گرمای تن تو آب می شه و از چشام قل قل می ریزه روی گونه هام . موهام رو که نوازش کنی و یه بوس کوچولو هم از چشام که اشکی شدن ؛ اونوقت دیگه حالم خوب خوب میشه . حالا اشکای روی صورتم رو که پاک کنی ، همه چیز واسه یه شب خوش دو نفره فراهمه : من و تو و آسمون که پر از ستاره است ...

پ.ن : داره برف می آد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

سر می زنی به وبلاگت . نه بازدید کننده ای ، نه کامنتی . دلت می گیره . از اون ژست های باحال هم بلد نیستی که " من فقط برای خودم می نویسم " و " برام مهم نیست چه کسی و چند نفر این جا رو می خونن " . اصلاً تو مینویسی که خونده بشی که اگه قرار به دیده شدن و خونده شدن نبود ، جه جایی بهتر از همون دفتر کاغذی که حتی رد پای اشک های شبانه ات رو نگه می داره نه اینکه مثل این صفحه شیشه ای پر نور خالی از احساس باشه وچه ابزاری بهتر از خودکارت که با صدای جیر جیر اش وقتی روی کاغذ سر می خوره میشه زندگی کرد . جایی که Back Space و Delete ای در کار نیست و خط میزنی و این خط خوردگی ها خودشون پر از راز اند و پر از معنا .

این هست که وسوسه میشی . وسوسه این که لینک بلاگ قبلی ات رو بذاری گوشه صفحه . بعد سر بزنی به دوستات ، کامنت ای یا آف لاین ای بذاری و بگی که برگشتی و داری دوباره مینویسی و ... اما باید صبور باشی که اگه قرار بود این کار رو بکنی چه دلیلی داشت که یه بلاگ دیگه ثبت کنی و از او خونه دوست داشتنی ات دل بکنی ؟ مگه نه اینکه شناخته شدنت و قاطی شدن دنیای واقعی و مجازی ، باعث شده بود خودت رو سانسور کنی و بنا بر خیلی ملاحظات درست یا نادرست ، حرفهای دلت رو نزنی ؟! مگه همین خود سانسوری ناخواسته ، باعث دلزدگی ات از وبلاگ و این دو سال دوری نبود ؟!

چاره ای نیست . باید صبر کرد . صبر . آی سخته این صبوری ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |