اولین فکری که بعد از دیدن اون دو تا خط اومده و نشسته توی سرم، اینه که باید زودتر سر و ته این مقالهها و سمینار و پایاننامه رو هم بیارم. آره، همین. فقط همین.
اولین فکری که بعد از دیدن اون دو تا خط اومده و نشسته توی سرم، اینه که باید زودتر سر و ته این مقالهها و سمینار و پایاننامه رو هم بیارم. آره، همین. فقط همین.
روزهایی هست که آدمیزاد دلش لَک میزند برای یک خط، تنها یک خط، نوشتن... و نمیشود، و نمیتواند. تجربه نشان داده که در این روزها حال آدم نه خوب است، نه بد، نه غمگین است، نه خوشحال، فقط یکجور حال معلقی دارد انسان. چنین روزهای برزخی عجیبی هستند این روزها...
آخه مگه آدمیزاد نمره پایان نامه ش بیست میشه؟! اونم تو پلی تکنیک؟! من کلن تسلیمم آقا جان! یعنی دیگه عمرن کل نمی اندازم با شما!
تو خودت گفتهای
وگفته تو عین حقیقت است
وعدههایت هم که راست راستاند
گفتهای از بزرگواری من
بخواهید هرچه میخواهید
که منِ خداوند با شما بندگان مهربانم.
***
سه سال پیش، دو-سه ماه از بهدنیا آمدن پسر کوچولوش نگذشته بود که بیماریاش شروع شد. همسر و مادرش سرگردان بین بچهی نوزاد توی خانه و دختر مریض توی بیمارستان. جراحی، رادیوتراپی، شیمی درمانی. نزدیک به یک سال این وضعیت ادامه داشت تا اینکه پزشکها اعلام کردند بیماری نوع بسیار نادری از سرطان سینه است که مشابهاش را تا به حال نداشتهاند در ایران و کار دیگری از دستشان برنمیآید. مدارک پزشکی و نتایج آزمایشها و عکس و اسکن و... پست شدند برای دایی مقیم آلمان و پسر عموها و دختر عمههای ساکن امریکا. اینجا، توی ایران همه دست برداشتند به دعا و نذر و نیاز، همه، فامیل، دوست، آشنا، دور، نزدیک....
***
خدای من!
جزو اوصاف تو نیست که بگویی بخواهید و بعد ندهی!
آن هم وقتی که تو اصولاً اهل عطاهای بیدریغ و بیشماری،
و بر اهالی مملکتات
از سر مهربانی و لطف
پیدرپی نعمت میباری.
***
وقت سفر بود و هیچکس مگر خود دخنرک، که متولد امریکا بود، نتوانست برای همراهیاش ویزا بگیرد. بیمار باشی و تنها و بچه یکسال و چند ماههت رو هم بگذاری... روز تلخی بود. روزهای تلخی بود... دو هفته نشده بود هنوز که برگشت. آزمایشها و معاینات جدید میگفتند که هیچ بیماری وجود ندارد که گرچه بیماریای بوده و بسیار هم سخت و وخیم بوده، باتوجه به مدارک پیشین، اما حالا اثری از آثارش پیدا نیست. حالا بیشتر از یکسال از آن روزها گذشته...
***
خدای من،
با زبانی میخوانمت که گناه لالاش کرده
با قلبی با تو نجوا میکنم که خطاها هلاکش کردهاند،
ولی باز میخوانمت
هراسان و مشتاق
ترسیده و امیدوار!
گناهانم را نگاه میکنم و ترس برم میدارد
بزرگواری تو را میبینم و باز طمع میکنم:
که امیدی هست!
***
گاهی دردهای ما بزرگاند، خیلی بزرگ، خدا اما از هر چیزی بزرگتر است.
برنج شستهشده رامیریزد توی قابلمهی آبجوش. کمی نمک، کمی روغن، شعله را زیاد میکند. عطر خوش برنج شمال میپیچد توی خانه. آب برنج تمام شده حتماً که شعله را کم میکند و در قابلمه را میگذارد. توی حال، روی مبل، جلوی تلویزیون نشستهام انگار که دارم فیلم میبینم اما حواسم همهاش دنبال اوست؛ دست روی دستگیرهی کابینت، بلند صدا میزند «گلگاوزبان، چای سبز، چای معمولی، چی؟». راه میافتم سمت آشپزخانه؛ فکر میکنم «از کی تا حالا گلگاوزبان میخوریم؟!»، جواب میدهم «هیچکدوم.»
آبِجوش میریزد روی چای سبز کیسهایِ توی لیوان. پامچالها از توی گلدانِ پشتِ پنجره چشمک میزنند، «پرده نداشت مگه این پنجرههه؟!»؛ دستاش میرود پی بستهی سیگار روی کانتر « وقت خونهتکونی کندم که بشورمش، دیدم بیپرده کلی روشنتره، نزدمش دیگه». کبریت میکشد و سیگارش را روشن میکند، میپرسم «ناهار چی هست حالا؟». یک بشقاب فیلهی ماهی از یخچال بیرون میآورد «برای شام دیشب درست کردم، حوصلهی خوردنش نبود».
ماهیها را با دقت میچیند روی کتهی توی قابلمه، انگار فرقی میکند کدام تکه، کجا باشد. بر که میگردد سمت من چشمهاش رو میبینم که پُر می شوند خنده. پُک عمیقی به سیگار میزند، در قابلمه را بر میدارد، سرش را پایین میبرد، دود سیگار را ول میکند روی کته و ماهی، و در قابلمه را محکم میکند.
شنل راهراه سبز و کرم روی شانه مرتب میشود، سیگار مینشیند لبهی زیرسیگاری و لیوان چای سبز میرود توی سبد انگشتهای باریک؛ صدای مظلومترین دختر شهر میپرسد «ناهار چلوسفید داریم با ماهیدودی، دوست داری؟!».
همینجوری/ فال قهوه
"سان سیتی" هم رفت کنار "بوف"ِ زعفرانیه و "باغ ایرانی" دربند و اون رستورانِ آخر درکه و "آپاچی" شریعتی و ...
پ.ن: نزدیک به دو سال گذشته بود و با این حال همه چیز مثل قبل خوب و صمیمی و دوستداشتنی بود، انگار که دیروز اش از هم جدا شده باشیم و فرداش قرار باشد ببینیم همدیگر را.
«خودِ» این روزهای خودم را دوست دارم و حالام از آن بههم میخورد.
«خودِ» این روزها که بیکار و بیعار و بیهدف میچرخد و ول میگردد. گاه از 9 صبح تا 4 بعدازظهر فیلم میبیند، از "Walk the Line" گرفته تا "Pride and Prejudice" . گاه از 11 شب تا 5 صبح کتابهای خوانده شدهی خاطره انگیزِ کتابخانهاش را بازخوانی میکند، از "چراغها را من خاموش میکنم" گرفته تا "پرندهی خارزار".
«خودِ» این روزهایم کلاسهای اولین هفتهی ترم جدیدش را تعطیل کرده و کارش را هم مدتی است به کس دیگری سپرده و بیخیال خانه و زندگیاش شده.
برای «خودِ» این روزها مهم نیست که جشنواره است و بلیطهایش روی میز ناهارخوری، هر روز باطل میشوند. مهم نیست که دوست داشته "کنعان" را ببیند و "دایره زنگی" را. "همیشه پای یک زن در میان است" را و "شب" را.
«خودِ» این روزها گاه از شام تا شام، جز لیوانی نسکافه، هیچ نمیخورد و روز دیگر، در یک عصردیوانه، آنقدر میخورد که شب خوابش نمیبرد.
«خودِ» بیفکر این روزها هزار تا فکر توی سرش است و هزار تا کار دارد که انجام دهد و هزار وقت است که توی وبلاگاش چیزی ننوشته اما، انگار که بیخیالترین و آسودهترین آدم روی زمین باشد، در یک ظهر ابری روی تختاش ولو شده و با شنیدن هزار بارهی "ببار ای بارون ببار" خودش را غرق صدای شجریان کرده است.
«خودِ» این روزهای خودم را دوست دارم و حالام ازش بههم میخورد... پیشتر گفته بودم، نه؟
پ. ن.: «خودِ» این روزهایم تنبل نیست. هرگز. کمی مجنون است فقط. همین.
3- سکوت کردن من ملغمهای است از هر دو ی اینها. مدتی سرم جای خوبی گرم بود. فرصت سرخاراندن هم نبود بس که پاساژگردی و مزون گردی داشتم پی کفش و کیف و لباس. عروسی بود پُشت عروسی . میهمانی و موسیقی و لبخند....
سکوت این روزهایم اما رنگ غم را دارد، حس درد را، جنس بُغض فروخورده را.... هر روز بیش از روز قبل بُهت زدهام. باورم نمیشود که دیگر نمیبینمش. باورم نمیشود که دیگر شعر نمیگوید، ساز نمیزند، آواز نمیخواند. باورم نمیشود که ما باز، بار دیگر، همه، دور هم جمع باشیم و او نباشد. محله بوی مریم و شببو گرفتهاست، همهی سبدهای گُل را، دیوارهای سیاهپوش را میبینم و باورم نمیشود. نه! باورم نمیشود، نمیشود، نمیشود، نمیشود... آهای میشنوی؟! این قلب لعنتی، نبودنات را نمیفهمد!
پ. ن.: بعضی آدمها نزدیکتر/عزیزتر از آنی هستند که معمولاً باید باشند. نسبت این عزیز هم با من، چیزی بود بسیار فراتر از برادرِ مادرم.
پ. ن. ۱: شما هم مثل من فکر می کنید؟! این که شدیداْ به کمک احتیاج دارم؟!
پ. ن. ۲: ایها الناس! لطفاْ مرا درک کنید!
توضیح: اون قسمت فراری بودن از ایجاد رابطه های جدید رو فراموش کنید، که حقیقتاْ مسئله من نیست، بخش دردناک ماجرا، برای من، حفظ رابطه های قدیمی ست.
نشستهام پشت میز و روی این، که از اینجا پیدا کردهام، کلیک میکنم. با اولین صدایی که از این لپتاپ لعنتی در میآید، اشک، بیاختیار، سرازیر میشود روی گونههایم... خیلی احمقام، نه؟!
پ. ن.: شونصد سال بود که آنلاین نلاگیده بودم...
سردیِ همیشگی دست و پایم، بهانهی تنام است برای از تنات جُدا نشدن. داغ و تبدار هم اگر باشد، مثل این روزها، بدون گرمی تنات آرام نمیگیرد... خوابش نمیبَرَد.
پ. ن.: هیچ فکر نمیکردم دانشگاه این همه درگیرم کند. خستهام و ضعف و سرماخوردگیِ لعنتی هم از تنام بیرون نمیرود. رمضان که بگذرد، از این شلوغی و فشار هم کمی، کم شود شاید.
هی رفیق!
دلم برای دانشگاه خودمان تنگ شدهاست... برای ساختمانهایش، آدمهایش، شلوغیاش... جنگلهایش. میدانم، میدانم که آنجا هم دیگر مثل قبل نمیشود، مثل 3 سال پیش، اما چه کنم دیگر، دلم برای دانشگاه خودمان تنگ شدهاست، خیلی زیاد...
پ. ن. : این نوشته مخاطب خاص دارد.
گاهی فکر میکنم کمال تبریزی "شیدا" را برای من –ما- ساختهاست. برای اینکه من هزار بار تماشایش کنم و هر بار دلم یکجوری شود و بغض گلویم را بگیرد و پرت شوم به 8 سال پیش، آنشب سینما فلسطین و چشمهای اشکیِ دخترکِ 17 سالهای بیاید جلوی چشمام که آن روزها فکرش را هم نمیکرد روزی...
شاید اگر آنشب به جای اینکه دستام را محکم بگیری توی دستات و برایم شعر بخوانی، به احساسات نوجوانانهام خندیدهبودی، آن شب و آن فیلم هم، مثل هزاران شب و صدها فیلم دیگر، فراموش میشدند...
پ. ن. 1: کتاب تست شیمی قلمچی ات هنوز هم پیش من است. بهارنارنج سر قولش ماند. تو بد قولی کردی...
پ. ن. 2: تلویزیون دارد "بچههای آلپ" نشان میدهد... من "آنت" می شوم، تو "لوسین" باش...
خوابیده روی شانهی راست، پاهایم را جمع کردهام توی شکم –درست مثل بچگیهام. دستاش از پشت حلقهشده دور شانههایم و گرمای بدنش، چسبیده به من، تَن یخزدهام را گرم میکند. دلم دَرد میکند ودردی که در کمرم میپیچد نفسام را بَند میآورد. عَرق سردی روی تَنام نشسته و از درون میلرزم. باید بلند شوم و آبی به صورتم بزنم. باید یکی از آن مُسکنهای اسمارتیزیام را بخورم. یک نوشیدنیِ گرم و شیرین میخواهم، باید___ میدانم که دیروقت به تختخواب آمده، میدانم که صبح زود، خیلی زود، باید بیدار شود، میدانم که فقط همین چند ساعت را میتواند بخوابد و میدانم که با کوچکترین حرکت من بیدار خواهدشد و دیگر نخواهدخوابید و پابهپای دَرد کشیدن من تا صبح خواهدنشست. پاهایم را بیشتر از پیش جمع میکنم، لَبام را گاز میگیرم و پلکهایم را مُحکم روی هم فشار میدهم. قطرهی اشک آرام سُرمیخورد روی گونهی سَردم...
خوب بودن اش فقط توی فداکاری هاش و از خود گذشتن هاش و دوست داشتن هاش نیست . خوش فکر بودن ، مدیریت ، قاطعیت ، صبر ، حوصله ، تدبیر ، همت ، جدیت و پشتکار فوق العاده اش ___ تصمیم گیری هاش در لحظه های مهم ، بدون اینکه تعلل کنه یا بترسه ، اینکه ... اینکه همه ؛ همه ی اعضای خانواده رو ؛ کنترل ، هدایت و هماهنگ می کنه بدون اینکه هیچ کدوم متوجه این موضوع بشن حتی - چیزی که فقط وقتی متوجه اش شدم که ازدواج کرده بودم و از بیرون مناسبات خانواده مون رو می دیدم - همه ی این ها و البته خیلی بیشتر از این ها ، که نمی شه گفت و نوشت و تعریف کرد ، باعث شده که این آدم ، با این شخصیت ، در نظرم دست نیافتنی باشه . این نه فقط حرف من ، بلکه نظر خیلی های دیگه هم هست که از دور و نزدیک می شناسند اش .
مامی جون حتی نمی تونی فکرش رو هم بکنی که ترس ِ از به اندازه ی تو خوب نبودن - که خوبی ِ تو بی اندازه است - ، کنار هزار تا ترس و دلیل دیگه ، باعث نوه دار نشدن ات توی این چند سال باشه ...
روی نیمکت نشسته بودیم . آفتاب توی صورتم بود و نمی توانستم چهره اش را خوب ببینم . اینکه حالت صورت اش ، چشم هایش چه گونه است وقتی دارد حرف می زند . فقط می دانستم که همه ی این مدت نگاهش را از چشم هایم بر نداشته ، که زل زده به چشم هام انگار که به جز چشم هیچ چیز دیگری توی صورت ام نیست . گرم ام بود و کلافه بودم وخسته و مضطرب و هزار جور فکر توی سرم می چرخید که همه اش به امتحان سخت و وحشتناک پس فردا ختم می شد ... می خواستم بگویم تشنه ام که گفت « مژه هات ، توی آفتاب ، می درخشند ___ گرد طلا پاشیدی روی مژه هات ؟ » ... تنها چیزی که باعث شد در آن لحظه زیر گریه نزنم این بود که مطمئن بودم - و هستم - که هرگز " پرنده ی خارزار " را نخوانده بود و " مگی " ، " لوک " و " رالف " را نمی شناخت و حتی نمی دانست " کالین مکالو " کی هست . ( ۱۳ خرداد ۱۳۸۲ )
* هیچ نمی دانم که چرا یکهو یاد آن نیمروز خرداد افتادم و آن پارک دنج و کوچکِ پس کوچه های ولنجک و او ...
پ . ن :
مگی را به خود نزدیک کرد و با ظرافت انگشتانش را روی پلکهای چشم او کشید و بنرمی به نوک انگشتانش خیره شد .
« عجب ، لوک ، موضوع چیست ؟ »
« نمی توانم از این فکر دست بردارم که در میز آرایشت پودر طلا داری . می دانی اولین دختری هستی که طلای واقعی به مژه هایش زده ؟ »
پرنده ی خارزار / کالین مکالو ؛ ترجمه ی مهدی غبرایی - تهران : نیلوفر ، 1380 - ص 342
جمعه - شب
تنهام . یک خروار سیب زمینی می پزم . یک خروار کوکوی سیب زمینی درست می کنم . دو تا از کوکو ها را می گذارم توی بشقاب ، با سُس هزار جزیره و آب می آیم توی هال . ولو می شوم روی کاناپه ، جلوی تلویزیون ، " جواهری در قصر " تماشا می کنم و شام می خورم . بقیه ی کوکو ها در ظرف دربسته ، می روند توی یخچال .
شنبه - شب
تنهام . خسته ام . تنبلی می کنم ، آشغال ها را بیرون نمی برم ، سطل را می گذارم توی بالکن تا صبح که می روم سر کار ببرم اش . سکوت خانه را دوست ندارم . سر و صدای مصنوعی رادیو و ضبط و تلویزیون را هم . دلم حضور کسی را می خواهد . صدای زنده ی کسی را . گرمی نفس کسی را . این سفر لعنتی چرا این قدر طولانی شد ؟ ... دو تا از کوکو های دیشب را گرم می کنم . خیار شور خُرد می کنم کنار بشقاب . بطری آب را می گذارم توی سینی . از روی میزِ جلویِ تلویزیون شام خوردن خسته شده ام . به خودم دلداری می دهم که امشب شب آخر است . "بهرام رادان" توی تلویزیون از فیلم " گاوخونی " می گوید . فکر می کنم « مدت ها ست که از "جعفر مدرس صادقی" چیزی نخوانده ام » .
یکشنبه - بعد از ظهر
خسته و کلافه از راه می رسم . کولر را روشن می کنم . ظرفشویی پر از ظرف است ، هر جا که چشم می اندازم یک بطریِ خالیِ آب . مقاله ها و ترجمه های نصف و نیمه شان - کوهی از کاغذ - تلنبار شده اند روی میز ناهار خوری . اشک توی چشمم حلقه می زند . بی حوصله ام . توی دلم سر خودم داد می زنم « چه قدر تو لوسی دختر ! همه اش چند روز تنها بوده ای . آدم هم این قدر بی جنبه ؟! » . بعد خنده ام می گیرد . بطری ها را می برم توی آشپزخانه . شیر آب را باز می کنم روی ظرف های کثیف ... ناهار نخورده ام - طبق معمول- و دلم ضعف می رود . ظرف کوکو ها را از یخچال بیرون می آورم و می گذارم توی ماکروویو . شیشه ی ترشی را می گذارم روی میز . صبحانه کوکوی سیب زمینی خورده ام با سُس گوجه فرنگی - همیشه صبحانه ی گرم را ترجیح می دهم - ، دیشب کوکوی سیب زمینی با خیار شور ، دیروز ناهار کوکوی سیب زمینی و گوجه و کاهو ، دیروز صبحانه ... ، پریشب شام ... . خوشحالم . کوکو های سیب زمینی تمام شدند . امشب تو بر می گردی .
آدم که به طبیعت پناه می برد از خستگی روزمره ، می بیند همه چیز هنوز سرجایش است . کوه ، دره - حتی برف هست - ابر هست . آب و رود خانه هست . خیال آدم راحت می شود که علی رغم بالا و پایین های زیاد ، هنوز خیلی چیزها سر جایشان هستند . یک مرتبه این سوال در ذهن آدمی جای می گیرد : « آیا من هم در جای خویشم ؟ »
به نظر نمی آید که این طور باشد . چرا که اگر در جایگاه واقعی خودم بودم باید آرام می شدم ... قرار می گرفتم ...
پ . ن . 1 : این را 3 سال پیش روی صفحه اول کتاب " جان شیفته " ای خواندم که از کتابخانه مرکزی دانشگاه برای تعطیلات عید به امانت گرفته بودم . یادم نیست روی کدام یک از 4 جلد اما هر چه بود این قدر دوستش داشتم که جایی یادداشت اش کنم برای چند باره خواندن . ( خواندن دست نوشته های خواننده های قبلی روی صفحات کتاب ، یکی از بهترین لذت های امانت گرفتن کتاب از کتابخانه ها ست . گیریم که نوشتن روی کتاب های کتابخانه ها کار درستی نباشد یا هر چی ، لذت بردن از شریک شدن در احساسات خواننده ی قبلی که اشکالی ندارد ، هوم ؟! )
پ . ن . 2 : اگر نویسنده این سطور بوده اید ، اگر این سطور را خوانده اید و لذت اش را برده اید ، نشانی بدهید . بله من و شما هم دانشگاهی از آب در آمده ایم !!!
پ . ن . 3 : آرام و قرار ندارم ... پس این جایگاه واقعی من کجاست ؟!
کتابخونه ی کوچولوی توی اتاق خواب رو گردگیری می کنم . به قفسه دست نوشته هام که میرسم ، دستم بی هوا می ره سراغ دفترها و به خودم که میام می بینم سه سال گذشته رو در 2 ساعت دوره کرده ام ... قفسه های پایینی برای تمیز شدن ، منتظر می مونن تا یه روز دیگه...
مهر 84 : نمی دانم چگونه است که فرود آمدن برایم سخت تر شده از پرواز کردن . پرواز می کنم و اوج هم می گیرم و وقتی می خواهم فرود بیایم ، چنان با سر به زمین می خورم که لذت پرواز فراموشم می شود . انگار یادم رفته که روزی ماهرانه ترین فرودها از آن من بوده است ...
بهمن 85 ( این رو با مداد کنار نوشته بالایی اضافه می کنم ) : بال های عزیز ! به چه کار می آیید شما ... وقتی ... پرواز کردن را از یاد برده ام ؟
از دیشب تا حالا به طرز مسخره و احمقانه ای اعصابم خورده و حالم گرفته است و ... لطفاً بهم نخندید !
یه دوستی دارم که 10 سالی هست با هم دوستیم ، هیچوقت با هم خیلی صمیمی نبوده ایم از اون مدل هایی که روز و شب با هم هستن و ... ولی تو این 10 سال کلی باهم خاطره داریم . بالاخره همکلاسی بودن در مدرسه و بعد در یک دانشگاه درس خوندن ، گیریم تو رشته های متفاوت و در عین حال هم محله ای بودن باعث شده بود که رابطه مون قطع نشه و گاه به گاه همدیگه رو ببینیم و گردشی بریم و مهمونی ای و استخری و کوهی و ... . یک سالی بود که می دونستم این دوست عزیز در تدارک مهاجرت هست اما خب برام خیلی جدی نبود تا یکی دو ماه پیش که تلفنی صحبت می کردیم و می گفت صبح رفته بوده سفارت برای ویزا و دنبال خرید بود و درگیر کارهای تز اش و کلاسهای فشرده زبان فرانسه و ... تلفن رو که قطع کردم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم . اشکای بیصدا که تبدیل شدن به هق هق گریه ، همسر عزیز با تعجب آمیخته به ترس اومد تو اتاق که « چی شد ؟!!!! چرا گریه می کنی ؟!!! » وقتی گفتم « فاطمه داره میره کانادا » حس کردم الانه که از خنده منفجر بشه . خنده داره که آدم برای رفتن کسی گریه کنه که دو ساله ندیدتش و چند ماه یه بار اون هم تلفنی ازش خبر داره . اون شب همسر عزیز خیلی سعی کرد دلداری ام بده اما... من اون شب رو تا نیمه اش گریه کردم و تا صبح نخوابیدم و به همه روزهایی فکر کردم که با هم بودیم و به همه روزهایی که می تونستیم با هم باشیم و به هزار بهونه از دست دادیم . فکر کردم با وجود اینکه سالی یک بار همه ی بچه های مدرسه دور هم جمع میشن و همدیگه رو می بینیم اما انگار فاطمه تنها حلقه اتصال من به روزها و خاطره هایی بوده که تکرار نشدنی اند . اهمیتی نداشت که سالی یکی - دو بار می دیدمش ، اهمیتی نداشت که چند ماه یک بار تلفنی صداش رو می شنیدم ، مهم این بود که بود . که همین جا بود . تو همین شهر . هر وقت ، هر وقت ، هر وقت که دلمون تنگ میشد می تونستیم با هم باشیم . مثله همون روزهای بی خیالی 16-15 سالگی ... مثله اون سفر جنوبی که با هم رفتیم ، مثله چهار شنبه سوری توی کلاس ، مثله روزهای آب بازی و گچ بازی توی حیاط و راهروهای مدرسه ، مثله فردای کنکور که رفتیم سینما و بعد پارک لاله و وسط چمن ها نشستیم و درصد ها مون رو حساب کردیم ، مثله اون روزی که با اینکه نتیجه کنکور رو میدونستیم و می دونستیم که تو یک دانشگاه قبول شدیم با هم رفتیم توی صف که روزنامه بخریم و روزنامه تموم شد و نخریدیم ، مثله روزهای اول دانشگاه که همش با هم بودیم ، مثله ... لعنت . لعنت . لعنت . فکر می کنم کاش قبل از اینکه بره ، بتونم این حرفا رو بهش بگم . بهش بگم که چقدر جاش خالی میشه . بگم که ... . فکر می کنم کاش ... کاش ... کاش نمی رفت .
پ . ن : دیشب خونه که رسیدیم شماره خونه اش رو روی تلفن دیدم . دیر وقت بود . SMS زدم که اگه بیدار هست باهاش تماس بگیرم . جواب نداد . فکر می کنم چرا پیام نذاشته ؟ یعنی چی کار داشته ؟ خداحافظی ؟ گودبای پارتی ؟ یا شاید هم یه احوالپرسی معمولی ؟ ... چرا جواب نداد ؟ نکنه گوشی اش رو فروخته باشه ؟ نکنه ....
پ . ن . ۲ : الان با این دوست عزیز صحبت کردم . ویزاش هنوز درست نشده و میگفت سر قضایای سیاسی اخیر خیلی اذیت می کنن ( بگم ناراحت شدم باور نمی کنید ؟! خب نکنید . من گفتم دلم می خواد نره اما حالا که تصمیمش رو گرفته اصلاْ دلم نمی خواد اذیت بشه . ) در هر حال تماس گرفته بود که خبر عقد یه دوست مشترک رو بده و کلی هم خندیدیم و حرفیدیم و برنامه ریختیم و ...
باز هم درد همیشگی هر ماه و هجوم قرص های صورتی به معده من ...
هیچ توجه کرده بودی که این قرص های ایبو پروفن چقدر شبیه اسمارتیز های صورتی دوست داشتنی تو هستند ؟! هه ... همیشه چیزی هست که مرا یاد تو بیاندازد و این روزها همه چیز ... همه چیز مرا به یاد تو می اندازد . این درد لعنتی هرماه ، مسکن های اسمارتیزی ، تولدم در تنهایی ، برف که می بارد و بخاری که رقصان از روی لیوان نسکافه ام بلند می شود و گم می شود . گم ...
دلم بد جوری برایت تنگ است . برای گنجشک کوچولوی 185 سانتی متری ای که برایم ساکسیفون می زد ، برای ... گفتن ندارد . دلم برای همه چیز تنگ است .
نشسته ام جلوی مانیتور ، دست زیر چانه و نگاه به پنجره و سرو سفید پوش که فقط سرش پیداست و حساب و کتاب می کنم که چه قدر از دلتنگی ها ، افسردگی ها و بیقراری هایم در این چند سال ، مستقیم یا غیر مستقیم به تو مربوط بوده ؟ حسابش از دستم در می رود و با کمی اغراق به خودم می گویم " همه اش . گاهی بی آنکه حتی ریشه اش را ، که تو بودی ، پیدا کرده باشم " . چشم هایم را می بندم و تکیه می کنم به پشتی صندلی و به عادت وقت هایی که کلافه و بی حوصله ام صندلی را می چرخانم و فکر می کنم که دنیا ، دنیای من ، چقدر تو را کم دارد ...
--- اینجا یه شعر نوشته بودم از اسکار وایلد که امروز ترجیح دادم پاکش کنم ---
بچه که بودم فکر می کردم 15 ساله ها چه بزرگ اند که دبیرستان می روند و کتاب های سخت سخت می خوانند و حرف های در گوشی می زنند و ... 15 ساله که شدم ودبیرستان که رفتم ، کتاب های سخت سخت خواندم - خیلی بیشتر از 15 ساله هایی که در کودکی می شناختم - و حرفهای در گوشی به نظرم مزخرف آمد و فکرکردم دلم می خواهد مستقل زندگی کنم ، تنها سینما بروم وگاهی برای تفریح ماشین مامان را دودر کنم و هر وقت دلم خواست بروم و بیایم و سوال و جوابی نباشد و ... آرزو کردم زود تر بزرگ شوم و دانشجو . فکر می کردم دانشجوها چقدر بزرگ اند ، چقدر مستقل و چقدر چیز می دانند و چقدر خوش به حال آدم می شود اگر 20 ساله باشد و ... 20 ساله شدم و جشن تولد مفصلی هم گرفتم . در بیست سالگی دانشجوی مستقلی بودم و ماشین مامان دیگر تقریباً ماشین خودم بود و تنها یا با دوستان سینما و تئاتر و گردش رفتن برایم یک عادت بود ( نه آرزو ) و... .
تا 20سالگی هر سال ام در آرزوی بزرگ شدن ، بزرگ تر شدن گذشت اما بعد از آن هر سال شمع روی کیک تولد ، به فکر فرو می برد ام و می ترساند ام و دلم می خواهد روزها آرام تر بگذرند که بتوانم درک شان کنم ، مزه مزه شان کنم ... این روزها به نظرم میرسد که بیست و چهارسالگی یعنی آخرین فرصت برای جوانی کردن انگار . بیست و پنج ساله ها باید خیلی بزرگ شده باشند برای این خیره سری های بی فکرانه و در بیست و پنج سالگی بالاخره باید مسوولیت بزرگی را در زندگیت بپذیری و ... هیچ وقت فکر نکرده بودم که بیست و چهار سالگی می تواند این قدر ترسناک باشد . ترس از بی کیفیتی ایامی که گذشته ، ترس از روزهایی که انگار کسی دنبالشان کرده که این گونه سریع می گذرند و چشم بر هم بگذاری سال بعد هم گذشته و سال بعد تر اش هم و ... بیست و چهار سالگی یعنی یک سال مانده به اینکه بیست و پنج ساله شوی یعنی یک سال مانده به ربع قرن زندگی ، زنده بودن ، نفس کشیدن ...
پ . ن : امیدوارم امشب وقتی که ساعت 9:15 را نشان می دهد گوینده اخبار 21 برای دلخوشی من هم که شده خبری از کشته شدن هیچ آدمی در هیچ گوشه دنیا نخواند و شبکه 2 بعد از هزار سال یک فیلم سینمایی درست و حسابی نمایش دهد و شبکه 3 این سریال مزخرفش را عوض کند و ... اصلاً چه می شود اگر امشب برف ببارد خیلی زیاد و ساعت 9:15 که می شود من در خیابان باشم ، زیر برف ، خیره به رد پای سفید خودم ؟ نه . نه . حرف ام را پس می گیرم . برف نه . برف که بیاید پرواز هواپیماها کنسل می شود و تاخیر دارد و ... من دلم می خواهد امشب ، ساعت که 9:15 می شود ، تو پیش ام باشی . از همین حالا هم خوب می دانم ، امشب ، 9:15 که برسد ، دلم بوس بغل می خواهد ...
فنجون ها رو که میگذارم روی میز ، میگه : " کبریت داری ؟ " بر می گردم سمت آشپزخونه . قبل از اینکه چیزی بپرسم توضیح میده : " از فندک خوشم نمیاد . دوست دارم با کبریت سیگارم رو روشن کنم . " کبریت و زیر سیگاری رو میگذارم نزدیک فنجون اش و می نشینم روی مبل کناری . قهوه اش که تموم میشه نعلبکی رو میگذاره روی فنجون و فنجون رو برمی گردونه . می پرسه : " نمی خوای فال ات رو بگیرم ؟ " میگم : " می دونی که به فال و اینجور چیزها اعتقاد ندارم . " اما با این حال فنجون رو بر می گردونم .
سیگار اش رو روشن میکنه و فنجون من رو بر می داره ، توی دست اش می چرخونه . اخم می کنه : " دشمنی ، چیزی داری ؟! مار ، خنجر ، گربه ، ... " می رم تو فکر . دوستام ، فامیل ها ، اقوام همسر عزیز (!) ، همسایه ها ، همکارهای شرکت ... چقدر احمقم ! از فکرهای خودم خنده ام می گیره . حالا فنجون خودش رو برداشته . خیره شده به نقشهای درهم قهوه . گاهی اخم می کنه . گاهی لبخندی روی لبشه . آهی می کشه ، فنجون رو میگذاره روی میز و دود سیگار رو از بینی بیرون میده ...
نگاهم رقص دود رو دنبال می کنه و من فکر می کنم : چند وقت گذشت ؟ کی این همه تغییر کرد ؟ من کجا بودم ؟ چرا نفهمیدم ؟ ...
پ . ن : در فال قهوه مار سمبل دشمن ، گربه نماد وجود دشمنی پلید و ریاکار وخنجر نشانه دشمنان به ظاهر دوست است .
1 - اولین بار توی ضمیمه تهرانشهر روزنامه همشهری با وبلاگ آشنا شدم و اولین وبلاگی که خوندم ، وبلاگ محسن آزرم بود . خودم هم در سوم خرداد 1382 به جمع بلاگر ها پیوستم که البته 2 سالی میشد که وبلاگ نویسیم کات شده بود ، تا همین 1 ماه پیش .
2 - یه جمع اضداد به تمام معنا ! تقریباً به متناقض تمام اعتقاداتم هم اعتقاد دارم .
3 - به همه میوه هایی که با "خ" شروع میشن حساسیت دارم . خربزه ، خرما ، خیار ، خرمالو . همین طور به پسته و گردوی تازه و کیوی و برخی از انواع انگور . یکی از رویاهام اینه که یه روز که از خواب بیدار می شم دیگه آلرژی در کار نباشه . در تمام فصول سال عطسه ، اشک و گاهی هم تنگی نفس واقعاً وحشتناک و غیر قابل تحمله !
4 - کلم پلو ، دلمه کلم ، کوفته و عدس پلو رو به چلو کباب ، جوجه کباب ، مرغ بریان و پیتزا ترجیح میدم ! و در این مورد با هیچکدام از اعضای خانواده ام هم سلیقه نیستم . (کلم پلو و دلمه کلم رو از یک سال پیش و کوفته رو از 2-3 سال پیش نخورده ام ! شانس آورده ام که همسر عزیز مثله خودم عاشق عدس پلو است ! )
5 - در4 سالگی دوست داشتم پرستار بشم ، در 6 سالگی گل فروش ، در 8 سالگی معلم ، در 13 سالگی فیزیکدان ، در 14 سالگی شاعر ، در 15 سالگی داروساز ، در 16 سالگی معمار ، در 18 سالگی سردبیر روزنامه و ... و از 10 سالگی تا به حال همیشه آرزو داشتم که نویسنده باشم و ناشر و یه کتاب فروشی داشته باشم و کافه کتاب و ...
هر کسی که به فکرم میرسه قبل از من بازی رو شروع کرده اما ...اوووممممم... خب ، من هم آقای شرلوک هلمز ، کرم دندون ، و صادقانه رو به بازی دعوت می کنم .
یلدا که میشه بوی شیرین آجیل شب چله رو حس می کنم که با بوی پرتقال پوست کنده قاطی شده ، توی گوشم صدای شجریان میاد که بت چین میخونه و دلم کرسی می خواد که روش کاسه انار دون کرده باشه با گل پر و سینی استکان های کمر باریک لبه طلایی چای و شاهنامه خطی مادر بزرگ که پر از نقاشی های خوشگله . برم زیر کرسی و چشمام رو ببندم و فکر کنم که پدر بزرگ هست و برامون فال حافظ می گیره و شعرای خودش رو می خونه و من کنارش می شینم و سرم رو می گذارم روی شونه اش و ...
پ . ن : پدر بزرگ 42 سال پیش وقتی مامان فقط سه سالش بوده فوت کرده . البته که من هیچوقت ندیدم اش و شعر هاش رو هم فقط توی دفترهاش و دست نوشته هاش خونده ام اما یلدا که میشه ، همیشه با منه . همون طور که توی عکس هاش دیده ام ، با کت و شلوار و کراوات ، جوون و سرحال ...
دلم که می گیره ، فقط یه چیز خوب اش می کنه . اینکه تو پیشم باشی و محکم بغلم کنی . بعد یخ من کم کم با گرمای تن تو آب می شه و از چشام قل قل می ریزه روی گونه هام . موهام رو که نوازش کنی و یه بوس کوچولو هم از چشام که اشکی شدن ؛ اونوقت دیگه حالم خوب خوب میشه . حالا اشکای روی صورتم رو که پاک کنی ، همه چیز واسه یه شب خوش دو نفره فراهمه : من و تو و آسمون که پر از ستاره است ...
پ.ن : داره برف می آد ...
سر می زنی به وبلاگت . نه بازدید کننده ای ، نه کامنتی . دلت می گیره . از اون ژست های باحال هم بلد نیستی که " من فقط برای خودم می نویسم " و " برام مهم نیست چه کسی و چند نفر این جا رو می خونن " . اصلاً تو مینویسی که خونده بشی که اگه قرار به دیده شدن و خونده شدن نبود ، جه جایی بهتر از همون دفتر کاغذی که حتی رد پای اشک های شبانه ات رو نگه می داره نه اینکه مثل این صفحه شیشه ای پر نور خالی از احساس باشه وچه ابزاری بهتر از خودکارت که با صدای جیر جیر اش وقتی روی کاغذ سر می خوره میشه زندگی کرد . جایی که Back Space و Delete ای در کار نیست و خط میزنی و این خط خوردگی ها خودشون پر از راز اند و پر از معنا .
این هست که وسوسه میشی . وسوسه این که لینک بلاگ قبلی ات رو بذاری گوشه صفحه . بعد سر بزنی به دوستات ، کامنت ای یا آف لاین ای بذاری و بگی که برگشتی و داری دوباره مینویسی و ... اما باید صبور باشی که اگه قرار بود این کار رو بکنی چه دلیلی داشت که یه بلاگ دیگه ثبت کنی و از او خونه دوست داشتنی ات دل بکنی ؟ مگه نه اینکه شناخته شدنت و قاطی شدن دنیای واقعی و مجازی ، باعث شده بود خودت رو سانسور کنی و بنا بر خیلی ملاحظات درست یا نادرست ، حرفهای دلت رو نزنی ؟! مگه همین خود سانسوری ناخواسته ، باعث دلزدگی ات از وبلاگ و این دو سال دوری نبود ؟!
چاره ای نیست . باید صبر کرد . صبر . آی سخته این صبوری ...