تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

 

دیدید بعضی حرف­ها رو سخت­تون هست که با بعضی دوست­هاتون بزنید، بس که راجع­به بعضی موضوع­ها هیچ­وقت حرف نزدید باهاشون؟ حالا قضیه من و این وبلاگ هم شده همین. سختمه بعضی حرف­ها رو این­جا زدن، از بعضی چیزها، این­جا حرف زدن. اینه که این­جا این­جوری می­شه. سوت و کور.

توی پرانتز: بعد دیدید بعضی وقت­ها، برخی از همون دوستان مذکور، کاری می­کنن، چیزی می­گن، که جو رابطه­تون یک­هو عوض می­شه؟ وبلاگ هم از این عُرضه­ها دارد آیا؟ می­شود امیدوار بود؟!

 

./ امروز اولین روز از سومین ماهِ حضورِ یک فرشته است در من.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

نه که فکر کنید وقتی شما این­جا چیزی نمی­خوانید، من هم کلن نمی­نویسم، نه. می­نویسم. زیاد هم می­نویسم. یک خروار نوشته دارم، از یک خط، تا یک پاراگراف، تا یک صفحه، همه اما نصفه، نیمه­کاره، ناتمام. بی­حوصله­ام، عجله دارم، خسته­ام، تمرکز ندارم، هزار کار ریخته روی سرم، ذهن­م زیادی شلوغ و درهم­برهم است، زیادی حرف دارم، از این شاخه به آن شاخه می­پرم، نمی دانم، هر دردی که دارم، تمام کردن بلد نیستم. نوشته­هایم را نصفه­نیمه رها می کنم، مثل خیلی چیزهای دیگر در همه این بیست و شش سال  که تمام نکردم، که رها کردم... آدم نوشته­ها/کارهای ناتمام که منم.  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


یک اتفاقات عجیب و غریبی تازگی دارد می­افتد برای من که کلی حس خوش­خوشانه­ی هیجان­انگیز به­دنبال دارد. اول­اش از یک برنامه­ زنده تلویزیونی شروع شد. مجری برنامه که شروع به صحبت کرد، حرف­هایش به گوش­ام تکراری آمد، البته زیاد تعجبی نداشت چون اصولاً مجری­ها همیشه حرف تکراری می­زنند، اما، ماجرا به همین جا ختم نشد، ارتباط تلفنی­ای برقرار شد توی برنامه که من کلمه به کلمه دیالوگ­های ردوبدل شده را پیش­پیش می­دانستم. نه از آن دانستن­هایی که گاه­به­گاه اتفاق می­افتد برای آدمیزاد، نه، از آن طور که بعد از این­که اتفاق افتاد بگویی من این را پیش­تر دیده بودم نه، دقیق می­دانستم و پیش از این­که واقع شود، یعنی تا آخر مکالمه را می توانستم تعریف کنم پیش از وقوع.  حالا از این قصه یک هفته­/ده روزی گذشته و در این مدت این ماجرا یک­بار دیگر هم در مورد یک نوشته... بله!

حالا الان هدفم در زندگانی این­ست که بی­خیال درس و مشق شده، در آینده نزدیک یک بنگاه پیش­گویی و فال و این­ها راه بیاندازم. تا سرم شلوغ نشده بیایید وقت بگیرید که بعد پشیمان نشوید. از ما گفتن بود!



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

همه­ی خیابان­های منتهی به وزارت کشور را بسته­اند و نتیجه­اش اینست که خیابان­ها و کوچه­های فرعی آن اطراف غلغله شده از ماشین، حتی اگر ظهر پنجشنبه باشد. بعد کلی پیچ زدن توی کوچه پس­کوچه­های شلوغ، نشسته­ام پشت فرمان ماشین، که ناچار جلوی پُلی پارک­اش کرده­ام، منتظر که همسر عزیز بلیط­ها را از آن آژانس کنار ساختمان نهضت سوادآموزی تحویل بگیرد. حرص می­خورم که مگر نگفت "دروغ­گو خیانت­کار است و خیانت­کار ترسوست"؟ دلیل این همه محدودیت، ترس اگر نیست، پس چیست؟... گرما کلافه­ام کرده، رادیو پیام یک­سره دارد از دموکراسی حرف می­زند و قانون­گرایی و اغتشاش بد است و... حال­ام دارد بهم می­خورد از گرما، از اراجیفی که می­شنوم، ماشین را روشن می­کنم، کولرش را هم، دستم را روی کلید پخش سی­دی فشار می­دهم، صدای زیبا شیرازی می­پیچد که "اون که می­خواستی تو غُبارا گم شد...".

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


این روزها انگار همه ی این وبلاگهای درمانده یِ عصبانیِ بهت زده را من می نویسم. چقدر دلهایمان، حرف دلهایمان، یکی شده این روزها...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


این شب ها در "فیس بوک" غوغاست...



+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


این طور وقت ها آدم باید بردارد بنویسد: آهای همان دو نفر و نصفی ای که سر می زنید به اینجا، محض رضای پروردگار ناامید نشوید و ما را هم نومید مکنید، می نویسیم، مرتب می شویم. اما خُب چیزی که هست اینست که صاحاب این وبلاگ هیچ بویی نبرده از آدم بودگی و البته که بعد 6 سال نگارندگی در وبلاگ ها، هنوز هم آدم نشده! این جور می شود که توی یک چنین وضعیت خطیری، از لحاظ موقعیت استراتژیک وبلاگی، می نویسد: تا اطلاع ثانوی همین است که هست و خانوم شمعدانی هیچ خودش را نمی تواند مجبور کند به مرتب نویسی در این روزها، اما مطمئن است، و به شما این بشارت را می دهد، که بالاخره روزی فراخواهد رسید که او هم آدم شود، روزی که دور نیست گرچه شاید خیلی هم نزدیک نباشد...


*/ یعنی چند بار توی این دو-سه سال اخیر از این پست های مرتبط با شلختگی وبلاگی نوشته باشم خوب است؟!

*// این روزها همه به میرحسین رای می دهند، شما چطور؟!



+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


آخه مگه آدمیزاد نمره پایان نامه ش بیست میشه؟! اونم تو پلی تکنیک؟! من کلن تسلیمم آقا جان! یعنی دیگه عمرن کل نمی اندازم با شما!



+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

نمی­دونم از کی، از کجا شروع شد این رسم که هر پدربزرگی از دنیا رفته­باشه، اسم­ش می­ره توی شناسنامه اولین نوه پسری­ای که به دنیا می­آد. اینجوریه که ما الان تو دور و بر مون یه "عبدالحسین" داریم که "حسین" صدا می­شه، یه "علی­اکبر" که "علی" (تا اینجا عجیب نیست)، یه "ضیاالدین" که "نیما"، یه "رحمت­اله" که "آرش"، یه "عزت­اله" که "فرهاد"، یه "روح­اله" که "امیر" و یه "داریوش" که باز هم "امیر"! پارسال همین ­روزا بود که بزرگای قبیله منتظر قربانی جدید بودن –که پسر یکی از همین "امیر"ها باشه- تا اسم پدربزرگ تازه به رحمت خدا رفته رو بذارن روش، اما خوشبختانه آقایِ پدرِ بچه بهشون مهلت نداد و حالا یه "سام" داریم که "سام" صداش می­کنیم و دیگه پیش نمی­آد که بلیط هواپیما بگیرن براش به اسم "سام بلاه بلاه" بعد بفهمن باید می­گرفتن به اسم "محمدمهدی بلاه بلاه"، یا این­که اسمش رو تو قبولی­های کنکور سرچ کنن و بگن ما هیچ "سام بلاه بلاه"ی ندیدیم که قبول شده باشه و...

./ داروها تموم شده­اند و حالم هم خوبه، گرچه هنوز سرفه­های گاه­به­گاه باقی­ست. ممنون از احوالپرسی­تون. بعدشم که دوست جان، این­جانب در حال احتضار هم از هرگونه پیشنهاد قرار و اینا استقبال به­عمل می­آورد، کلن!  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

سه-چهار روزه که غذای درست و حسابی نخورده­م –از شدت گلو درد- و فشارم هم از هشت بالاتر نمی­ره. پنی­سیلین می­زنم روزی یکی و هر 6 ساعت یک مشت قرص و کپسول می­خورم. خلاصه­اش که خیلی مریض، سرماخورده، تب­دار و طفلکی هستم. یادم نمی­آد تا به حال از توی تخت بلاگیده باشم، پست امروز اما در وضعیتی هوا می­شود که نگارنده(!) زیر دو تا پتو خوابیده و فین­فین می­کند و دل­اش آب پرتقال می­خواهد در حالی­که حس و حال سراغ یخچال رفتن هم ندارد حتی. همین.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

توی سرمای ساعت 7 و نیم صبح، زیر برف بهاری ایستاده­ام کنار خیابان، منتظر وسیله­ی نقلیه­ای که ببرد من را به موسسه و توی دلم به همه­ی طرح­های ترافیکی و همه­ی اتوبوس­های بدون جا و همه­ی تاکسی­هایی که از کوچه­ی بیستم بالاتر نمی­روند فحش می­دهم. کمی پایین­تر، پشت ایستگاه اتوبوس یک عده ملتِ خوشحال ایستاده­اند توی صف شیر. دو تا خانم نسبتن مسن از صف جدا می­شوند، می­آیند توی ایستگاه و می­نشینند روی صندلی به حرف زدن. بعدتر یک خانم خیلی جوان –یعنی هم­سن­وسال خودم- هم به جمع دونفره اضافه می­شود. نه خبری از اتوبوس هست، با جا یا بدون جا، نه از تاکسی، تا کوچه بیستم یا بالاتر. حرص می­خورم و یخ می­زنم و حرص می­خورم و... خانم خیلی جوان با یک لب­خند گنده روی صورت می­آید طرف من، فکر می کنم «می­خواهد بداند ساعت چند است» می­پرسد «خانوم­ام شما ازدواج کردی؟»! متعجب جواب می­دهم که «بله» و «چه­طور مگه؟!»، صورت­اش می­چرخد سمت خانم­های توی ایستگاه «اون خانوم خواست ازتون بپرسم، برای پسرش» با لب­خند ادامه می­دهد «من گفتم شما حلقه دستتونه اما راضی نشد. ببخشید مزاحم شدم»؛ «خواهش می­کنم» و «خداحافظ» و «خدانگهدار» و... خواستگاری ساعت 7 و نیم صبح، زیر برف، کنار خیابان، توی ایستگاه اتوبوس؟!

بعداز ظهر توی آشپزخانه نشسته­ام و چای می­خورم، مامان "پای سیب" درست می­کند و خواهره تازه از راه رسیده، مشغول ناهار است. ماجرای صبح را تعریف می­کنم و آخرش می­گویم «نمی­دونم چرا هرچی مادر با پسر عزب­اوغلی هست سَر راه من سبز می­شه؟!» مامان می­خندد و خواهره که غذا خوردنش تمام شده و دارد ظرف­هاش رو توی ظرف­شویی می­چیند، خیلی جدی می­گوید «می­دونی، تو کلن خیلی مادرشوهر پسندی!». من و مامان غش می­کنیم از خنده «یعنی چی؟!» و «حالا این "مادرشوهر پسند" خوبه یا بده؟!» خواهره صندلی­اش را هُل می­دهد زیر میز «هیچی، خوب و بد نداره که، "مادرشوهر پسند"، همین»!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


نشانه­ای هست برای این­که بفهمی یک آدمی حالش خیلی بد است. این­که آن آدمِ بی­چاره دلش گرفته، حوصله­ی کارهایی که باید –باید- انجام بدهد را ندارد و غمگین است. آدمی این همه غصه­دار و طفلکی، هی توی فیس­بوک ول می­چرخد و هی تست می­دهد پُشتِ تست که "What do people think of you at first sight?" یا "What is your ideal job?" یا "Where should you be living?" و هزار جور تستِ دبلیو اچ وُرد ی دیگر.

 بله، آدم گاهی این اندازه زیاد و رقت­انگیز، بی­حوصله و غم­ناک می­شود.



+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


دارم می رم سفر. سه شنبه بر می گردم.


پ.ن: "درباره الی" رو هم دیدم، محض اطلاع بعضی ها که پُز دی وی دی و اینا می دن به آدم. :دی



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


در راستای این­که من همیشه اعتقاد داشته­ام وبلاگ مکان بسیار مناسبی برای اظهارات خودشیفتگانه­ی آدمی­زاد است، همین­جا به استحضار می­رسانم که درس­های دوره­ی ارشد را به پایان رسانده­ام و از آن­جایی که خدا در جای حق نشسته و شاهد تا 3-4 صبح بیدار ماندن­های بنده بابت پروژه­های تمام نشدنی و حضور هر روزه در دانشگاه از خروس­خوان تا بوق سگ بوده، شاگرد اول هم شده­ام.  حالا هم فقط پایان­نامه مانده و اصلاً هیچ اهمیتی ندارد که اصل کار همین است و من انگار که فارغ التحصیل شده باشم، یک ماه است به خوش­گذرانی مشغولم... کلاً همین است که هست!


اینم بگم که گفته باشم: چون من خیلی بلاگر اکتیو و پاسخگویی هستم، از این به بعد به کامنتهایی که لازم داشته باشند در همان کامنتدونی پاسخ می گویم!




+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


به همسر عزیز اس­ام­اس زده­م: "بلوز قرمزه­ی منو چرا ننداختی تو ماشین پس؟!"

جواب داده: "ترسیدم بِده، از لحاظ رنگ."!*

پ.ن: کاملاً بی ربط


*سلام هرمس




+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

بعد از 5 روز دوری اجباری از اینترنت، با گودری که 654تا آن­رید آیتم داره، من امشب خوشحال­ترین آدم دنیام.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


خواب­هایی هستند در زندگی  من که به صورت­های مختلف تکرار می­شوند. خواب­هایی که بدون هیچ­گونه تغییر هر چند وقت یک­بار سروکله­شان پیدا می­شود، خواب­هایِ تکراریِ تکامل­یافته، که مثلاً مکان­شان به­روز می­شود یا منِ توی آن­ها بزرگ می­شود و خواب­های سریالی که ناتمام­اند و نامنظم و دیدن قسمت بعدی­شان دیر و زود گرچه دارد، سوخت و سوز ندارد. کسی چه می­داند، شاید هم روزی یک­سری پُست شماره­دار از این خواب­ها بنویسم.

 

پ.ن: تا وقتی توی این اتاق زندانی­ام این وبلاگ مکرراً(!) به­روز می­شود. به گیرنده­های خود دست نزنید.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


 سیگار آقای نقاش خوشبوست. بسیار بسیار خوشبو. اون­قدر که می­شه گفت خونه رو بوی عطر سیگار برداشته، نه این­که خونه بوی گند زیرسیگاری گرفته. روزی مثل امروز باشه، دل­گیر، آسمون هم هی بباره و بوی نم بارون از لای پنجره  بیاد توی خونه و ... عجیب نیست که من هم هوس سیگار کنم، حتی من.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


از فیلم و جشنواره نوشتن­ام این روزها، دلایل ساده­ای دارد. اول این­که سال­های پیش در چنین روزهایی، چنین پُست­هایی نوشته­ام، می­خواهم سنت­شکنی نشود خدای ناکرده! بعد هم، باید یک­جورهایی این­جا را از سکوت و متروکه بودن در می­آوردم، این هم یک راه­اش است، راه بدی هم نیست به گمانم، بلکه آدم شوم. اگرنه من هم می­دانم خیلی جذاب نیست یک نفر هی بیاید بگوید دی­شب رفتم فلان­ جا، فلان فیلم را دیدم، مزخرف بود یا عالی بود یا هرچی.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


می دانید، هیچ خوب نیست تولد آدمیزاد وسط این تعطیلات چند روزه باشد و بدتر از همه هم اینکه فردای روز عاشورا. این جوری هاست که هیچ حس متولد شدن ندارم الان! خُب اصلاً این 26 سالگی خیلی دوست نداشتنی است و آدم احساس می کند بالای یک سراشیبی ایستاده و همین حالاست که سُر بخورد و با سَر بیفتد توی سی سالگی... به هر حال همین است که هست: یک 19 دی ماهی بوده 26 سال پیش، که ساعت نه و 15 دقیقه شب اش، خانوم شمعدانی متولد شده. به همین سادگی، به همین پیچیدگی!



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

اس­ام­اس این­جوری شروع شده­بود: "من دارم شنبه شب میرم، شاید خدا بخواد که دیگه همدیگرو نبینیم، بدی­هامو فراموش کن."

بعد منِ گیج همین­طور مونده­ام که "یعنی چی؟!"

پایین­ترش نوشته بود "از طرف پاییز" و بعد "یلداتون پیش­پیش مبارک!".

هر چی دوست دارید فکر کنید ولی واقعاً به خودم حق می­دم با این اس­ام­اس لوس سرکار برم وقتی فرستنده­اش یکی از دوستان مامانم باشه که هیچ باهم اس­ام­اس بازی از این مدلی­ها نداشته­ایم تاحالا!

 

پ.ن: اون بخش "شاید خدا بخواد که دیگه همدیگرو نبینیم" یه حس دلگیرِ غیر شبِ­یلدایی­­انه­ای داره... آدم رو دلتنگ پاییز می­کنه هنوز هیچی نشده.


ابراز تاسف یا خجالت یا چی؟: یادم رفته بود که آخرین پُست اینجا چی بوده حتی!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

داریم شام می­خوریم. تلویزیون روشن­ه اما من حواسم بهش نیست، با غذای توی بشقاب بازی می­کنم. «کلاس دوشنبه بعد از ظهرم رو نمی­مونم.» همسر عزیز چشم­ش به تلویزیون­ه «چرا؟!» لیوان دوغ رو سَر می­کشم «حوصله­اش نیست...تا ساعت پنج... می­خوام زودتر بیام خونه.» فیلم قطع می­شه برای پیام­های بازرگانی. همسر عزیز می­گه «حالا کو تا دوشنبه... آهاااااااااااا... خُل شده­ی؟؟؟؟؟!!!!!! خب سی­دی­ش رو نمی­گیری چرا؟!» تلویزیون داره تیزر "کلاه­قرمزی و پسرخاله" رو پخش می­کنه، زیرش هم نوشته: دوشنبه 20 آبان ساعت 14:30 !

 

مرتبط : اینجا

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

دلم گریه داره.  دارم یه سلکشن کوفتی رو گوش می­دم که نمی­دونم کدوم یکی از ما، من و همسر عزیز، کِی و تو چه حالی سلکت­شون کرده. Joan Baez ,James Blunt, Diana kralll... هزار تا کار دارم و دلم گریه داره... لعنت... یکی بیاد این تمرینای مدل­سازیِ من رو حل کنه لطفن!

.

.

.

اووووه John Lenon  و Imagine هم داره حتی، فک کن!

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

از همون لحظه­ای که گل پنجم رو زدیم، وَر دیوونه­ی ذهنم می­گفت "زِرزِرای خیابانی آخرش کار دستمون می­ده". وَر دیوونه­ست دیگه، بی­ادبه، فاصله ایران تا برزیل حالیش نمی­شه و کاری به­ این نداره که بازیکنا حرفای گزرشگرا رو نمی­شنون یا هرچی. دلم می­خواست می­تونستم و خفه­اش می­کردم. به خاطر خودم که نه. به خاطر اون آقای تپلِ گوگولی، سرمربی­مون، که از همون بازی با چِک عاشقش شده­بودم. اصلاً از همون وقت بود که وسط این­همه کار و گرفتاری نشستم پای فوتسال و اولش برزیل و بعد اوکراین و حالا هم ایتالیا. از همون وقت که بچه­های تیم آقا تپل رو می­انداخته­ند هوا و داداشه می­گفت اگه بخوره زمین می­ترکه. همون وقت که مردِ گنده داشت گریه می­کرد.

چی می­گفتم؟ آها، خیابانی... همین دیگه. 50 ثانیه مونده به آخر بازی گل خوردیم  و وَر دیوونه پوزخند زد که "دیدی راست گفتم؟".

به­هرحال باخته­یم و منم هیچ اصراری ندارم دنبال مقصر بگردم ولی خداییش... ور دیوونه خیلی هم بی­راه نمی­گه!

 

*عنوان با بُغض و به شیوه­ی آقا جواد خوانده­شود لطفاً!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

با بو کردن یک غذا، بدون این­که اصلاً آن را چشیده باشم، شوری یا بی­نمکی­اش را تشخیص می­دهم. این مهارت در خصوص غذاهایی که شخصاً دخالتی در تهیه آن­ها نداشته­ام نیز صدق می­کند.

 

برچسب­ها: آشپزی، نوآوری، شکوفایی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

وقتی آدم نوشتن­اش نمی­آید، نه این­که همیشه این است که چیزی برای نوشتن ندارد یا نوشتنی­هایش جای­شان توی وبلاگ نیست و از این حرف­ها. گاهی وقت­ها هم هست که آدم، آن وَرِ مربوط به نوشتن آدم، تنیلی می­کند، بدجنس می­شود اصلاً. بعد هی سوژه است که توی ذهن­ات رژه می­رود و ماجراست که برای­ات اتفاق می­افتد اما آن تنبلِ بدجنسِ درون­ات نمی­نویسدشان. آن­وقت این­جوری می­شود که باید هی خجالت بکشی و هی به خودِ آدم­حسابیِ درون­ات که دوست دارد بلاگرمنظمی باشد قول بدهی "از همین فردا"...

پ. ن.: دیروز که ما کلی نوشتن­مان گرفته بود و یک خروار نوشته بودیم و... این بلاگفای ذلیل­مرده نمی­دانم چه بلایی سرش آمده­بود. به هرحال، نوشته­های دیروز، متعلق به دیروز بودند، از آن زمان­دارها که زودی بیات و به درد نخور می­شوند. حالا تا یک روز دیگر که وقتی باشد و تنبلی نباشد و بلاگفا نمرده باشد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

این­جانب "خانوم شمعدانی"، بلاگر بی­مسوولیتِ گاه­به­گاه، از طریق همین پست و در راستای فرمایش آن رفیق شفیق، اعلام می­دارم که نه تنها خجالت می­کشم، بلکه خیلی خیلی خیلی خجالت می کشم!

پ.ن: نوشته فوق شدیداً جِدی است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

این مدلی­اش را دیگر ندیده بودیم. یکی از این وانتی­های مزاحمِ لعنتی، که می­خواهم سر به تن صاحب­شان نباشد، دارد توی کوچه داد می­زند "کشمش پلویی، عدس، ماکارونی، بیسکوییت ذرت(؟) و ...". ای خداااااااااااااااااااا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

بارها از همه پرسیده­ام که پیش­ترها -یا اصلاً وقت­هایی که من توی میهمانی­ها نیستم- از چه حرف می­زده­اند –می­زنند-؟ اما جواب درست و حسابی نشنیده­ام. هر جا که می­روم باید به یک سری  سوال مشابه جواب بدهم "خبری نیست؟!" "شما همچنان سنگر(!) رو حفظ کردید؟" "نمی­خوای دست به کار بشی؟"! "دیر میشه­ها!" "خوب نیست فاصله­ی سنی­ت با بچه­ات زیاد (!) باشه هااااا!" و… بعضی­ها هم که دیگه شاهکارند "حالا درست که هنوز سنت کمه اما اگه بخوای فاصله سنی مناسب رو رعایت کنی، واسه بچه دوم سن­ت می­ره بالا هاااااا!" !!!!!!!!!!!

 

جهت روشن شدن اذهان عمومی: من 25 ساله هستم و 1 هفته دیگر، 4 سال می­شود که ازدواج کرده­ام.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

لطفاً یکی پیدا بشه و اینو توی کله­ی خانوم شمعدانی فرو کنه: "هیچ اجباری نیست که آن­رید آیتمزِ گودرت رو صفر کنی" و "به هیچ­جای دنیا بر نمی­خوره اگه وقتی صفرشد همه چیز، شما بی­خیال بشی و کاسه-کوزه­ات رو جمع کنی و بری پی کار و زندگی­ات و هی الکی چرخ نخوری از این سایت به اون سایت تا بلکه اون کانترِ گودر صفرش بشه یک (هر چی بیش­تر به­تر!) تا تو دوباره ذوق کنی و روز از نو..."

 

پ.ن: اون "یکی" زودتر پیدا بشه پلیز چون 5شنبه یه مهمونی اساسی دارم و شتر با بارش توی خونه گم می­شه و تنها کار مثبتی که از اول هفته انجام دادم گردگیری کتابخونه کوچیکه­ی اتاق خواب بوده که یک روز طول کشیده!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

عادت چیز بدی­ه که خیلی سریع اتفاق می­افته، بعد یهو می­بینی در عرض 2 ماه این­قدر به ADSL عادت کردی که دیگه وب­گردی با Dial up لعنتی برات عذاب­آور شده.

پ.ن: بله. کاملاً درسته. دلیل انتشار این پست دقیقاً همون چیزی­ه که شما فکر می­کنید!

 

نکته: توجه کردین این کلمه "امتحان" چه قدر یه جوریه؟ منظورم خودِ خودِ کلمه هه ست در تمام شکل هاش. امتحانا، امتحان ها، امتحانات... جایگزین نداره یعنی؟ آزمون؟!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

1- این روزها تلویزیون را که روشن می­کنی یا رادیو، روزنامه را که حتی نگاه می­اندازی حتماً حرفی از شیراز می­شنوی. دلیل­اش هم که خب البته واضح است.

2- یک سکانسی وجود دارد در زندگی روزانه­ی ما، من و همسر عزیز، که البته ممکن است هر  روزِ هر روز تکرار نشود اما به هر حال فرکانس وقوع­اش بالاست. مربوط می­شود به آخر شب وقتی خسته و خواب­آلود توی رختخواب دراز کشیده­ایم و بعد شروع می­کنیم به حرف زدن، از همه چیز و همه جا و همه کَس حرف می­زنیم، حرف­های ساده و کم­اهمیت. یک جور خالی کردن ذهن است. یعنی به این­که از چه می­خواهیم بگوییم خیلی فکر نمی کنیم و مقید هم نمی­کنیم خودمان را که حتماً حرف به یک مقصد یا نتیجه معینی برسد یا حتماً دیالوگ­های­مان با هم ارتباط مفهومی داشته باشند. گاهی حتی پیش می­آید که یکی از ما وسط جمله خودش هم خوابش می­برد! اصلاً گاهی هم بعضی حرف­ها توی خواب زده می شوند. توضیح­اش کمی زیاد سخت است اما تجربه فوق­العاده­ایست.

3- دی­شب توی یکی از همین دیالوگ­های خواب و بیدار از همسرِ عزیز پرسیده­ام «یعنی به نظر تو آقای خامنه­ای رو هم می­برن "بابا بستنی"، بستنی بخوره با فالوده؟» !

 

حالا شما خودتان حساب کنید که من چه­قدر دلم برای شیراز و عفیف­آباد و "بابا بستنی" تنگ شده است!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

آبله­مرغان؟! تو 25 سالگی؟! لعنت!

 

غُرغُرانه: مریضی؟! خب تا خوب نشدی واسه چی پا می­شی میای دانشگاه ملت رو مریض می­کنی؟!

دلتنگی: بوس بغل...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

می­گه تعداد رای­های تهران در دور دوم هفتصد هزار تا بوده (نه؟ هشتصد هزار تا!). می­گه جمعیت تهران دوازده میلیون نفر هست (نه؟ ده میلیون نفر!)، فکر می­کنم چندصد هزار نفر برای میلیون­ها نفر تصمیم گرفته­اند-می­گیرند...

پ.ن: دلم می­خواد همه­ی اونایی که رای نمی­دن و دائم در حال غر زدن هستن رو با دستای خودم خفه کنم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

حالا، که دفتر اصلی شرکت به شیراز منتقل و شغل پُر دردسرم  تبدیل به کار پاره­وقتی دوست داشتی  در حد هماهنگی دفترهای شیراز و بوشهر و اهواز با یکدیگر و جلسه­های گاه به گاه با کارفرما شده است ، صبح­های سه­شنبه­ با لیوان نسکافه داغ و روزنامه­های روی هم تلنبار شده  و وبلاگ­های خوانده نشده­ی  سه روز گذشته زندگی می کنم... صبح سه­شنبه، شروعِ آرامِ تعطیلاتِ شلوغِ آخر هفته­های من است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

یک هفته است می­خواهم این را بگویم، هی یادم می­رود. بروید "دایره زنگی" را ببینید حتماً!

 

پ. ن.: یک "دوسِت دارم خیلی زیاد" بلند(!) تقدیم به خانوم شین عزیز که دوست­اش دارم خیلی زیاد و این­که همیشه می­خوانم­اش و آرشیو اش را هم پیش­ترها خورده­ام(!) و اگر لینک­اش این جا نیست فقط یک دلیل دارد و آن هم تنبلی خانوم شمعدانی در سر و سامان دادن به بلاگ­رول بیچاره­اش است. (این­ها را هم خیلی وقت بود می­خواستم بگویم و یادم می­رفت هی!)

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

 

امروز، اولین روز تعطیلات ۲۵ روزه من است...

 

پ. ن.: مرسی اساتید همیشه حاضر برای تعطیلات دانشگاه تهران!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

 

  • حالا یعنی "اسکندر کباب" و "لهمجون" همینی بود که "احمد بی" به خورد ما داد؟!

 

توضیح: گاهی آدم ناچار است -می فهمید؟ ناچار- که برای ماندن -بودن-، دست به هر کاری بزند. هر کاری، حتی این­که یک پست وبلاگ­اش را اختصاص بدهد به "اسکندر کباب"! 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

بالاخره امتحانا تموم شدن. تا اطلاع ثانوی به کلیه دعوت ها و قرارهای دوستانه پاسخ مثبت داده می شود.

 

پ.ن. : پس چرا معطلید؟! بجنبید که غفلت موجب پشیمانی است!

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

این چهارشنبه­های سرد زمستان، اگر خانه باشم، از صبح دختر نوجوان بی­خیالی هستم که هیچ مسوولیتی ندارد. تا ساعت 9 توی تخت و زیر گرمای سنگین پتوها، کش و قوس می­آیم. بعد با صورت نشسته می­نشینم جلوی تلویزیون و شیر و بیسکوییت می­خورم. نگاهم را از همه­ی آینه­ها می­دزدم و با موهای شانه نخورده درخانه چرخ می­زنم: فیلم می­بینم، کتاب می­خوانم، وبگردی می­کنم­، چوب­شور می­خورم...

ساعت از 2 و نیم بعد از ظهر که می­گذرد، دختر نوجوان بی­خیال، جای خودش را می­دهد به خانم جوان کدبانو. دوش می­گیرم. مسواک می­زنم. لباس خواب عوض می­کنم و موهایم شانه خورده و صاف، جمع می­شوند پشت سرم. خانه­ای را که دختربچه­ی بی­خیال از صبح بهم­ریخته جمع می­کنم و ظرف ها را می­شویم. گلدان­هایم را آب می­دهم و وقتی همه چیز برگشت جای خودش، آراسته و مرتب، لیوان قهوه به دست، می­نشینم پشت میز و درس و مشق­ام را باز می­کنم یا حساب و کتاب شرکت را...

 

من عاشق صبح­های چهارشنبه­ام هستم: سرد و شلخته و بی­خیال...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

هیچ حواستان بود که در این بلبشوی عروسی و عزا، خانه­ی شمعدانی­ها یک ساله شد؟!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

20 عدد مساله­ی ناقابل دینامیک، 5 عدد نقشه که نیم نگاهی هم به روی­شان انداخته نشده، یک essay درست و حسابی، یک lecture نون و آب دار به همراه متن تایپ شده و اسلاید و بقیه مخلفات، یک برنامه بی سروته شونصد خطی مزخرف فرترن90 که باید نوشته بشود و یک برنامه شونصد خطی مزخرف و بی سروته دیگر که باید از فرترن 77 به 90 تبدیل بشود (همه­ی این­ها تا روز شنبه)، کلی فاکتور شرکت که 2 ماه بیشتر است روی هم تلنبار شده­اند و خانه­ای که از به هم ریختگی و شلوغی روی بازار شام را سفید کرده­است و...

این جانب در کمال آسودگی خاطر از صبح، لیوان نسکافه به­دست، نشسته­ام پشت کامپیوتر و ناهار را هم همان­جا خورده­ام و آرشیو این خانوم و این خانوم را بلعیده­ام!

 

 

پ. ن.: پرگلک را پیش­تر به صورت گاه­گاه و از حدود 2 سال پیش همیشه می­خوانم. ساروی کیجا را خیلی دیر، کمتر از یک سال است، کشف کرده­ام و خواننده­ی همیشگی­اش هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

درس گفتن دکتر ب.، مرا پرت می­کند به کلاس­های 4 سال پیش دکتر ع. و دکتر گ. و مطمئن­ام می­کند که دینامیک شاره­ها (با همه­ی جذابیت­اش) می­تواند به تهوع­آوری مکانیک اجسام صلب باشد.

پ. ن.: یادش به خیر آن روزها که بلاگ­رولینگ­ی در کار نبود و هر روز به صد تا وبلاگ سر می­زدیم بلکه چیز جدیدی بخوانیم و پای هر پُست­مان هم حداقل 20-30 تا کامنت پَرپَر می­زد،هیییی... وبلاگستان هم وبلاگستان قدیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

بابت دو فقره مراسم عروسی قریب­الوقوع، وارد رِژیمَکی* شدیم نه چندان جدی، باشد که در جشن عروسی کانه برانجلینا** بدرخشیم. از بدو اتخاذ این تصمیم، شکم بیچاره­ی این­جانب یک بند هوس­های جوراجور کرد و تمامی آنچه تا به حال در خود دیده و ندیده بود را طلب. هنوز سه شبانه­روز از شروع رژیمک­مان نگذشته­بود که دیشب همسر عزیز دچار معده دردی ­شد اساسی و... لازم است توضیح بدهم چه بر سَر تصمیم و رژیم و برانجلینا آمد؟!

*رژیمک: یعنی رژیم کشککی و الکی و خود گول زدنکی. (چون ما که اصلاً احتیاجی به رژیم راست­راستی نداریم، فقط می­خواستیم اندکی باربی­نشان­تَر شویم.)

**برانجلینا: براد+آنجلینا. (براد پیت و آنجلینا جولی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

دلم یه جوریه. مثل همه­ی وقتایی که قرار هست برم جایی که قبلاً نرفته­م و با آدم­هایی روبه­رو بشم که پیش­تر ندیده­م. یه جور دلشوره­ی آمیخته با کنجکاوی... وارد ساختمون می­شم، همه جا ساکته، کسی نیست، هیچ خبری نیست. توی راه­روها قدم می­زنم و اسم و شماره­ی اتاق­ها رو می­خونم. خوب که همه جا رو وارسی کردم، می­زنم بیرون، طرف ساختمون مرکزی. پله­ها رو، تا دفتر گروه، دو تا یکی می­رم بالا. نفس­زنان وارد اتاقِ خانم منشیِ خندان می­شم: «سلام. صبح به خیر. من دانشجوی ورودی جدید هستم. می­خواستم بدونم کلاس­ها...» با لبخندی که انگار چسبیده به صورتش می­گه: «علیک سلام. کلاس­ها قرار شد همون اول مهر شروع بشن.»

از دانشگاه که بیرون میام، دلهره­یِ آشنایِ حضور در فضای ناشناخته، جای خودش رو می­ده به ذوق و شوق یه دختربچه­ی کلاس اولی که روز قبل از اول مهر رفته مدرسه، جای کلاس­اش رو پیدا کرده و معلمش رو دیده...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

نامردیه اگه بخوای نبودنم رو فقط بذاری به حساب اون جراحیِ کوچولو یا شلوغیِ روزهایی که فکر نکنم خستگی­شون به این زودی­ها از تن­ام بیرون بره. نامردیه اگه بخوای فکر کنی این همه وقت که نبودم فقط به خاطر اون پروژه­ی لعنتی بود (که بالاخره تموم شد و رفت پی کارش) یا ضعف و سردرد و زیر سرم رفتن گاه به گاهِ این روزهایم... راست­اش اینه که بگم: تنبلی هم کرده­م! بله، تنبلی... به همین سادگی!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

آدم­ها اصولاً یک روز تولد بیشتر ندارند. یعنی خُب معلوم است که هر آدمی در یک روز خاصی به دنیا آمده و آن روز، روز تولد اش است. اما هستند آدم­هایی که بیشتر از یک روز تولد دارند، یک تاریخ تولد راستکی (روزی که در آن متولد شده­اند) و یک تاریخ تولد الکی ( آن چه که در شناسنامه­شان ثبت شده­است). بدترین قسمت زندگیِ آدم­هایی که در دو روز به دنیا آمده­اند، (مثلاً آنهایی که متولد آخر سال هستند و شناسنامه­شان را برای سال بعد گرفته­اند، آنهایی که متولد نیمه­ی دوم سال هستند و برای اینکه از زندگی جلو بزنند(!) شناسنامه­شان برای نیمه­ی اول همان سال گرفته شده و یا آنهایی که مسوول ثبت احوال موقع نوشتن شناسنامه­شان حال عادی نداشته و تارخ تولد را غلط غلوط(!) نوشته) وقتی هست که در روز تولد الکی­شان، به خاطر فرم­هایی که به ناچار با تاریخ تولد شناسنامه­ای پُر شده­اند، کلی کارت تبریک و ای­میل مبارک باد دریافت می­کنند، و در روز تولد حقیقی­شان... واقعاً که خیلی دردناک است. خیلی!

پ.ن. 1: البته این تاریخ تولد الکی داشتن همیشه هم بد نیست. مثلاً همسر عزیز، به گفته­ی خودش، زندگی­اش را مدیون این تولد الکی­ست. که اگر یک سال زودتر مدرسه نرفته بود، یک سال زودتر دانشگاه نمی­رفت و اگر یک سال، حتی چند ماه، دیرترفارغ­التحصیل شده بود، مثلاً مدرک­اش را به جای 7 ترم در 8 ترم گرفته بود، هرگز نمی­توانست سربازی­اش را بخرد! خودِ شخصِ بنده هم در کودکی کلی کیف می­کردم که از همسالان­ام در فامیل و دوست و آشنا جلوتر ام. بماند که این احساس جلوتر بودن، بزرگ­تر که شدیم، به نظرم خیلی احمقانه آمد!

پ.ن. 2: من متولد 19دی هستم و شناسنامه­ام 29شهریور (3ماه و 20روز بزرگتر) و همسر عزیز متولد 25آبان و شناسنامه­اش 25مرداد (3ماه بزرگتر).

پ.ن. 3: همه­ی این­ها را نوشتم که، تبریک­های تولد همسر عزیز از دیروز شروع شدند. حالا کو تا 25مرداد اصلاً؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

روز آخر نمایشگاه هست و با یکی از همکاران می­رویم گشتی در بقیه­ی سالن­ها و غرفه­ها بزنیم. در فضای بیرونی بین دو سالن که به صورت زنجیره­ای قرار گرفته­اند، آقای مهندس همکاری را می بینیم که در فضایی رمانتیک و بالیوود گونه –پشت درخت- ، به امر شریف مخ­زنی مشغول می­باشند!

برمی­گردیم به غرفه­ی خودمان که... "سلام خانم____ خوب هستید؟ مخلصیم!" !!! از روز اول نمایشگاه تا آن ساعت، که ما هر روز این آقا را دیده بودیم، این اولین باراست که سلام می­کند و احوالپرسی و تا وقتی هم که نمایشگاه تعطیل می­شود هر بار که چشم­اش به ما می­افتد بلند می­شود و سلامی و اظهار ارادتی و...

همکار فرصت طلب گیرداده­است که "دختره توی اون غرفه بود که از اون لیوان خوشگلا می­داد، بریم به این آقاهه بگیم یا برامون دو تا از اون لیوانا بگیره یا ... "!

خب پسر توی اداره­ی دولتی که کار می­کنی مواظب رفتارت در انظار عمومی باش! تازه شانس آوردی ما نه از حراست اداره بودیم، نه روابط عمومی، نه...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

بعد از این همه ننوشتن اومده م که چی؟ که دنبال یه معلم/کلاس زبان انگلیسی خصوصی/نیمه خصوصی خوب/عالی هستم، ترجیحاً در شمال/غرب تهران. دانشجو یک آقای مهندس حدوداً 30 ساله است که بنا به دلایلی احتیاج داره که به صورت فشرده/خیلی فشرده مهارت زبان انگلیسی اش رو از مبتدیِ نزدیک به صفر به حد قابل قبولی برسونه. اگه کسی/جایی رو سراغ دارید که مطمئن هست، لطفاً معرفی بفرمایید و این بنده ی بیچاره رو از کُشتونده شدن برهانید چون ایضاً بنا به دلایلی من وقت ندارم بابا!

پ. ن.: ببخشید که من این قدر بلاگرِ بد و شلخته ای هستم اما حالا شما فعلاً با من راه بیایید من قول میدم دختر خوبی بشم :)

پ. ن. 2: اگه خواستید به خانومِ شمعدانیِ بیچاره در مورد بالا کمک کنید و نخواستید که کامنت بگذارید: maryam.geraniums@gmail.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

با کلی گرفتاری و دردسر که این روزها هوار شده روی سرم ، کفش و کلاه می کنم که بابت یک پروژه ی کوفتی بروم دانشگاه . ماشین هم که ندارم با این بی بنزینی که اگر هم داشتم طرح ترافیک و محدوده ی زوج و فرد و هزار جنگولک بازی دیگر نمی گذاشت مثل آدم به دانشگاه برسم . خلاصه اش که با بدبختی و لَه لَه زنان می رسم دانشگاه که ... روز دوشنبه ، وسط هفته ، دانشگاه به علت قطع برق (!) تعطیل است !!!! مخ ام سوت می کشد " آخه کی دیده با قطع برق دانشگاه تعطیل بشه ؟! " با تلفن همراه مسوول آموزش دانشکده تماس می گیرم که " خانوم فلانی یه لطفی کن تماس بگیر بگو من رو راه بدن ، کار و زندگی مون گیر این پروژه ی لعنتیِ بابا " خانم فلانی قهقهه زنان " کجا راهت بدن ؟ من خونه ام . دیروز توی سرویس اعلام کردن فردا دانشگاه تعطیله " .

پ . ن : ما که اصلاْ نمی دونیم امروز ۱۸ تیر هست ، می دونیم ؟!

توضیحات : دانشگاه = دانشگاه صنعتی امیر کبیر ؛ پلی تکنیک تهران

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

مطالب قدیمی‌تر