یک اتفاقات عجیب و غریبی تازگی دارد میافتد برای من که کلی حس خوشخوشانهی هیجانانگیز بهدنبال دارد. اولاش از یک برنامه زنده تلویزیونی شروع شد. مجری برنامه که شروع به صحبت کرد، حرفهایش به گوشام تکراری آمد، البته زیاد تعجبی نداشت چون اصولاً مجریها همیشه حرف تکراری میزنند، اما، ماجرا به همین جا ختم نشد، ارتباط تلفنیای برقرار شد توی برنامه که من کلمه به کلمه دیالوگهای ردوبدل شده را پیشپیش میدانستم. نه از آن دانستنهایی که گاهبهگاه اتفاق میافتد برای آدمیزاد، نه، از آن طور که بعد از اینکه اتفاق افتاد بگویی من این را پیشتر دیده بودم نه، دقیق میدانستم و پیش از اینکه واقع شود، یعنی تا آخر مکالمه را می توانستم تعریف کنم پیش از وقوع. حالا از این قصه یک هفته/ده روزی گذشته و در این مدت این ماجرا یکبار دیگر هم در مورد یک نوشته... بله!
حالا الان هدفم در زندگانی اینست که بیخیال درس و مشق شده، در آینده نزدیک یک بنگاه پیشگویی و فال و اینها راه بیاندازم. تا سرم شلوغ نشده بیایید وقت بگیرید که بعد پشیمان نشوید. از ما گفتن بود!
