تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها


یک اتفاقات عجیب و غریبی تازگی دارد می­افتد برای من که کلی حس خوش­خوشانه­ی هیجان­انگیز به­دنبال دارد. اول­اش از یک برنامه­ زنده تلویزیونی شروع شد. مجری برنامه که شروع به صحبت کرد، حرف­هایش به گوش­ام تکراری آمد، البته زیاد تعجبی نداشت چون اصولاً مجری­ها همیشه حرف تکراری می­زنند، اما، ماجرا به همین جا ختم نشد، ارتباط تلفنی­ای برقرار شد توی برنامه که من کلمه به کلمه دیالوگ­های ردوبدل شده را پیش­پیش می­دانستم. نه از آن دانستن­هایی که گاه­به­گاه اتفاق می­افتد برای آدمیزاد، نه، از آن طور که بعد از این­که اتفاق افتاد بگویی من این را پیش­تر دیده بودم نه، دقیق می­دانستم و پیش از این­که واقع شود، یعنی تا آخر مکالمه را می توانستم تعریف کنم پیش از وقوع.  حالا از این قصه یک هفته­/ده روزی گذشته و در این مدت این ماجرا یک­بار دیگر هم در مورد یک نوشته... بله!

حالا الان هدفم در زندگانی این­ست که بی­خیال درس و مشق شده، در آینده نزدیک یک بنگاه پیش­گویی و فال و این­ها راه بیاندازم. تا سرم شلوغ نشده بیایید وقت بگیرید که بعد پشیمان نشوید. از ما گفتن بود!



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

این نوشته متعلق به خیلی پیش­ترهاست، پیش­تر از این روزهای بی­حوصله­ی پُر گرد و غبارِ خسته. توی یک فلش مموری قدیمی یافته­م­اش.

 

عاشق قهوه­جوشی هستم که 3-4سال پیش از بازار تجریش خریده­ام. همان که روی­اش نوشته­بود "کارخانجات ظروف آلومینیومی نمی­دونم چی­چی". عاشق این­که هر جور شده، چند وقت یک­بار، خودم را برسانم  میدان 7تیر و خیابان­های آن دور و بر را از بهار شیراز تا بهار تا سهروردی تا مفتح، پیاده گز کنم، بعد همین­طور بروم و بو بکشم تا دماغ­ام مرا برساند به "ادنا"؛ قهوه ترک بخرم و همین­طور که دارم پر می­شوم از بوی قهوه قیافه­ی تو بیاید جلوی چشمم که قهوه­ات را می­خوری و باز مثل هر بار می­پرسی «نمی­دونم چه اصراری داری از "ادنا" قهوه بخری عزیزم؟ "تُرک"اش اون­قدرا هم درجه یک نیست.». عاشق این­ام­ که قهوه و شکر پیمانه کنم، که بایستم بالای اجاق و خیره­ شم به قهوه­ی کناره­های ظرف که ریزریز می­جوشد، کف می­کند و جمع می­شود و... خاموش.

عاشق همه­ی این­هام همان­طور که عاشق آن کاپوچینومیکر و اسپرسوساز مشکی دلونگی­ام که 7-8سال پیش از پردیس2 خریدم. عاشق لحظه­هایی که مامان اصرار می­کنه «ما که قهوه­ساز داریم، من نمی­فهمم تو چرا این یارو رو نمی­بری خونه­ی خودت؟!» و منظورش از "یارو" همان قهوه­ساز است و من بی­خیال لب­خند می­زنم، اسپرسو می­خورم و روی "یارو" دست می­کشم. عاشق این­ام که تو هی بپرسی«چرا کافی­میکر نمی­خریم؟» و من هی با اخم بخندم «نه که خیلی جا داریم؟».

­عاشق این­همه راز و خاطره­ام که قاطی فنجان­های قهوه­ی من­اند.

 

توضیح: این یک نوشتارِ گنگ، ناقص و نافهوم است که انتشارش­اش موجب گریه و دلتنگی نگارنده می­گردد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |