همهی خیابانهای منتهی به وزارت کشور را بستهاند و نتیجهاش اینست که خیابانها و کوچههای فرعی آن اطراف غلغله شده از ماشین، حتی اگر ظهر پنجشنبه باشد. بعد کلی پیچ زدن توی کوچه پسکوچههای شلوغ، نشستهام پشت فرمان ماشین، که ناچار جلوی پُلی پارکاش کردهام، منتظر که همسر عزیز بلیطها را از آن آژانس کنار ساختمان نهضت سوادآموزی تحویل بگیرد. حرص میخورم که مگر نگفت "دروغگو خیانتکار است و خیانتکار ترسوست"؟ دلیل این همه محدودیت، ترس اگر نیست، پس چیست؟... گرما کلافهام کرده، رادیو پیام یکسره دارد از دموکراسی حرف میزند و قانونگرایی و اغتشاش بد است و... حالام دارد بهم میخورد از گرما، از اراجیفی که میشنوم، ماشین را روشن میکنم، کولرش را هم، دستم را روی کلید پخش سیدی فشار میدهم، صدای زیبا شیرازی میپیچد که "اون که میخواستی تو غُبارا گم شد...".