برنج شستهشده رامیریزد توی قابلمهی آبجوش. کمی نمک، کمی روغن، شعله را زیاد میکند. عطر خوش برنج شمال میپیچد توی خانه. آب برنج تمام شده حتماً که شعله را کم میکند و در قابلمه را میگذارد. توی حال، روی مبل، جلوی تلویزیون نشستهام انگار که دارم فیلم میبینم اما حواسم همهاش دنبال اوست؛ دست روی دستگیرهی کابینت، بلند صدا میزند «گلگاوزبان، چای سبز، چای معمولی، چی؟». راه میافتم سمت آشپزخانه؛ فکر میکنم «از کی تا حالا گلگاوزبان میخوریم؟!»، جواب میدهم «هیچکدوم.»
آبِجوش میریزد روی چای سبز کیسهایِ توی لیوان. پامچالها از توی گلدانِ پشتِ پنجره چشمک میزنند، «پرده نداشت مگه این پنجرههه؟!»؛ دستاش میرود پی بستهی سیگار روی کانتر « وقت خونهتکونی کندم که بشورمش، دیدم بیپرده کلی روشنتره، نزدمش دیگه». کبریت میکشد و سیگارش را روشن میکند، میپرسم «ناهار چی هست حالا؟». یک بشقاب فیلهی ماهی از یخچال بیرون میآورد «برای شام دیشب درست کردم، حوصلهی خوردنش نبود».
ماهیها را با دقت میچیند روی کتهی توی قابلمه، انگار فرقی میکند کدام تکه، کجا باشد. بر که میگردد سمت من چشمهاش رو میبینم که پُر می شوند خنده. پُک عمیقی به سیگار میزند، در قابلمه را بر میدارد، سرش را پایین میبرد، دود سیگار را ول میکند روی کته و ماهی، و در قابلمه را محکم میکند.
شنل راهراه سبز و کرم روی شانه مرتب میشود، سیگار مینشیند لبهی زیرسیگاری و لیوان چای سبز میرود توی سبد انگشتهای باریک؛ صدای مظلومترین دختر شهر میپرسد «ناهار چلوسفید داریم با ماهیدودی، دوست داری؟!».
همینجوری/ فال قهوه