تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

 

سه-چهار روزه که غذای درست و حسابی نخورده­م –از شدت گلو درد- و فشارم هم از هشت بالاتر نمی­ره. پنی­سیلین می­زنم روزی یکی و هر 6 ساعت یک مشت قرص و کپسول می­خورم. خلاصه­اش که خیلی مریض، سرماخورده، تب­دار و طفلکی هستم. یادم نمی­آد تا به حال از توی تخت بلاگیده باشم، پست امروز اما در وضعیتی هوا می­شود که نگارنده(!) زیر دو تا پتو خوابیده و فین­فین می­کند و دل­اش آب پرتقال می­خواهد در حالی­که حس و حال سراغ یخچال رفتن هم ندارد حتی. همین.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

توی سرمای ساعت 7 و نیم صبح، زیر برف بهاری ایستاده­ام کنار خیابان، منتظر وسیله­ی نقلیه­ای که ببرد من را به موسسه و توی دلم به همه­ی طرح­های ترافیکی و همه­ی اتوبوس­های بدون جا و همه­ی تاکسی­هایی که از کوچه­ی بیستم بالاتر نمی­روند فحش می­دهم. کمی پایین­تر، پشت ایستگاه اتوبوس یک عده ملتِ خوشحال ایستاده­اند توی صف شیر. دو تا خانم نسبتن مسن از صف جدا می­شوند، می­آیند توی ایستگاه و می­نشینند روی صندلی به حرف زدن. بعدتر یک خانم خیلی جوان –یعنی هم­سن­وسال خودم- هم به جمع دونفره اضافه می­شود. نه خبری از اتوبوس هست، با جا یا بدون جا، نه از تاکسی، تا کوچه بیستم یا بالاتر. حرص می­خورم و یخ می­زنم و حرص می­خورم و... خانم خیلی جوان با یک لب­خند گنده روی صورت می­آید طرف من، فکر می کنم «می­خواهد بداند ساعت چند است» می­پرسد «خانوم­ام شما ازدواج کردی؟»! متعجب جواب می­دهم که «بله» و «چه­طور مگه؟!»، صورت­اش می­چرخد سمت خانم­های توی ایستگاه «اون خانوم خواست ازتون بپرسم، برای پسرش» با لب­خند ادامه می­دهد «من گفتم شما حلقه دستتونه اما راضی نشد. ببخشید مزاحم شدم»؛ «خواهش می­کنم» و «خداحافظ» و «خدانگهدار» و... خواستگاری ساعت 7 و نیم صبح، زیر برف، کنار خیابان، توی ایستگاه اتوبوس؟!

بعداز ظهر توی آشپزخانه نشسته­ام و چای می­خورم، مامان "پای سیب" درست می­کند و خواهره تازه از راه رسیده، مشغول ناهار است. ماجرای صبح را تعریف می­کنم و آخرش می­گویم «نمی­دونم چرا هرچی مادر با پسر عزب­اوغلی هست سَر راه من سبز می­شه؟!» مامان می­خندد و خواهره که غذا خوردنش تمام شده و دارد ظرف­هاش رو توی ظرف­شویی می­چیند، خیلی جدی می­گوید «می­دونی، تو کلن خیلی مادرشوهر پسندی!». من و مامان غش می­کنیم از خنده «یعنی چی؟!» و «حالا این "مادرشوهر پسند" خوبه یا بده؟!» خواهره صندلی­اش را هُل می­دهد زیر میز «هیچی، خوب و بد نداره که، "مادرشوهر پسند"، همین»!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

برنج شسته­شده رامی­ریزد توی قابلمه­ی آب­جوش. کمی نمک، کمی روغن، شعله را زیاد می­کند. عطر خوش برنج شمال می­پیچد توی خانه. آب برنج تمام شده حتماً که شعله را کم می­کند و در قابلمه را می­گذارد. توی حال، روی مبل، جلوی تلویزیون نشسته­ام انگار که دارم فیلم می­بینم اما حواسم همه­اش دنبال اوست؛ دست روی دستگیره­ی کابینت، بلند صدا می­زند «گل­گاوزبان، چای سبز، چای معمولی، چی؟». راه می­افتم سمت آشپزخانه؛ فکر می­کنم «از کی تا حالا گل­گاوزبان می­خوریم؟!»، جواب می­دهم «هیچکدوم.»

آبِ­جوش می­ریزد روی چای سبز کیسه­ایِ توی لیوان. پامچال­ها از توی گلدانِ پشتِ پنجره چشمک می­زنند، «پرده نداشت مگه این پنجره­هه؟!»؛ دست­اش می­رود پی بسته­ی سیگار روی کانتر « وقت خونه­تکونی کندم که بشورم­ش، دیدم بی­پرده کلی روشن­تره، نزدم­ش دیگه». کبریت می­کشد و سیگارش را روشن می­کند، می­پرسم «ناهار چی هست حالا؟». یک بشقاب فیله­ی ماهی از یخچال بیرون می­آورد «برای شام دی­شب درست کردم، حوصله­ی خوردن­ش نبود».

ماهی­ها را با دقت می­چیند روی کته­ی توی قابلمه، انگار فرقی می­کند کدام تکه، کجا باشد. بر که می­گردد سمت من چشم­هاش رو می­بینم که پُر می شوند خنده. پُک عمیقی به سیگار می­زند، در قابلمه را بر می­دارد، سرش را پایین می­برد، دود سیگار را ول می­کند روی کته و ماهی، و در قابلمه را محکم می­کند.

شنل راه­راه سبز و کرم روی شانه­ مرتب می­شود، سیگار می­نشیند لبه­ی زیرسیگاری و لیوان چای سبز می­رود توی سبد انگشت­های باریک؛ صدای مظلوم­ترین دختر شهر می­پرسد «ناهار چلوسفید داریم با ماهی­دودی، دوست داری؟!».

 

 

همینجوری/ فال قهوه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


نشانه­ای هست برای این­که بفهمی یک آدمی حالش خیلی بد است. این­که آن آدمِ بی­چاره دلش گرفته، حوصله­ی کارهایی که باید –باید- انجام بدهد را ندارد و غمگین است. آدمی این همه غصه­دار و طفلکی، هی توی فیس­بوک ول می­چرخد و هی تست می­دهد پُشتِ تست که "What do people think of you at first sight?" یا "What is your ideal job?" یا "Where should you be living?" و هزار جور تستِ دبلیو اچ وُرد ی دیگر.

 بله، آدم گاهی این اندازه زیاد و رقت­انگیز، بی­حوصله و غم­ناک می­شود.



+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


توی شیراز باشی، با این­همه گل و درخت، این­همه زیبایی و سبزی و طراوت، باران هم ببارد مدام و باغ عفیف­آباد در چند قدمی خانه­ات باشد... شعر و ساز و موسیقی­ات هم که براه باشد، بنشینی لب پنجره فالوده­ی آب­لیمویی بخوری و زاغ سیاه درخت­های نارنج حیاط را چوب بزنی که چه­قدر بهار، چه­قدر نارنج...

 

./ کاش یک شیرازی با حال(با و حال با فاصله خوانده شود!) پیدا می­شد به این فالوده فروش­های تهران یاد می­داد چه­جور باید فالوده­ی شیرازی درست کنند، که نشاسته فالوده باید زیر دندان آدم کروچ­کروچ کند، که شل و وارفته نباید باشد.



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |