تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها


به همسر عزیز اس­ام­اس زده­م: "بلوز قرمزه­ی منو چرا ننداختی تو ماشین پس؟!"

جواب داده: "ترسیدم بِده، از لحاظ رنگ."!*

پ.ن: کاملاً بی ربط


*سلام هرمس




+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

بعد از 5 روز دوری اجباری از اینترنت، با گودری که 654تا آن­رید آیتم داره، من امشب خوشحال­ترین آدم دنیام.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


خواب­هایی هستند در زندگی  من که به صورت­های مختلف تکرار می­شوند. خواب­هایی که بدون هیچ­گونه تغییر هر چند وقت یک­بار سروکله­شان پیدا می­شود، خواب­هایِ تکراریِ تکامل­یافته، که مثلاً مکان­شان به­روز می­شود یا منِ توی آن­ها بزرگ می­شود و خواب­های سریالی که ناتمام­اند و نامنظم و دیدن قسمت بعدی­شان دیر و زود گرچه دارد، سوخت و سوز ندارد. کسی چه می­داند، شاید هم روزی یک­سری پُست شماره­دار از این خواب­ها بنویسم.

 

پ.ن: تا وقتی توی این اتاق زندانی­ام این وبلاگ مکرراً(!) به­روز می­شود. به گیرنده­های خود دست نزنید.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


 سیگار آقای نقاش خوشبوست. بسیار بسیار خوشبو. اون­قدر که می­شه گفت خونه رو بوی عطر سیگار برداشته، نه این­که خونه بوی گند زیرسیگاری گرفته. روزی مثل امروز باشه، دل­گیر، آسمون هم هی بباره و بوی نم بارون از لای پنجره  بیاد توی خونه و ... عجیب نیست که من هم هوس سیگار کنم، حتی من.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


دوشنبه اخراجی های2 را دیدم که مزخرف تر از ورسیون پیشین اش بود. حیف وقت، حیف خواب مان. دیروز هم مریض بودم و بی حوصله و خسته، آن قدر که اختتامیه را بی خیال شدم. حالا از زمین و آسمان برای مان کارت حضور در اختامیه می رسید، این هم از شانس ما. الان هم که زندانی شده ام توی یک اتاق فسقلی، و کارگر و نقاش است که توی خانه می رود و می آید. این لپ تاپ بی چاره و اینترنت زپرتی هم اگر نبود که باید می رفتم می مُردم!

پ.ن: جشنواره بیست و هفتم، که تمام شد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


از دیالوگ­های موزون خوش­تان می­آید؟ فیلم­هایی  که در زمان سفر می­کنند را دوست دارید؟ هلاک فیلم ترسناک هستید؟ "پستچی سه بار در نمی­زند" را از دست ندهید که بین ایرانی­های این ژانر، از بهترین­هاست. فریدون­جیرانی را هم یکی باید می­فرستاد کنار دست حسن­فتحی موقع ساخت این فیلم، تا دیگر مزخرفاتی مثل "پارک­وی" را به خورد ما ندهد.

 

اگر روزی قصد دیدن این فیلم را داشتید 1: حتماً یک سینمای خوب را برای فیلم دیدن انتخاب کنید، از لحاظ کیفیت پخش صدا و تصویر.(من توی سینما آزادی دیدم­اش)

اگر روزی قصد دیدن این فیلم را داشتید 2: آن 13+ ای که کنار اسم فیلم هست برای قشنگی و کلاس و بازار گرمی و این­ها نیست، لطفاً بچه­ها را دنبال خودتان راه نیندازید. 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


از فیلم و جشنواره نوشتن­ام این روزها، دلایل ساده­ای دارد. اول این­که سال­های پیش در چنین روزهایی، چنین پُست­هایی نوشته­ام، می­خواهم سنت­شکنی نشود خدای ناکرده! بعد هم، باید یک­جورهایی این­جا را از سکوت و متروکه بودن در می­آوردم، این هم یک راه­اش است، راه بدی هم نیست به گمانم، بلکه آدم شوم. اگرنه من هم می­دانم خیلی جذاب نیست یک نفر هی بیاید بگوید دی­شب رفتم فلان­ جا، فلان فیلم را دیدم، مزخرف بود یا عالی بود یا هرچی.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

پنج­شنبه- روز انتخاب بود. "کودک و فرشته"ی بیچاره همان اول کنار زده شد. مانده بود "ما همه خوابیم" در سینما آزادی و سمفونی انقلاب در تالار وحدت. انتخاب ما رقص آرشه­ها و هیاهوی دف­ها در تالار وحدت بود. پشیمان هم نیستیم اصلاً. مرسی آقای انتظامی!

جمعه- بی­خیال "حیران" شدیم و "بیست" را هم بالاخره دیدیم. نه که بَد بوده باشد، نه، خوب هم بود حتی. یعنی بازی­ها که عالی بود خُب و من علیرضاخمسه اش را کلی دوست داشتم -همه را اصلاً "آقای سلیمانی"، "فرشته"، "بیژن"، "فیروزه"- ولی این حوصله، این حوصله ما، بدجوری سر می­رود حین دیدن فیلم­های امسال.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

آب و هوا هم دیوانه شده این روزها. سه چهارم فصل سرد (پاییز و زمستان) خشک و بی ثمر گذشته، بعد یکهو آسمان چنان برفی می ریزد روی سرمان که نمی دانیم ذوق آمدنش را بکنیم یا غصه توی ترافیک ماندن و بسته شدن خیابانها و جا ماندن از نمایش "بیست" در سینما آزادی را بخوریم. به هر حال که بعد از دو ساعت و نیم رانندگی پر استرس برای یک مسیر نیم ساعتی، به "عیار۱۴" رسیدیم. فیلم یک جورهایی شبیه وسترن های هالیوودی است که به جای کویر در جاده ها و خیابانهای پر از برف می گذرد. محمدرضافروتن اش خوب است و کارگردانیش از آن هم بهتر. من که بیشتر از "نفس عمیق"، (فیلم قبلی کارگردان) دوستش داشتم (بعد از فیلم که این را گفتم، همراهان سینمایی کم مانده بود با لنگه کفش از خجالت ما دربیایند! اینهمه تعصب روی "نفس عمیق" را نمی فهمم که همان موقع ها هم خیلی به نظرم خارق العاده نبود). 

 

پ.ن: چرا فیلمهای امسال جشنواره این همه طولانی و کشدار از آب در آمده اند؟ نه، واقعاْ چرا؟ شاید هم ما عجول و بی حوصله شده ایم یا به زندگی روی دور تند عادت کرده ایم یا چی؟! شمایی که این فیلمها را دیده اید، احساس کردید این کند و طولانی بودن را؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


شنبه شب- حتي مجوز حضور در مراسم اسکار هم نمی­توانست بعد از چند شب متوالی تا 3 صبح بیدار ماندن بابت یک پروژه کوفتی، ما را از خانه بیرون بکشد، بلیط ساعت 10 و نیم شب برای دیدن "سوپر استارِ" خانم میلانی که جای خودش را داشت. این شد که بلیط­ها قسمت یک عده از دوستان شد که بروند و حالش را ببرند.

یکشنبه شب- قرار بود "هر شب تنهاییِ" صدرعاملی روی پرده برود. بعد از آن فیلم پارسالی، "شب"، انتظار نداشتید خواب خوش را ول کنیم و نصف شب برویم سینما که؟ بلیط­ها را دادیم به گروه دیگری از دوستان و راحت خوابیدیم به امید این که فردا شب می­رویم و فیلم استاد را تماشا می­کنیم.

 دوشنبه شب- بله خُب، از آنجا که برنامه در این­گونه مواقع کشک است ولاغیر، فیلم استاد را دیشب نشان داده­بودند و ما امسال هم جشنواره را با هنرنمایی آقای رسول­صدرعاملی افتتاح کردیم. "هر شب تنهایی" لااقل لیلاحاتمی و حامدبهداد را داشت که بی­قصه بودن و لوس و تکراری بودنش را قابل تحمل می­کرد.

سه­شنبه شب- "زاد بوم" فیلم خوبی می­توانست باشد اگر این­همه طولانی نبود و صحنه­های انتخاباتی­اش این­همه کلیشه­ای نبود و پگاه آهنگرانی این­همه لوس نبود و... همه این­ها به کنار فیلم بدی هم نبود و آن قضیه لاک­پشت­ها خیلی رومانتیک بود، حتی اگر فقط قصه باشد.



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |