تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

 

از همون لحظه­ای که گل پنجم رو زدیم، وَر دیوونه­ی ذهنم می­گفت "زِرزِرای خیابانی آخرش کار دستمون می­ده". وَر دیوونه­ست دیگه، بی­ادبه، فاصله ایران تا برزیل حالیش نمی­شه و کاری به­ این نداره که بازیکنا حرفای گزرشگرا رو نمی­شنون یا هرچی. دلم می­خواست می­تونستم و خفه­اش می­کردم. به خاطر خودم که نه. به خاطر اون آقای تپلِ گوگولی، سرمربی­مون، که از همون بازی با چِک عاشقش شده­بودم. اصلاً از همون وقت بود که وسط این­همه کار و گرفتاری نشستم پای فوتسال و اولش برزیل و بعد اوکراین و حالا هم ایتالیا. از همون وقت که بچه­های تیم آقا تپل رو می­انداخته­ند هوا و داداشه می­گفت اگه بخوره زمین می­ترکه. همون وقت که مردِ گنده داشت گریه می­کرد.

چی می­گفتم؟ آها، خیابانی... همین دیگه. 50 ثانیه مونده به آخر بازی گل خوردیم  و وَر دیوونه پوزخند زد که "دیدی راست گفتم؟".

به­هرحال باخته­یم و منم هیچ اصراری ندارم دنبال مقصر بگردم ولی خداییش... ور دیوونه خیلی هم بی­راه نمی­گه!

 

*عنوان با بُغض و به شیوه­ی آقا جواد خوانده­شود لطفاً!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

کتاب را می­گذارم روی پیش­خوان صندوق­دار و فکر می­کنم اگر وبلاگستان نبود و من ناتور را نمی­شناختم، آیا هرگز این کتاب لاغرمیزِ تازه­های شهر کتاب، توجه­ام را جلب می­کرد؟ هیچ­وقت می­خریدمش آیا، وقتی نمی­دانستم نویسنده­اش کی هست اصلاً؟

*

در فِر را می­بندم، تایمر را روی 30دقیقه تنظیم می­کنم، می­آیم توی هال، کتاب را برمی­دارم و توی کاناپه­ی جلوی تلویزیون لم می­دهم. شبکه دو "مرگ تدریجی یک رویا" را نشان می­دهد، دیالوگ­های سریال انگار قصد دارند ما را هم دچار مرگ تدریجی کنند. صدای تلویزیون را کم می کنم. «و سوگند به پدر و فرزندانی که پدید آورد، که آدمی را در رنج و محنت آفریده­ایم...»(۱)...

*

صدای زنگ تایمر که بلند می­شود، چیزی نمانده  کتاب تمام شود. بوی نان پخته، ژامبون و پنیر برشته توی خانه پیچیده. ستاره اسکندری، با آن لحن مسخره­اش، دارد برای پولاد کیمیاییِ خلاف­کارِ معصوم(!) فیلم بازی می­کند. همسر عزیز را که کم­کم دارد بین مقالات  lean thinking و lean production و strategic management غرق می­شود، برای شام صدا می­زنم.

*

شک ندارم چیزهایی را به این دنیای مجازی مدیونم. دانسته­هایی را، دردهایی را و لذت­هایی را.... لذت خواندن این ۹ داستان کوتاه را هم.

 

(۱) از نخستین صفحه کتاب ـ مرگ بازی/پدرام رضایی زاده. نشر چشمه. چاپ اول: تابستان ۱۳۸۷.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

منم این تست رو دادم فرناز، میگه من اینجوری ام:

مشاور

(تاثیر پذیر، برون گرا، آرمان گرا، متفکر)

تو یک تیپ "مشاور" هستی. بعضی ها فکر می کنند که تو قوی ترین و با نفوذترین شخصیت، در بین مردم هستی. البته این گروه اشتباه می کنند.

واقعیت این است که تو نمی خواهی دیدگاهها و اعتقادات شخصی خود را به دیگران تحمیل کنی. با این حال تو برون گرا و باهوشی و دوست داری خودت را درگیر مسائل دیگران کنی. بنابر این با دانشی که داری، به بقیه کمک می کنی.

تو دقیقاً مصداق این اصطلاح هستی که می گویند "معلّمها در عین حال دانش آموز هم هستند" و به همان اندازه که دوست داری یاد بدهی، دوست داری که یاد هم بگیری و این موضوع تو را راضی می کند.

تو تنها و بیکس نخواهی مرد، امّا هرچه بیشتر به پایان عمرت نزدیک می شوی، بیشتر در خودت فرو می روی و به این فکر می کنی که آیا زندگیت کلّاً معنی و هدفی داشته؟ این حالت ممکن است ده ها سال طول بکشد. ضمناً تو به احتمال زیاد بعد از همسرت خواهی مرد.

پ.ن.: حالا لازم بود حتماً این خط آخر رو هم بنویسه یعنی؟! :((

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

با بو کردن یک غذا، بدون این­که اصلاً آن را چشیده باشم، شوری یا بی­نمکی­اش را تشخیص می­دهم. این مهارت در خصوص غذاهایی که شخصاً دخالتی در تهیه آن­ها نداشته­ام نیز صدق می­کند.

 

برچسب­ها: آشپزی، نوآوری، شکوفایی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

وقتی آدم نوشتن­اش نمی­آید، نه این­که همیشه این است که چیزی برای نوشتن ندارد یا نوشتنی­هایش جای­شان توی وبلاگ نیست و از این حرف­ها. گاهی وقت­ها هم هست که آدم، آن وَرِ مربوط به نوشتن آدم، تنیلی می­کند، بدجنس می­شود اصلاً. بعد هی سوژه است که توی ذهن­ات رژه می­رود و ماجراست که برای­ات اتفاق می­افتد اما آن تنبلِ بدجنسِ درون­ات نمی­نویسدشان. آن­وقت این­جوری می­شود که باید هی خجالت بکشی و هی به خودِ آدم­حسابیِ درون­ات که دوست دارد بلاگرمنظمی باشد قول بدهی "از همین فردا"...

پ. ن.: دیروز که ما کلی نوشتن­مان گرفته بود و یک خروار نوشته بودیم و... این بلاگفای ذلیل­مرده نمی­دانم چه بلایی سرش آمده­بود. به هرحال، نوشته­های دیروز، متعلق به دیروز بودند، از آن زمان­دارها که زودی بیات و به درد نخور می­شوند. حالا تا یک روز دیگر که وقتی باشد و تنبلی نباشد و بلاگفا نمرده باشد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |