از همون لحظهای که گل پنجم رو زدیم، وَر دیوونهی ذهنم میگفت "زِرزِرای خیابانی آخرش کار دستمون میده". وَر دیوونهست دیگه، بیادبه، فاصله ایران تا برزیل حالیش نمیشه و کاری به این نداره که بازیکنا حرفای گزرشگرا رو نمیشنون یا هرچی. دلم میخواست میتونستم و خفهاش میکردم. به خاطر خودم که نه. به خاطر اون آقای تپلِ گوگولی، سرمربیمون، که از همون بازی با چِک عاشقش شدهبودم. اصلاً از همون وقت بود که وسط اینهمه کار و گرفتاری نشستم پای فوتسال و اولش برزیل و بعد اوکراین و حالا هم ایتالیا. از همون وقت که بچههای تیم آقا تپل رو میانداختهند هوا و داداشه میگفت اگه بخوره زمین میترکه. همون وقت که مردِ گنده داشت گریه میکرد.
چی میگفتم؟ آها، خیابانی... همین دیگه. 50 ثانیه مونده به آخر بازی گل خوردیم و وَر دیوونه پوزخند زد که "دیدی راست گفتم؟".
بههرحال باختهیم و منم هیچ اصراری ندارم دنبال مقصر بگردم ولی خداییش... ور دیوونه خیلی هم بیراه نمیگه!
*عنوان با بُغض و به شیوهی آقا جواد خواندهشود لطفاً!
