امشب تولدمه... تولدم مبارک؟!
امشب تولدمه... تولدم مبارک؟!
این چهارشنبههای سرد زمستان، اگر خانه باشم، از صبح دختر نوجوان بیخیالی هستم که هیچ مسوولیتی ندارد. تا ساعت 9 توی تخت و زیر گرمای سنگین پتوها، کش و قوس میآیم. بعد با صورت نشسته مینشینم جلوی تلویزیون و شیر و بیسکوییت میخورم. نگاهم را از همهی آینهها میدزدم و با موهای شانه نخورده درخانه چرخ میزنم: فیلم میبینم، کتاب میخوانم، وبگردی میکنم، چوبشور میخورم...
ساعت از 2 و نیم بعد از ظهر که میگذرد، دختر نوجوان بیخیال، جای خودش را میدهد به خانم جوان کدبانو. دوش میگیرم. مسواک میزنم. لباس خواب عوض میکنم و موهایم شانه خورده و صاف، جمع میشوند پشت سرم. خانهای را که دختربچهی بیخیال از صبح بهمریخته جمع میکنم و ظرف ها را میشویم. گلدانهایم را آب میدهم و وقتی همه چیز برگشت جای خودش، آراسته و مرتب، لیوان قهوه به دست، مینشینم پشت میز و درس و مشقام را باز میکنم یا حساب و کتاب شرکت را...
من عاشق صبحهای چهارشنبهام هستم: سرد و شلخته و بیخیال...