تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

هیچ حواستان بود که در این بلبشوی عروسی و عزا، خانه­ی شمعدانی­ها یک ساله شد؟!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

1-یادتان باشد وقتی از یک وبلاگ‌نویس خبری نیست، سرش جای خوبی گرم‌شده. لااقل درباره من این قضیه صادق است. (فروغ) 

 

2-سکوت کردن من نشانه خوبی نیست؛ هیچ وقت نبوده است. سکوت کردن من یعنی غم، یعنی حال و روز افتضاح، یعنی تنهایی یا خشم بسیار... اوج عصبانیت من هرگز داد و فریاد نیست، سکوت ترسناکی است که خود می کند. اینکه اینجا نمی نویسم معنای روشنی دارد؛ حال و روزم خوب نیست... (فرناز)

 

3- سکوت کردن من ملغمه­ای است از هر دو ی این­ها. مدتی سرم جای خوبی گرم بود. فرصت سرخاراندن هم نبود بس که پاساژگردی و مزون گردی داشتم پی کفش و کیف و لباس. عروسی بود پُشت عروسی . میهمانی و موسیقی و لبخند....

سکوت این روزهایم اما رنگ غم را دارد، حس درد را، جنس بُغض فروخورده را.... هر روز بیش از روز قبل بُهت زده­ام. باورم نمی­شود که دیگر نمی­بینمش. باورم نمی­شود که دیگر شعر نمی­گوید، ساز نمی­زند، آواز نمی­خواند. باورم نمی­شود که ما باز، بار دیگر، همه، دور هم جمع باشیم و او نباشد. محله بوی مریم و شب­بو گرفته­است، همه­ی سبدهای گُل را، دیوارهای سیاه­پوش را می­بینم و باورم نمی­شود. نه! باورم نمی­شود، نمی­شود، نمی­شود، نمی­شود... آهای می­شنوی؟! این قلب لعنتی، نبودن­ات را نمی­فهمد!

 

پ. ن.: بعضی آدم­ها نزدیک­تر/عزیزتر از آنی هستند که معمولاً باید باشند. نسبت این عزیز هم با من، چیزی بود بسیار فراتر از برادرِ مادرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |