هیچ حواستان بود که در این بلبشوی عروسی و عزا، خانهی شمعدانیها یک ساله شد؟!
هیچ حواستان بود که در این بلبشوی عروسی و عزا، خانهی شمعدانیها یک ساله شد؟!
3- سکوت کردن من ملغمهای است از هر دو ی اینها. مدتی سرم جای خوبی گرم بود. فرصت سرخاراندن هم نبود بس که پاساژگردی و مزون گردی داشتم پی کفش و کیف و لباس. عروسی بود پُشت عروسی . میهمانی و موسیقی و لبخند....
سکوت این روزهایم اما رنگ غم را دارد، حس درد را، جنس بُغض فروخورده را.... هر روز بیش از روز قبل بُهت زدهام. باورم نمیشود که دیگر نمیبینمش. باورم نمیشود که دیگر شعر نمیگوید، ساز نمیزند، آواز نمیخواند. باورم نمیشود که ما باز، بار دیگر، همه، دور هم جمع باشیم و او نباشد. محله بوی مریم و شببو گرفتهاست، همهی سبدهای گُل را، دیوارهای سیاهپوش را میبینم و باورم نمیشود. نه! باورم نمیشود، نمیشود، نمیشود، نمیشود... آهای میشنوی؟! این قلب لعنتی، نبودنات را نمیفهمد!
پ. ن.: بعضی آدمها نزدیکتر/عزیزتر از آنی هستند که معمولاً باید باشند. نسبت این عزیز هم با من، چیزی بود بسیار فراتر از برادرِ مادرم.