تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

بابت دو فقره مراسم عروسی قریب­الوقوع، وارد رِژیمَکی* شدیم نه چندان جدی، باشد که در جشن عروسی کانه برانجلینا** بدرخشیم. از بدو اتخاذ این تصمیم، شکم بیچاره­ی این­جانب یک بند هوس­های جوراجور کرد و تمامی آنچه تا به حال در خود دیده و ندیده بود را طلب. هنوز سه شبانه­روز از شروع رژیمک­مان نگذشته­بود که دیشب همسر عزیز دچار معده دردی ­شد اساسی و... لازم است توضیح بدهم چه بر سَر تصمیم و رژیم و برانجلینا آمد؟!

*رژیمک: یعنی رژیم کشککی و الکی و خود گول زدنکی. (چون ما که اصلاً احتیاجی به رژیم راست­راستی نداریم، فقط می­خواستیم اندکی باربی­نشان­تَر شویم.)

**برانجلینا: براد+آنجلینا. (براد پیت و آنجلینا جولی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

سردیِ همیشگی دست و پایم، بهانه­ی تن­ام است برای از تن­ات جُدا نشدن. داغ و تب­دار هم اگر باشد، مثل این روزها، بدون گرمی تن­ات آرام نمی­گیرد... خوابش نمی­بَرَد.

پ. ن.: هیچ فکر نمی­کردم دانشگاه این همه درگیرم کند. خسته­ام و ضعف و سرماخوردگیِ لعنتی هم از تن­ام بیرون نمی­رود. رمضان که بگذرد، از این شلوغی و فشار هم کمی، کم شود شاید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

هی رفیق!

دلم برای دانشگاه خودمان تنگ شده­است... برای ساختمان­هایش، آدم­هایش، شلوغی­اش... جنگل­هایش. می­دانم، می­دانم که آن­جا هم دیگر مثل قبل نمی­شود، مثل 3 سال پیش، اما چه کنم دیگر، دلم برای دانشگاه خودمان تنگ شده­است، خیلی زیاد...

 

پ. ن. : این نوشته مخاطب خاص دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |