دلم یه جوریه. مثل همهی وقتایی که قرار هست برم جایی که قبلاً نرفتهم و با آدمهایی روبهرو بشم که پیشتر ندیدهم. یه جور دلشورهی آمیخته با کنجکاوی... وارد ساختمون میشم، همه جا ساکته، کسی نیست، هیچ خبری نیست. توی راهروها قدم میزنم و اسم و شمارهی اتاقها رو میخونم. خوب که همه جا رو وارسی کردم، میزنم بیرون، طرف ساختمون مرکزی. پلهها رو، تا دفتر گروه، دو تا یکی میرم بالا. نفسزنان وارد اتاقِ خانم منشیِ خندان میشم: «سلام. صبح به خیر. من دانشجوی ورودی جدید هستم. میخواستم بدونم کلاسها...» با لبخندی که انگار چسبیده به صورتش میگه: «علیک سلام. کلاسها قرار شد همون اول مهر شروع بشن.»
از دانشگاه که بیرون میام، دلهرهیِ آشنایِ حضور در فضای ناشناخته، جای خودش رو میده به ذوق و شوق یه دختربچهی کلاس اولی که روز قبل از اول مهر رفته مدرسه، جای کلاساش رو پیدا کرده و معلمش رو دیده...
