تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

دلم یه جوریه. مثل همه­ی وقتایی که قرار هست برم جایی که قبلاً نرفته­م و با آدم­هایی روبه­رو بشم که پیش­تر ندیده­م. یه جور دلشوره­ی آمیخته با کنجکاوی... وارد ساختمون می­شم، همه جا ساکته، کسی نیست، هیچ خبری نیست. توی راه­روها قدم می­زنم و اسم و شماره­ی اتاق­ها رو می­خونم. خوب که همه جا رو وارسی کردم، می­زنم بیرون، طرف ساختمون مرکزی. پله­ها رو، تا دفتر گروه، دو تا یکی می­رم بالا. نفس­زنان وارد اتاقِ خانم منشیِ خندان می­شم: «سلام. صبح به خیر. من دانشجوی ورودی جدید هستم. می­خواستم بدونم کلاس­ها...» با لبخندی که انگار چسبیده به صورتش می­گه: «علیک سلام. کلاس­ها قرار شد همون اول مهر شروع بشن.»

از دانشگاه که بیرون میام، دلهره­یِ آشنایِ حضور در فضای ناشناخته، جای خودش رو می­ده به ذوق و شوق یه دختربچه­ی کلاس اولی که روز قبل از اول مهر رفته مدرسه، جای کلاس­اش رو پیدا کرده و معلمش رو دیده...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

نامردیه اگه بخوای نبودنم رو فقط بذاری به حساب اون جراحیِ کوچولو یا شلوغیِ روزهایی که فکر نکنم خستگی­شون به این زودی­ها از تن­ام بیرون بره. نامردیه اگه بخوای فکر کنی این همه وقت که نبودم فقط به خاطر اون پروژه­ی لعنتی بود (که بالاخره تموم شد و رفت پی کارش) یا ضعف و سردرد و زیر سرم رفتن گاه به گاهِ این روزهایم... راست­اش اینه که بگم: تنبلی هم کرده­م! بله، تنبلی... به همین سادگی!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |