تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

خیلی خوب نیست که آدم گزارش افتتاحیه را در روز سوم یک رویداد پابلیش کند، اما از آنجایی که هنوز چند شب دیگر باقی­ست، این نوشته را بخوانید و این کنسرت را از دست ندهید. در متن منظور از همه­ی "دیشب"­ها، جمعه شب، 19 مرداد ماه است. تنبلی من را در ویرایش دوباره­ی نوشته، به زرنگی خودتان ببخشید!

 

 

1-     سرم درد می کند شدید و چشمهایم به زور باز می شوند و فقط 30 دقیقه مانده به قرارمان با دوستان. تماس می­گیرند که "کجایید؟" و ما هنوز در خانه هستیم و همسر عزیز اصرار دارد "وقتی سر تو درد می­کند و حالت بد است، من هم نمی­روم." ___ دو تا قرص مُسکن می خورم " هر دو می رویم"!

2-     تالار وحدت - سمفونی رسول عشق و امید به رهبری لوریس چکناواریان و با اجرای ارکستر سمفونیک تهران.

3-     کنسرت را پیش­تر در جشنواره­ی موسیقی فجر با اجرای ارکستر فیلارمونیک ارمنستان دیده/شنیده­بودم و حاضر نبودم که به هیچ دلیلی این شانس دوباره را از دست بدهم. مخصوصاً که شنیده­بودم که علاوه بر نورپردازی و حرکات موزون، در قطعات آن هم تغییراتی ایجاد شده­است.

4-     این­جا در تالار وحدت –بر خلاف همیشه- همه چیز مرتب است. روی همه­ی بلیط­ها شماره ردیف و صندلی درج شده و امید است که با کنترل صحیح مسوولین سالن، کار به گیس و گیس­کِشی نرسد. (که خوشبختانه نمی رسد و همه مثل انسانهای متمدن می­رویم سر جای خودمان می­نشینیم.)

5-     درسالن انتظار بساط مختصر پذیرایی عیدانه فراهم است و حضور مسوولان دولتی کاملاً محسوس است. از وزیر ارشاد و معاونان­اش که بگذریم، دانش­جعفری-وزیر اقتصاد و دارایی-، زاهدی-وزیرعلوم-، فتاح-وزیر نیرو-، دعایی-مدیر مسوول اطلاعات-، محمدی-از مسوولین دفتر رهبری- ، به همراه خانواده حضور دارند. (من فقط این­ها را دیدم. حالا نیایید بگویید فلانی هم بوده و فلانی هم و ...)

6-     تعداد خانم­های چادری و محجبه، منهای خانواده­های مسوولین، چشمگیر است. آنچه که پیش از این در محافل این چنین، کمتر به چشم می­خورد. شاید تحریم موسیقی تمام شده باشد و خُب این خوشحال کتتده است دیگر، نه؟

7-     عزت­اله انتظامی و محمد­علی کشاورز هم هستند. دلم می­خواهد انتظامی را یک بوس گنده بکنم بَس که دوست­داشتنی­ست!

8-     شروع شد. (این قسمت­اش را تعریف نمی­کنم. خودتان بروید ببینید، لطفاً!)

9-     اجرای جشنواره را بیشتر دوست داشتم و البته این نه تنها نظر من، که نظر تمام آنهایی بود که درجشنواره هم کنسرت را دیده­بودند. (واضح است که منظور از آن "تمام"، آنهایی هستند که من می­شناسم­شان؟!)

10-  قطعات فتح مکه با موسیقی فیلم "محمد رسول­الله" و امام علی با موسیقی سریال "امام علی" ، که در اجرای جشنواره­ای با تنظیم چکناواریان اجرا شده بودند، حذف شده بود. زمان اجرا کوتاه­تر بود. تفاوت اجرای ایرانی­ها و گروه ارمنی از زمین تا آسمان بود، آن­قدر که امثال منِ موسیقی نشناس هم متوجه­اش می­شدند. حرکات موزون از جنبه طراحی و ارتباط محتوایی خوب، اما اجرایش بسیار ناهماهنگ بود. جای "ژاله صادقیان" و "داریوش کاردان" خیلی خیلی خالی بود و خانم دکلمه کُنِ(!) جدید خیلی موفق نبود. به همه­ی این­ها اضافه کنید که شب اول اجرا بود و شاید در شب­های بعد برنامه با هماهنگی بهتری پیش برود.

11-  آقای عکاس! شما که فکر می­کنی برای عکس بهتر مجازی هر کار دلت می­خواهد بکنی! از روی سن برو کنار! شاید فکر کردی کسی تو را نمی­بیند؟ اشتباه کردی! شاید هم برایت فرقی نمی­کند، چون این آخری­ها بی­خیال از پشت پرده عکس گرفتن شدی و با وقاحت آمدی وسط سن! آخر وقتی فرشته­ها از آسمان آمده­اند روی زمین و حرکات موزون می­کنند به چه زیبایی، تویِ سیبیل­کلفتِ شکم گنده که نباید بروی قاطی­شان!

12-  چشم­تان را روی شماره­ی 10 ببندید و فرصت را از دست ندهید. همه چیز آن­قدر خوب هست که شب لذت­بخشی را برای شما رقم بزند.

13-  نیروی انتظامی. شکم­های گرسنه. رستوران­هایی که ساعت 12 شب بسته می­شوند.

 

پ.ن. : بالاخره من هم 13 تایی نوشتم! :دی

 

 

توجه کردید که توی متن بالا اصلاً هیچ "دیشب"ی نبود و آن توضیحی که اول دادم چقدر مزخرف و به درد نخور بود؟!

 

 

مرتبط:

کنسرت "رسول عشق و امید" برگزار می شود. (خبرگزاری مهر)

اجرای سوئیت_ سمفونی رسول عشق و امید (ایسکا نیوز)

لوریس چکناوریان ، این پیرمرد دوست داشتنی (شمعدانی ها)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

آدم­ها اصولاً یک روز تولد بیشتر ندارند. یعنی خُب معلوم است که هر آدمی در یک روز خاصی به دنیا آمده و آن روز، روز تولد اش است. اما هستند آدم­هایی که بیشتر از یک روز تولد دارند، یک تاریخ تولد راستکی (روزی که در آن متولد شده­اند) و یک تاریخ تولد الکی ( آن چه که در شناسنامه­شان ثبت شده­است). بدترین قسمت زندگیِ آدم­هایی که در دو روز به دنیا آمده­اند، (مثلاً آنهایی که متولد آخر سال هستند و شناسنامه­شان را برای سال بعد گرفته­اند، آنهایی که متولد نیمه­ی دوم سال هستند و برای اینکه از زندگی جلو بزنند(!) شناسنامه­شان برای نیمه­ی اول همان سال گرفته شده و یا آنهایی که مسوول ثبت احوال موقع نوشتن شناسنامه­شان حال عادی نداشته و تارخ تولد را غلط غلوط(!) نوشته) وقتی هست که در روز تولد الکی­شان، به خاطر فرم­هایی که به ناچار با تاریخ تولد شناسنامه­ای پُر شده­اند، کلی کارت تبریک و ای­میل مبارک باد دریافت می­کنند، و در روز تولد حقیقی­شان... واقعاً که خیلی دردناک است. خیلی!

پ.ن. 1: البته این تاریخ تولد الکی داشتن همیشه هم بد نیست. مثلاً همسر عزیز، به گفته­ی خودش، زندگی­اش را مدیون این تولد الکی­ست. که اگر یک سال زودتر مدرسه نرفته بود، یک سال زودتر دانشگاه نمی­رفت و اگر یک سال، حتی چند ماه، دیرترفارغ­التحصیل شده بود، مثلاً مدرک­اش را به جای 7 ترم در 8 ترم گرفته بود، هرگز نمی­توانست سربازی­اش را بخرد! خودِ شخصِ بنده هم در کودکی کلی کیف می­کردم که از همسالان­ام در فامیل و دوست و آشنا جلوتر ام. بماند که این احساس جلوتر بودن، بزرگ­تر که شدیم، به نظرم خیلی احمقانه آمد!

پ.ن. 2: من متولد 19دی هستم و شناسنامه­ام 29شهریور (3ماه و 20روز بزرگتر) و همسر عزیز متولد 25آبان و شناسنامه­اش 25مرداد (3ماه بزرگتر).

پ.ن. 3: همه­ی این­ها را نوشتم که، تبریک­های تولد همسر عزیز از دیروز شروع شدند. حالا کو تا 25مرداد اصلاً؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

روز آخر نمایشگاه هست و با یکی از همکاران می­رویم گشتی در بقیه­ی سالن­ها و غرفه­ها بزنیم. در فضای بیرونی بین دو سالن که به صورت زنجیره­ای قرار گرفته­اند، آقای مهندس همکاری را می بینیم که در فضایی رمانتیک و بالیوود گونه –پشت درخت- ، به امر شریف مخ­زنی مشغول می­باشند!

برمی­گردیم به غرفه­ی خودمان که... "سلام خانم____ خوب هستید؟ مخلصیم!" !!! از روز اول نمایشگاه تا آن ساعت، که ما هر روز این آقا را دیده بودیم، این اولین باراست که سلام می­کند و احوالپرسی و تا وقتی هم که نمایشگاه تعطیل می­شود هر بار که چشم­اش به ما می­افتد بلند می­شود و سلامی و اظهار ارادتی و...

همکار فرصت طلب گیرداده­است که "دختره توی اون غرفه بود که از اون لیوان خوشگلا می­داد، بریم به این آقاهه بگیم یا برامون دو تا از اون لیوانا بگیره یا ... "!

خب پسر توی اداره­ی دولتی که کار می­کنی مواظب رفتارت در انظار عمومی باش! تازه شانس آوردی ما نه از حراست اداره بودیم، نه روابط عمومی، نه...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

گاهی فکر می­کنم کمال تبریزی "شیدا" را برای من ما- ساخته­است. برای اینکه من هزار بار تماشایش کنم و هر بار دلم یک­جوری شود و بغض گلویم را بگیرد و پرت شوم به 8 سال پیش، آن­شب سینما فلسطین و چشمهای اشکیِ دخترکِ 17 ساله­ای بیاید جلوی چشم­ام که آن روزها فکرش را هم نمی­کرد روزی...

شاید اگر آن­شب به جای اینکه دست­ام را محکم بگیری توی دست­ات و برایم شعر بخوانی، به احساسات نوجوانانه­ام خندیده­بودی، آن شب و آن فیلم هم، مثل هزاران شب و صدها فیلم دیگر، فراموش می­شدند...

پ. ن. 1: کتاب تست شیمی قلم­چی ات هنوز هم پیش من است. بهار­نارنج سر قولش ماند. تو بد قولی کردی...

پ. ن. 2: تلویزیون دارد "بچه­های آلپ" نشان می­دهد... من "آنت" می شوم، تو "لوسین" باش...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

خوابیده روی شانه­ی راست، پاهایم را جمع کرده­ام توی شکم –درست مثل بچگی­هام. دست­اش از پشت حلقه­شده دور شانه­هایم و گرمای بدنش، چسبیده به من، تَن یخ­زده­ام را گرم می­کند. دلم دَرد می­کند ودردی که در کمرم می­پیچد نفس­ام را بَند می­آورد. عَرق سردی روی تَن­ام نشسته و از درون می­لرزم. باید بلند شوم و آبی به صورتم بزنم. باید یکی از آن مُسکن­های اسمارتیزی­ام را بخورم. یک نوشیدنیِ گرم و شیرین می­خواهم، باید___ می­دانم که دیر­وقت به تختخواب آمده، می­دانم که صبح زود، خیلی زود، باید بیدار شود، می­دانم که فقط همین چند ساعت را می­تواند بخوابد و می­دانم که با کوچکترین حرکت من بیدار خواهد­شد و دیگر نخواهد­خوابید و پا­به­پای دَرد کشیدن من تا صبح خواهد­نشست. پاهایم را بیشتر از پیش جمع می­کنم، لَب­ام را گاز می­گیرم و پلک­هایم را مُحکم روی هم فشار می­دهم. قطره­ی اشک آرام سُر­می­خورد روی گونه­ی سَردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |