تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

بعد از این همه ننوشتن اومده م که چی؟ که دنبال یه معلم/کلاس زبان انگلیسی خصوصی/نیمه خصوصی خوب/عالی هستم، ترجیحاً در شمال/غرب تهران. دانشجو یک آقای مهندس حدوداً 30 ساله است که بنا به دلایلی احتیاج داره که به صورت فشرده/خیلی فشرده مهارت زبان انگلیسی اش رو از مبتدیِ نزدیک به صفر به حد قابل قبولی برسونه. اگه کسی/جایی رو سراغ دارید که مطمئن هست، لطفاً معرفی بفرمایید و این بنده ی بیچاره رو از کُشتونده شدن برهانید چون ایضاً بنا به دلایلی من وقت ندارم بابا!

پ. ن.: ببخشید که من این قدر بلاگرِ بد و شلخته ای هستم اما حالا شما فعلاً با من راه بیایید من قول میدم دختر خوبی بشم :)

پ. ن. 2: اگه خواستید به خانومِ شمعدانیِ بیچاره در مورد بالا کمک کنید و نخواستید که کامنت بگذارید: maryam.geraniums@gmail.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

با کلی گرفتاری و دردسر که این روزها هوار شده روی سرم ، کفش و کلاه می کنم که بابت یک پروژه ی کوفتی بروم دانشگاه . ماشین هم که ندارم با این بی بنزینی که اگر هم داشتم طرح ترافیک و محدوده ی زوج و فرد و هزار جنگولک بازی دیگر نمی گذاشت مثل آدم به دانشگاه برسم . خلاصه اش که با بدبختی و لَه لَه زنان می رسم دانشگاه که ... روز دوشنبه ، وسط هفته ، دانشگاه به علت قطع برق (!) تعطیل است !!!! مخ ام سوت می کشد " آخه کی دیده با قطع برق دانشگاه تعطیل بشه ؟! " با تلفن همراه مسوول آموزش دانشکده تماس می گیرم که " خانوم فلانی یه لطفی کن تماس بگیر بگو من رو راه بدن ، کار و زندگی مون گیر این پروژه ی لعنتیِ بابا " خانم فلانی قهقهه زنان " کجا راهت بدن ؟ من خونه ام . دیروز توی سرویس اعلام کردن فردا دانشگاه تعطیله " .

پ . ن : ما که اصلاْ نمی دونیم امروز ۱۸ تیر هست ، می دونیم ؟!

توضیحات : دانشگاه = دانشگاه صنعتی امیر کبیر ؛ پلی تکنیک تهران

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

خوب بودن اش فقط توی فداکاری هاش و از خود گذشتن هاش و دوست داشتن هاش نیست . خوش فکر بودن ، مدیریت ، قاطعیت ، صبر ، حوصله ، تدبیر ، همت ، جدیت و پشتکار فوق العاده اش ___ تصمیم گیری هاش در لحظه های مهم ، بدون اینکه تعلل کنه یا بترسه ، اینکه ... اینکه همه ؛ همه ی اعضای خانواده رو ؛ کنترل ، هدایت و هماهنگ می کنه بدون اینکه هیچ کدوم متوجه این موضوع بشن حتی - چیزی که فقط وقتی متوجه اش شدم که ازدواج کرده بودم و از بیرون مناسبات خانواده مون رو می دیدم - همه ی این ها و البته خیلی بیشتر از این ها ، که نمی شه گفت و نوشت و تعریف کرد ، باعث شده که این آدم ، با این شخصیت ، در نظرم دست نیافتنی باشه . این نه فقط حرف من ، بلکه نظر خیلی های دیگه هم هست که از دور و نزدیک می شناسند اش .

مامی جون حتی نمی تونی فکرش رو هم بکنی که ترس ِ از به اندازه ی تو خوب نبودن - که خوبی ِ تو بی اندازه است - ، کنار هزار تا ترس و دلیل دیگه ، باعث نوه دار نشدن ات توی این چند سال باشه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

1- از خانه بیرون می زنم . ماشین ندارم . نه . به خاطر سهمیه بندی بنزین که نه ، همسر عزیز ماشین را برده است . مسیر خانه تا منزل پدری ، کرایه اش همانی هست که بود . بدون ترافیک ، بدون معطل ماندن در ایستگاه تاکسی/اتوبوس ، زودتر از همیشه می رسم . خوشحالم که راننده های منطقه ما با وجدان هستند . نه مثل تاکسی های خیابان آزادی که کرایه 250 تومانی تا دانشگاه( امیر کبیر) را 500 تومان کرده بودند روز بعد از سهمیه بندی !

2- نگران نباش رفیق . کیمیایی باز هم که باشی مثل من ، شرمگین می شوی از دیدن "رییس" و آرزو می کنی جلوی عنوان کارگردان اسم کیمیایی ات را ننویسند . مگر اینکه نسخه اکران شده چیز دیگری غیر از آن باشد که ما در جشنواره (ر.ک. پ.ن.) دیدیم !

3- مادربزرگ من یک اصطلاحی دارد : « پُز ناشتا » . آخ حالم بد می شود وقتی یکی "پز ناشتا" می دهد ... آخر به من که از همه ی زندگی ات با خبر هستم و می دانم تا 2 سال پیش پول تاکسی هم نداشتی که بدهی و نمی دانستی حتی که مارک یعنی چه و لباس مارک دار چیست و رستوران رفتن در نظرت کار پولدارها بود و تا همین چند وقت پیش فکر می کردی "فست فود" اسم رستوران سر کوچه تان است و ... به من ... به من که دیگر نباید پز بدهی . چندش ام می شود وقتی مجبور هستم با این آدم های تازه به دوران رسیده هم صحبت شوم و دهانم را ببندم و سر تکان دهم وقتی که آنها راجع به همه چیز ... پووووووووووف . بی خیال بابا ! (ولی این ضرب المثل " خدا خرش رو می شناخت که بهش شاخ نداد " بعضی مواقع بد جوری کاربردی می شود !)

4- این جور که از شواهد پیدا ست تابستان امسال زیر خُنکای کولر ، در منزل سپری خواهد شد . سلام روزهای خوابیدن تا لنگ ظهر ! ( وای که دلم دارد قیلی ویلی می رود از ذوق :دی )

5- این 5 شنبه بگذرد ... فقط تا 5 شنبه . بعدش من می دانم و تو !

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

ظهر که می شود آپارتمان نقلی من پرتاب می شود به 150 سال پیش ، جایی در غرب وحشی . چند گاوچران که نشسته اند کنار آتش و نور شعله ها که بازی می کند روی صورتشان و صدای ساز دهنی که می پیچد در فضا . ظهر که می شود و خانه ام که پُر می شود از صدای ساز دهنی ، ولو می شوم روی کاناپه و چشمهایم را می بندم و خودم را می سپرم به گرمای ملس نیمروز و ... این روزها ، ظهرهای خانه ام را زندگی می کنم با صدای ساز دهنیِ کسی که نمی دانم "کیست؟" و "کجاست؟" و "چرا ظهر که می شود ساز دهنی می زند؟" .

پ . ن : تخیل کردن درباره ی این جناب نوازنده ، شده بازی و سرگرمی این روزهای من . هزار جور داستان برایش ساخته ام و هزار مدل قیافه و در هر سن و سالی تصور اش کرده ام اما نمی دانم چرا هیچ جور توی کَتَم نمی رود که جناب نوازنده دختر/خانم باشد ؟! جناب نوازنده برای من پسرکی است در بازه ی سِنی "برایان کوپر" تا "لورن بری " !

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

کی گفته من تنبل و بی خیال و بی مسوولیت هستم ؟ کی گفته من خودم رو بکشم هم وبلاگ نویس نمی شم و چند ماه می نویسم و بعد نوشتن ام تق و لق میشه و بعدتر ش هم کلاً بی خیال اش می شم و خداحافظ ؟! نُچ ! هیچ هم اینجوریا نیست ! فقط سرم شلوغ است این روزها یه کمی . تحویل دادن کار به مدیر جدید ودل نگرانیِ " از این جا مانده و از آن جا رانده " شدن و بیکار ماندن ، نزدیک شدن به دِدلاین تحویل تحقیقات اولیه ی پروژه های لعنتی و هزار جور گرفتاری ریز و درشت دیگه باعث شده که وقت سر خاروندن نداشته باشم چه برسد به وبلاگ نوشتن .

کلافه ام از این همه دویدن و توضیح دادن و توضیح خواستن و شلوغی و گرما و ___ دلم سفر می خواهد و آرامش و سکوت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |