1- از خانه بیرون می زنم . ماشین ندارم . نه . به خاطر سهمیه بندی بنزین که نه ، همسر عزیز ماشین را برده است . مسیر خانه تا منزل پدری ، کرایه اش همانی هست که بود . بدون ترافیک ، بدون معطل ماندن در ایستگاه تاکسی/اتوبوس ، زودتر از همیشه می رسم . خوشحالم که راننده های منطقه ما با وجدان هستند . نه مثل تاکسی های خیابان آزادی که کرایه 250 تومانی تا دانشگاه( امیر کبیر) را 500 تومان کرده بودند روز بعد از سهمیه بندی !
2- نگران نباش رفیق . کیمیایی باز هم که باشی مثل من ، شرمگین می شوی از دیدن "رییس" و آرزو می کنی جلوی عنوان کارگردان اسم کیمیایی ات را ننویسند . مگر اینکه نسخه اکران شده چیز دیگری غیر از آن باشد که ما در جشنواره (ر.ک. پ.ن.) دیدیم !
3- مادربزرگ من یک اصطلاحی دارد : « پُز ناشتا » . آخ حالم بد می شود وقتی یکی "پز ناشتا" می دهد ... آخر به من که از همه ی زندگی ات با خبر هستم و می دانم تا 2 سال پیش پول تاکسی هم نداشتی که بدهی و نمی دانستی حتی که مارک یعنی چه و لباس مارک دار چیست و رستوران رفتن در نظرت کار پولدارها بود و تا همین چند وقت پیش فکر می کردی "فست فود" اسم رستوران سر کوچه تان است و ... به من ... به من که دیگر نباید پز بدهی . چندش ام می شود وقتی مجبور هستم با این آدم های تازه به دوران رسیده هم صحبت شوم و دهانم را ببندم و سر تکان دهم وقتی که آنها راجع به همه چیز ... پووووووووووف . بی خیال بابا ! (ولی این ضرب المثل " خدا خرش رو می شناخت که بهش شاخ نداد " بعضی مواقع بد جوری کاربردی می شود !)
4- این جور که از شواهد پیدا ست تابستان امسال زیر خُنکای کولر ، در منزل سپری خواهد شد . سلام روزهای خوابیدن تا لنگ ظهر ! ( وای که دلم دارد قیلی ویلی می رود از ذوق :دی )
5- این 5 شنبه بگذرد ... فقط تا 5 شنبه . بعدش من می دانم و تو !