تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

این پُست رو تقدیم می کنم به همه ی آن دوستانی که از سر درد های دائمی و طولانی رنج می برند . تمام آنهایی که استامینوفن 500 برایشان بچه بازی است و کدئین و ادویل هیچ اثری رویشان ندارد ، آنهایی که از مضرات وحشتناک ایبوپروفن می ترسند و چاره ای جز مصرف آن ندارند . کپسول های Novafen را امتحان کنید ! معجزه می کنند !

Each capsule contains : Paracetamol BP 325 mg , Ibuprofen BP 200 mg , Caffeine (Anhydrous) BP 40 mg

* ۱- من پزشک نیستم . ۲- این صرفاً یک تجربه ی شخصی است . ۳- متشکرم از دوست داروساز عزیزی که 2 ماه پیش یک بسته از این دارو را به من هدیه (!) داد .

پ . ن : اوه خدای من ! چرا ؟ چرا " میچ " ؟ واقعاً چرا ؟ آخه چه جوری دلشون اومد " میچ استیونس " ، دکتر دوست داشتنی ما ، رو بکُشونند ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

خوشحالم در دانشگاه رشته ای را خواندم که از 13 سالگی آرزویش را داشتم . امروز برای مصاحبه ی شغلی رفته بودم جایی که بزرگ ترین آرزویم بعد از تحصیل در این رشته ، کار در آنجا بود . مهم نیست که از نظر علمی کلی از بقیه کمتر بودم و هیچی نبودم و تنها کورسوی امیدم این سابقه ی کاری 2 ساله بود و ___ چیزی که اهمیت دارد حضور در آنجا و متقاعد کردن آنها به انجام مصاحبه پس گذراندن یک هفت خوان واقعی بود . گرچه مصاحبه عالی از کار در نیامد اما راضی ام . راضی و خوشحال از این بابت که به جای غر زدن و حرص خوردن و دست روی دست گذاشتن و فسیل شدن در کاری که دوست اش ندارم ، همه ی تلاشم را برای رسیدن به موقعیت شغلی ایده آل ام کرده ام .

پ . ن : آخیشش ... بالاخره دانشگاه این اکانت قراضه ی ما را شارژ کرد ! در این یک هفته ی اخیر که از طریق این شماره های 909 و شبکه ی هوشمند کانکت می شدیم اعصاب برایمان نماند بس که روی هر چیز کلیک کردیم با " مشترک گرامي دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد" رو به رو شدیم . در این مدت بر ما عیان گشت که این ف ی ل ت رینگ لعنتی به سبب خود شیرینی های خودسرانه ی برخی از آی اس پی ها ست که روز به روز گسترش می یابد . خداوندا به راه راست هدایت شان فرما و این وِب پ ر و ک س ی سِروِرها را از ما مگیر ! آمین !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

روی نیمکت نشسته بودیم . آفتاب توی صورتم بود و نمی توانستم چهره اش را خوب ببینم . اینکه حالت صورت اش ، چشم هایش چه گونه است وقتی دارد حرف می زند . فقط می دانستم که همه ی این مدت نگاهش را از چشم هایم بر نداشته ، که زل زده به چشم هام انگار که به جز چشم هیچ چیز دیگری توی صورت ام نیست . گرم ام بود و کلافه بودم وخسته و مضطرب و هزار جور فکر توی سرم می چرخید که همه اش به امتحان سخت و وحشتناک پس فردا ختم می شد ... می خواستم بگویم تشنه ام که گفت « مژه هات ، توی آفتاب ، می درخشند ___ گرد طلا پاشیدی روی مژه هات ؟ » ... تنها چیزی که باعث شد در آن لحظه زیر گریه نزنم این بود که مطمئن بودم - و هستم - که هرگز " پرنده ی خارزار " را نخوانده بود و " مگی " ، " لوک " و " رالف " را نمی شناخت و حتی نمی دانست " کالین مکالو " کی هست . ( ۱۳ خرداد ۱۳۸۲ )

* هیچ نمی دانم که چرا یکهو یاد آن نیمروز خرداد افتادم و آن پارک دنج و کوچکِ پس کوچه های ولنجک و او ...

پ . ن :

مگی را به خود نزدیک کرد و با ظرافت انگشتانش را روی پلکهای چشم او کشید و بنرمی به نوک انگشتانش خیره شد .

« عجب ، لوک ، موضوع چیست ؟ »

« نمی توانم از این فکر دست بردارم که در میز آرایشت پودر طلا داری . می دانی اولین دختری هستی که طلای واقعی به مژه هایش زده ؟ »

پرنده ی خارزار / کالین مکالو ؛ ترجمه ی مهدی غبرایی - تهران : نیلوفر ، 1380 - ص 342

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

بعد از مدتها دیشب بدون هیچ مناسبت خاصی ، مهمانی یا عروسی ، ناخن هایم را لاک زدم . قرمز . قرمز گُلی . تند و آتشین . حالا این قدر دستهایم را دوست دارم که نگو . ( بماند که با لاکی این همه جیغ که از روی ماه هم دیده می شود ، امروز صبح مجبور شدم با دستکش بروم سر کار ! ) همین الان هم که در حال تایپ کردن ام به جای نگاه کردن به مونیتور به دستهایم زل زده ام ! یاد بچگی هایم افتاده ام با ناخُن های از ته کوتاه شده و لاک های نصف و نیمه . یاد حیاط خانه ی مادربزرگ و گلدانهای شمعدانی روی ایوان و گلبرگ های سرخ شمعدانی ، که می چسباندیم روی ناخنهایمان انگار که بزرگ شده باشیم و ناخن هایمان را بلند کرده باشیم ... خداحافظ تمام لاک های صورتی و قهوه ای و شیری و طلایی من ! لاک فقط لاک سُرخ . قرمز گُلی . سُرخ شمعدانی !

* اوومممم ____ این "چیپس ماست موسیر باتو " را خوردیم . مزه ی موسیر که خُب البته عیان بود اما مزه ی ماست را نفهمیدیم . این شد که یک کاسه ماست همراه اش کردیم ... اوومممم ____ " چیپس ساده ی مزمز " و ماست موسیر ارزانی همسر عزیز که چیپس طعم دار دوست ندارد ! ( توجه : اگر از ماست شُلکی استفاده می کنی و ماست چکیده و خامه ای در دسترس نداری لااقل مراقب این لپ تاپ بیچاره باش که غرق ماست نشود ! )

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

ایستاده تکیه داده ام به دیوار و به خودم فحش می دهم که چرا آدم نمی شوم و چرا وقتی نمی توانم با این کفش ها بیش تر از ده قدم راه بروم باز هم می پو شم شان . موهای تازه کوتاه شده ام قابلیت جمع شدن ندارن بس که هر کدام یک اندازه اند و دایم توی صورت ام ولو هستند و کلافه ام کرده اند. فضای خانه گرم است و شلوغ و پر سر و صدا . گرسنه ام و خسته و چیزی نمانده از حال بروم . تا شام خیلی مانده . بستنی توت فرنگی دوست ندارم ، آب پرتقال و شربت آناناس و آلبالو هم . اهل شیرینی هم نیستم مخصوصاً این شیرینی های گردویی گنده و کیک شربتی و صد مدل شیرینی خانگی و شیرینی مربایی . دلم یک چیز شور می خواهد و اینجا آجیل هم آجیل شیرین است انگار که شب یلدا ! همه ی این ها به کنار ، این خانم تپلی مهربان که نمی شناسم اش ، اما انگار او مرا از قدیم می شناسد « چاق شدی آآآآ ! خیلی لاغر و استخوانی بودی ، حالا خوب شدی . » ، هم دست بردار نیست و هر جا می روم پیدایش می شود و حال همه ی فامیل و قوم و خویش ام را تک به تک و مبسوط می پرسد . خدا خدا می کنم چیزی نپرسد که لو بروم و معلوم شود همه ی این مدت به جا نیاورده ام اش . اشک توی چشمهایم جمع شده و چیزی نمانده گریه ام بگیرد در این جمع شلوغ نا آشنا . آرزو می کنم ناگهان غیب شوم و در رختخواب ام ظاهر شوم . آرزو می کنم یک فرشته از آسمان بیاید و مرا به خانه ام برگرداند ، به اتاق ام ، به تخت ام . آرزو می کنم هیچ کدام از این ها که نمی شود ، لااقل خانمِ قلقلیِ مو شرابی با این صدای زیر جیغ جیغی اش ، گوش دیگری پیدا کند و دست از سرم بردارد . در دنیای آرزوهایم هستم که همه جا تاریک می شود ، بعد یکی دستم را می گیرد و زیر گوشم آرام عذر خواهی می کند بابت نبودن اش و بابت تنها گذاشتن ام .  یک مشت بادام زمینی شور می ریزد کف دستم و می رویم ،بدون اینکه منتظر شام بمانیم و بدون این که با آن همه آدم خداحافظی کنیم و دلیل نماندن مان را توضیح دهیم . چراغها خیلی زود دوباره روشن می شوند .

پ . ن : خوشحالم که کابوس میهمانی دیشب با فراری رویایی ختم شد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |