تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

روزها انتظار این شنبه را کشیده ام : که آقای رئیس هیئت مدیره از سفر برگشته و قرارداد امسال بعد از 2 ماه به خوبی و خوشی امضا شده و من مقاله های n صفحه ای ام را ترجمه کرده ام و می شود مرخصی گرفت برای استراحت و خوش گذرانی نه برای انجام کارهای عقب افتاده و ... حال که این شنبه ی کذایی رسیده شدیداً مریض و سرماخورده و تب دار و بیچاره هستم . سرم درد می کند و گردن ام و تمام بدن ام اصلاً و روی تخت افتاده ام و از زیر پتو بیرون آمدن نتوانم ! گرسنه ام و صبحانه هم نخورده ام و ناهار هم ندارم و با این حال و احوال فین فینی و سرفه ای ، هیچ هله هوله ای هم از گلویم پایین نمی رود . دلم سوپ گرم می خواهد و لیوانی آب پرتقال و مامان ام را که قربان صدقه ام برود و مراقب ام باشد ...

تنها دلخوشی امروزم گلهای زرد وحشی ای هستند که دیشب از باغچه ی منزل پدری چیده ام . با اینکه نمی شناسم شان و اسم شان را نمی دانم ، از توی گلدانِ روی میز کنار تخت ، به من لبخند می زنند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

جمعه - شب

تنهام . یک خروار سیب زمینی می پزم . یک خروار کوکوی سیب زمینی درست می کنم . دو تا از کوکو ها را می گذارم توی بشقاب ، با سُس هزار جزیره و آب می آیم توی هال . ولو می شوم روی کاناپه ، جلوی تلویزیون ، " جواهری در قصر " تماشا می کنم و شام می خورم . بقیه ی کوکو ها در ظرف دربسته ، می روند توی یخچال .

شنبه - شب

تنهام . خسته ام . تنبلی می کنم ، آشغال ها را بیرون نمی برم ، سطل را می گذارم توی بالکن تا صبح که می روم سر کار ببرم اش . سکوت خانه را دوست ندارم . سر و صدای مصنوعی رادیو و ضبط و تلویزیون را هم . دلم حضور کسی را می خواهد . صدای زنده ی کسی را . گرمی نفس کسی را . این سفر لعنتی چرا این قدر طولانی شد ؟ ... دو تا از کوکو های دیشب را گرم می کنم . خیار شور خُرد می کنم کنار بشقاب . بطری آب را می گذارم توی سینی . از روی میزِ جلویِ تلویزیون شام خوردن خسته شده ام . به خودم دلداری می دهم که امشب شب آخر است . "بهرام رادان" توی تلویزیون از فیلم " گاوخونی " می گوید . فکر می کنم « مدت ها ست که از "جعفر مدرس صادقی" چیزی نخوانده ام » .

یکشنبه - بعد از ظهر

خسته و کلافه از راه می رسم . کولر را روشن می کنم . ظرفشویی پر از ظرف است ، هر جا که چشم می اندازم یک بطریِ خالیِ آب . مقاله ها و ترجمه های نصف و نیمه شان - کوهی از کاغذ - تلنبار شده اند روی میز ناهار خوری . اشک توی چشمم حلقه می زند . بی حوصله ام . توی دلم سر خودم داد می زنم « چه قدر تو لوسی دختر ! همه اش چند روز تنها بوده ای . آدم هم این قدر بی جنبه ؟! » . بعد خنده ام می گیرد . بطری ها را می برم توی آشپزخانه . شیر آب را باز می کنم روی ظرف های کثیف ... ناهار نخورده ام - طبق معمول- و دلم ضعف می رود . ظرف کوکو ها را از یخچال بیرون می آورم و می گذارم توی ماکروویو . شیشه ی ترشی را می گذارم روی میز . صبحانه کوکوی سیب زمینی خورده ام با سُس گوجه فرنگی - همیشه صبحانه ی گرم را ترجیح می دهم - ، دیشب کوکوی سیب زمینی با خیار شور ، دیروز ناهار کوکوی سیب زمینی و گوجه و کاهو ، دیروز صبحانه ... ، پریشب شام ... . خوشحالم . کوکو های سیب زمینی تمام شدند . امشب تو بر می گردی .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

همراه جمعی از دوستان ، شام را مهمان دوستانی هستیم که حدود یک ماه است بچه دار شده اند . همه در حال بگو و بخند و شوخی ، پدر بچه در حال پذیرایی ، مادر بچه توی اتاق خواب در حال شیر دادن به بچه . فکر می کنم چه سخت است این جور مهمانی دادن ، مهمانی رفتن .

پدر بچه ، بچه ی سیر و سرحال در بغل می نشیند کنار دوستانش . بچه که از بغل یکی به بغل دیگری می گردد فکر می کنم چه صبور باید باشد مادر بچه که دادش در نمی آید ! بعد منتظر می شوم ببینم همسر عزیز بچه را چه طور می گیرد . اصلاً بلد هست ؟ منتظر می شوم برای شکار یک لحظه احساس خاص ، نو ، تازه در چشمانش . همسر عزیز بچه را بغل نمی کند . رو به من لبخند می زند ، انگار که هر چه در فکرم گذشته را می داند .

راستی چه می شود که یک زوج راضی می شوند به بچه دار شدن ؟ راضی می شوند به این همه محدودیت ؟ اصلاً چرا باید آدم دستی دستی همه ی آزادی ها و خوشی ها را از خودش و عزیزترین اش بگیرد و به جای اش یک عالم گریه و نق نق و دل درد و شب بیداری و هزار دردسر دیگر ... واقعاً چرا ؟ می دانم که برای همه ی اینها جوابی هست . جوابی از جنس « مادر که شدی می فهمی » . اما ... نمی دانم . شاید هم من زیادی دارم خودم را لوس می کنم . خوش به حال همه ی آنهایی که این مسائل برایشان حل شده است . خوش به حال همه ی آنهایی که از سه نفره شدن نمی ترسند ، چون که ... خُب ... بله ، من هم گاهی خیلی زیاد هوس مادر شدن می کنم .

مهمانی تمام می شود . مثل همه ی مهمانی های دیگر . اما این فکر ها تمام شدنی نیستند انگار .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

دو دسته از آدم ها خیلی رقت برانگیزند : دسته اول آنهایی که وقتی از کسی بدشان می آید ، آن یک نفر هر چه کار خوب که بکند ؛ هر چه حرف خوب ، منطقی ، عاقلانه که بزند ؛ اشتباه کرده و غلط کرده و هیچی نمی فهمد و مزخرف می گوید و عقب مانده است و ... و ... و ... . دسته دوم آنهایی که وقتی از کسی خوش شان می آید ، هاله ای مقدس دور سرش می کشند و آن یک نفر هر چه گند که بزند ؛ هرچه چرند که بگوید و اراجیف که ببافد ؛ می داند چه می کند و باسواد است و روشنفکر است و فهمیده و مخالفانش همه متعصبان و کوردلان و عصر حجریان اند و ... و ... و ... .

پ . ن : خداوندا ! ما را جز هیچ کدام از این احمق ها قرار مده . آمین !

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

هفته شوم فوتبالی من با گل شدن پنالتی دقیقه 92 سپاهانی ها شروع شد . نحسی هفته ای که گذشت وقتی به اوج خودش رسید که کریس رونالدو ( کوچولوی دوستداشتنی من ! ) دروازه میلان بزرگ را باز کرد و در ادامه هم این وین رونی لعنتی ... چهارشنبه شب ، وقتی لیورپولی ها هم از چلسی شکست خوردند ، فریادم به آسمان رفت که « آخه این چه وضعیه ؟ » و « چه معنی داره که هر سه تا تیم محبوب آدم توی یک هفته بازنده باشند ؟ » و ... . دیروز با گل شدن شوت زیبای حسین کاظمی این هفته شوم ، اگر چه نه چندان خوب و خوش ، اما به هر حال با 1 امتیاز به پایان رسید .

فوتبال که تمام شد و بساط پهن شده پای تلویزیون ( لپ تاپ و کاغذهای یادداشت و چرکنویس ها و فنجان های چای و پرینت مقاله ها و چند قلم دیکسیونر و صد رنگ خودکار و روان نویس و پوست پرتقال و الخ ) که جمع شد ، کفش و کلاه کردیم که برویم زیر باران خیس بشویم . یک ساعتی خیابانهای اطراف منزل را گز کردیم دریغ از یک قطره باران . خودمان را دلداری دادیم از بابت نفس کشیدن و لذت بردن از هوای بهاری بعد از باران و بوی خیس چمن ها و آسفالت باران خورده و ___ برگشتیم . لباس عوض می کردیم که ... بله . صدای باران بود ...

نتیجه ی اخلاقی : باران منتظر تو نمی ماند . منتظر این که فوتبال ات را ببینی ، مقاله ات را ترجمه کنی ، نامه هایت را تایپ کنی ، شرح پروژه بنویسی ... . باران منتظر تو نمی ماند . دیر بجُنبی تمام شده و تو می مانی و حسرت خیس قطره هایش شدن .

پ . ن : آه ! یعنی می شود آن شب به یادماندنی استانبول ، امسال دوباره تکرار شود ؟! آن نیمه اول ، با میلان مقتدرش و آن نیمه دوم ، با لیورپول رویایی اش ؟! ... لعنت به تو خوزه مورینیو ! لعنت به تو سر الکس ! نمی شود تیم هایتان این قدر خوب بازی نکنند ؟!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

پشت میز آشپزخانه ی خانه ی پدری نشسته ام ، رو به پنجره ، لیوان چای در دست ، محو حرکت رقصان بخار داغ که می آید بالا . سرم را به لیوان نزدیک می کنم . گرمی بخار ، صورتم را قلقلک می دهد . خنده ام می گیرد از حرکات بچگانه ی خودم . از اینکه بعد از بیست و چهار سال زندگی در این دنیا هنوز هم چیزهای ساده ، پیش پا افتاده ، تکراری و روزمره ؛ کنجکاوم می کنند و هیجان زده و سر خوش ... دختر بچه ای هفت - هشت ساله با دوچرخه اش کوچه را بالا و پایین می کند . از شیب کوچه که پایین می آید ، باد که توی صورتش می خورد ، موهای لخت اش که در هوا پخش می شوند ؛ باز بچه می شوم . دخترک انگار چیزی را زیر لب می خواند . نزدیک پنجره که می رسد ، گوش تیز می کنم « عطر گل یاس اسمم ثریا س ... » خنده ام بلند می شود از به یاد آوردن آن چه که در ادامه می آید و نمی شنوم که آیا بقیه اش را می خواند یا نه . چشم ام به دخترک است که برگردد . می رود تا سر کوچه ، بعد گم می شود در خیابان . فکر می کنم تابستان چه زود می رسد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |