روزها انتظار این شنبه را کشیده ام : که آقای رئیس هیئت مدیره از سفر برگشته و قرارداد امسال بعد از 2 ماه به خوبی و خوشی امضا شده و من مقاله های n صفحه ای ام را ترجمه کرده ام و می شود مرخصی گرفت برای استراحت و خوش گذرانی نه برای انجام کارهای عقب افتاده و ... حال که این شنبه ی کذایی رسیده شدیداً مریض و سرماخورده و تب دار و بیچاره هستم . سرم درد می کند و گردن ام و تمام بدن ام اصلاً و روی تخت افتاده ام و از زیر پتو بیرون آمدن نتوانم ! گرسنه ام و صبحانه هم نخورده ام و ناهار هم ندارم و با این حال و احوال فین فینی و سرفه ای ، هیچ هله هوله ای هم از گلویم پایین نمی رود . دلم سوپ گرم می خواهد و لیوانی آب پرتقال و مامان ام را که قربان صدقه ام برود و مراقب ام باشد ...
تنها دلخوشی امروزم گلهای زرد وحشی ای هستند که دیشب از باغچه ی منزل پدری چیده ام . با اینکه نمی شناسم شان و اسم شان را نمی دانم ، از توی گلدانِ روی میز کنار تخت ، به من لبخند می زنند .
