تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

نمی دانم چگونه است که همه ی فکرهای قشنگ ، ایده های جذاب و سوژه های بکر برای نوشتن ، وقت شستن دست شویی ؛ تمیز کردن اجاق گاز ؛ گردگیری یا کارهایی از این دست به ذهن ام می رسند ؟! چه پست های وبلاگی چالش بر انگیزی که با کشیدن سیفون بعد از شستن کف دست شویی از دست رفتند ، چه مقالات و جوابیه های کوبنده ای که با شستن دستمال گردگیری فراموش شدند و چه داستانها و بسا حتی رمان هایی که با خاموش شدن جاروبرقی هرگز رنگ نوشته شدن را به خود ندیدند ! دردناک است ، بله ... می دانم اما چه می شود کرد ؟ این گونه است دیگر ... پشت میز که می نشینم و لپ تاپ ام را که روشن می کنم ، فکرم پر می شود با دلمشغولی هایی از جنس لباس های اتو نشده ، کتابخانه ی خاک گرفته ، پرده شسته نشده ی اتاق کار که از خانه تکانی عید جا مانده و ___ شام . شام ... امشب شام چه بخوریم ؟ فست فود سر خیابان ؟ حرف اش را هم نزنید ! من که از پیتزا و برگر خسته شده ام ، همسر عزیز هم احتمالاً . تا رسیدن اش 2-3 ساعتی مانده ، پیشنهادی چیزی ؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

از جاده آسفالته جدا می شویم به سمت یک جاده ی فرعی جنگلی . جاده ی خاکی هر چه پیش می رویم باریک تر می شود ، آن قدر که شاخ و برگ بوته های کنار جاده از پنجره های ماشین می آیند توی صورت مان . کنار جاده ، جنگل همه باتلاق است از بارش باران ، روی اش پُر از گل های ریز سفید .

جایی درست در دل جنگل ایستاده ایم . مامان و بابا قدم می زنند ، با احتیاط که گل های کوچک سفید و بنفش را لِه نکنند . همسر عزیز و مهسا سر به زیر ، مراقب که پایشان روی چیز ناجوری نرود ، درگیر بحث اند که مدفوع هایی به این بزرگی بقایای کدام جانور است و مسیر حرکت اش به کدام سو بوده و از کجا می آمده و ... من دوربین به دست عکس می گیرم از همه چیز ، همه کَس ، همه جا . مانی لای درخت ها فریاد می زند : « Almost » !

پ . ن . 1 : هر چه فکر می کنم نمی فهمم این مرد ، مل گیبسون ، چرا باید چنین فیلمی ، Apocalypto ، را بسازد ؟ این همه خشونت در وجودش از کجا می آید آخر ؟! ما هم که فیلم هایش را می بینیم دیوانه تر از او ...

پ . ن . 2 : مهسا و مانی ، خواهر و برادر کوچکترم ... معرف حضور هستند که ؟!

مرتبط :

Apocalypto -- The official Movie website

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

آدم که به طبیعت پناه می برد از خستگی روزمره ، می بیند همه چیز هنوز سرجایش است . کوه ، دره - حتی برف هست - ابر هست . آب و رود خانه هست . خیال آدم راحت می شود که علی رغم بالا و پایین های زیاد ، هنوز خیلی چیزها سر جایشان هستند . یک مرتبه این سوال در ذهن آدمی جای می گیرد : « آیا من هم در جای خویشم ؟ »

به نظر نمی آید که این طور باشد . چرا که اگر در جایگاه واقعی خودم بودم باید آرام می شدم ... قرار می گرفتم ...

پ . ن . 1 : این را 3 سال پیش روی صفحه اول کتاب " جان شیفته " ای خواندم که از کتابخانه مرکزی دانشگاه برای تعطیلات عید به امانت گرفته بودم . یادم نیست روی کدام یک از 4 جلد اما هر چه بود این قدر دوستش داشتم که جایی یادداشت اش کنم برای چند باره خواندن . ( خواندن دست نوشته های خواننده های قبلی روی صفحات کتاب ، یکی از بهترین لذت های امانت گرفتن کتاب از کتابخانه ها ست . گیریم که نوشتن روی کتاب های کتابخانه ها کار درستی نباشد یا هر چی ، لذت بردن از شریک شدن در احساسات خواننده ی قبلی که اشکالی ندارد ، هوم ؟! )

پ . ن . 2 : اگر نویسنده این سطور بوده اید ، اگر این سطور را خوانده اید و لذت اش را برده اید ، نشانی بدهید . بله من و شما هم دانشگاهی از آب در آمده ایم !!!

پ . ن . 3 : آرام و قرار ندارم ... پس این جایگاه واقعی من کجاست ؟!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

من از شلوغی و هیاهو ، از خرید شب عید ، از پیاده روهای پُر از آدم ، از کارمند های بانک ی که شب عید طلبکار تر از همیشه می شوند ، از مهمانی های پشت سر هم که توی همه شان باید بگویی « عید شما هم مبارک ! » ، از دیدن هر روزه ی آدم هایی که سال به سال نمی بینی شان ، از پرتقال پَره کردن و خیار پوست کندن و تخمه شکستن ، از لبخند زدنِ بی دلیلِ دایم ، از سر تکان دادن به نشانه تأیید حرف هایی که نصف اش را هم نشنیده ای ، از برنامه های عیدانه ی مزخرف تلویزیون ، از ... من از عید بَدَم ... کاش می شد این 20 روز ( هفته آخر اسفند و 13 روز عید ) را در غاری خوابید !

همه امید من به روز 14 است . وقتی همه ی ماچ و بوسه ها و عید مبارکی ها تمام می شوند ، وقتی هفت سین ات را جمع کرده ای و سبزه را که تازه پُر پُشت وخوشگل شده ، در سطل زباله انداخته ای ، وقتی معجزه اتفاق می افتد و همه چیز به حالت عادی بر می گردد ! همان حالت عادیِ احمقانه ی روزمره ی بیهوده . حالاست که می شود سرت را از پنجره بیرون ببری و نگاهی به دور و بر بیاندازی . می توانی سبز تازه جوانه زده را عاری از دود کثافت ماشین ها و آدم ها ، درخشان زیر آفتاب ببینی . شکوفه های سفید و صورتی را و یاسهای رازقی و ... حالا که دق و دلی ات بابت این رسم مزخرف جایی خالی شده ، حالا می توانی خود عید را ببینی ...

پ . ن . : آخ که چقدر بی ... بی ... بی مسوولیت اند بلاگر هایی که یکهو ناگهان بی خبر غیب شان می زند و روزها چیزی نمی نویسند و ... اصلاً این قدر بدم می آید از این دست بلاگر ها !!! شمال هم جای شما خالی بد نبود . هم ساحل محمود آباد سَر جایش بود به قاعده ، هم جنگل نور ...

َ

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |