از زرافشان می پیچم توی سیمای ایران و جلوی خشکشویی می ایستم تا بارانی ام را بگیرم . گُله به گُله دخترها و پسرهای جوان و بیشتر نوجوان ایستاده اند کنار هم و با هم حرف می زنند . همه جا خلوت هست و تک و توک ماشین می بینی که کنار خیابان پارک شده باشد . فضا طوری است که انگار قرار است اتفاقی بیفتد .همه ی آدم ها مشکوک اند و هر لحظه منتظرم که چیزی زیر پایم منفجر شود ! بارانی ام را می گیرم و از سوپر سر راه ژامبون ، هات داگ و پنیر و ... وارد خیابان مان که می شوم از چیزی که می بینم شاخ در می آورم . یک کوه هیزم ( بدون اغراق! ) به همراه یک کاناپه 3 نفره کهنه که قرار است امشب در آتش بسوزند ! به آسفالت تازه تجدید شده خیابان فکر می کنم که با حرارت حاصل از این آتش ، چیزی ازش نمی ماند و به این که راستی چه کسی قرار است از روی این جهنم بپرد ؟!!
تمام دیشب را ، بر خلاف چهارشنبه سوری های قبلی ، در خانه می مانیم بی خیال " زردی من و سرخی تو" و پشت پنجره هم نمی رویم حتی و فارغ از همه ی هیاهوها و انفجارها و شعله های رقصان ، " Legends of the Fall " تماشا می کنیم !
پ . ن : نمی دانم کم شدن صدای انفجارها حاصل تلاش های بی دریغ نیروهای انتظامی در کنترل این جنگ هسته ای سالیانه بود ، یا اینکه دوستان تلافی دیشب را سه شنبه شب آینده در خواهند آورد ؟!!
