تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

از زرافشان می پیچم توی سیمای ایران و جلوی خشکشویی می ایستم تا بارانی ام را بگیرم . گُله به گُله دخترها و پسرهای جوان و بیشتر نوجوان ایستاده اند کنار هم و با هم حرف می زنند . همه جا خلوت هست و تک و توک ماشین می بینی که کنار خیابان پارک شده باشد . فضا طوری است که انگار قرار است اتفاقی بیفتد .همه ی آدم ها مشکوک اند و هر لحظه منتظرم که چیزی زیر پایم منفجر شود ! بارانی ام را می گیرم و از سوپر سر راه ژامبون ، هات داگ و پنیر و ... وارد خیابان مان که می شوم از چیزی که می بینم شاخ در می آورم . یک کوه هیزم ( بدون اغراق! ) به همراه یک کاناپه 3 نفره کهنه که قرار است امشب در آتش بسوزند ! به آسفالت تازه تجدید شده خیابان فکر می کنم که با حرارت حاصل از این آتش ، چیزی ازش نمی ماند و به این که راستی چه کسی قرار است از روی این جهنم بپرد ؟!!

تمام دیشب را ، بر خلاف چهارشنبه سوری های قبلی ، در خانه می مانیم بی خیال " زردی من و سرخی تو" و پشت پنجره هم نمی رویم حتی و فارغ از همه ی هیاهوها و انفجارها و شعله های رقصان ، " Legends of the Fall "  تماشا می کنیم !

پ . ن : نمی دانم کم شدن صدای انفجارها حاصل تلاش های بی دریغ نیروهای انتظامی در کنترل این جنگ هسته ای سالیانه بود ، یا اینکه دوستان تلافی دیشب را سه شنبه شب آینده در خواهند آورد ؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

دو ماه پیش که مامان گفت "صدیقه خانوم مریض هست" و "کار سنگین نمی تونه بکنه تا یه مدتی" و "باید برای خونه تکونی عید به فکر یکی دیگه باشی" ، گفتم " حالا کو تا عید ؟! " و " بالاخره توی این خانواده شمعدانی یکی پیدا میشه که یه کارگر آشنا و مطمئن داشته باشه " و ... . خُب بله دیگر . جوانی ست و خامی ! 3 هفته قبل با بنده ی خدایی تماس گرفتیم و برای جمعه وقت داد . خلاصه اش کنم که آمدن طرف همانا و پشیمان شدن ما هم همانا. چنان به شیوه ماستمالیزاسیون و در کمال شلختگی و کثیفی کار می کرد که ... ساعت 12 نشده ناهارش را دادیم و با کلی جنگولک بازی که یک وقت بهش برنخورد و ناراحت نشود ، راهی اش کردیم قبل از اینکه خانه از آنی که بود کثیف تر شود . این شد که تمام تعطیلات را به همراه همسر عزیز در حال بشور و بساب بودیم ! تا به حال دیوار آشپزخانه شسته اید ؟ هود را چه طور ؟ من که خوشم آمد ! کار سخت و در عین حال به سبب زود بازده بودن ، لذت بخشی است . امتحان کنید !

پ . ن : سبزه هایتان در چه حال اند ؟ فکری برای هفت سین کرده اید اصلاً ؟ این 9 روز هم چشم روی هم بگذارید گذشته است ، درست مثل 356 روز قبل ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

شب گذشته ملت ایران پس از ماه ها سر آسوده بر بالین گذاشت . دیشب بر عموم ملت غیور روشن شد که این دنیا خیلی هم " هر کی هر کی " نیست و " چاه نَکَن بهر کسی ... " ای هم هست و ... خُب بله دیگر . فقره ی سرقت "عمو قدرت " آشکار شد ، آشکار شدنی ! دَم " خسرو خان " و عیال اش گرم ! باشد که ضرب المثل " سر بی گناه تا پای دار می رود اما بالای دار نمی رود " نیز عنقریب بر ما ثابت شود و " اوس محمود " از محبس خلاصی یافته ، این بچه مزلف هم به شکر خوردن بیفتد که اینقدر همشیره و خانم والده و از همه مهم تر " مریم" را می چزاند . بالاخره زمستان می رود و روسیاهی به ذغال ( رضا ) می ماند . ان شا الله ! 

پ . ن : فکر نکنید به یادتون نیستیم ...

" وبلاگ زنستان " برای اونهایی که "سایت" براشون مسدود هست .

بیانیه شماره دو خانواده های بازداشت شدگان تجمع مسالمت آمیز مقابل دادگاه انقلاب

کمپینی جهت رهایی مدافعان حقوق زنان در ایران

و از اینجا ، اینجا و اینجا  هم می تونید پیگیری کنید ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

حتماً تا به حال اینجا رو دیدید . رژیم گروهی یکی دیگه از ایده های فوق العاده انار عزیز هست . انار به همراه دوستان دیگری که به او پیوسته اند سعی می کنند با اعمال کنترل روی غذاهایی که در طول روز می خورند ، تنظیم ساعات خواب و بیداری و انجام ورزشهای روزانه در کنارش - در واقع ایجاد یک تغییر آرام به سوی بهتر زیستن - علاوه بر رسیدن به اندامی مناسب ، شیوه ی "زندگی سالم" رو در پیش بگیرند . رژیم و برنامه ای بدون هیچ گونه استرس و اجبار ( چیزی که معمولاً در رژیم ها وجود داره ، مثل اینکه ساعت 10 روز اول دوتا نصفی از فلان میوه رو بخور و ساعت 11:11 روز سوم از هفته دوم 354 گرم از اون یکی و اگه روز پنجم از هفته چهارم ، 38 دقیقه پیاده روی ات شد 37 دقیقه و 30 ثانیه ، نتیجه نمی گیری و ... ) . راستش من خودم اصلاً اهل رژیم و رژیم بازی نیستم اما نوشته های این بچه ها رو که می خونم وسوسه می شم و دلم قیلی ویلی میره و ... در هر صورت من عضو این گروه نیستم و رسماً قاطی این برنامه نشده ام اما خوندن نوشته ها شون باعث شد یک نگاه دوباره به نحوه ی زندگی ام بیاندازم . حداقل اش این که به چیزهایی که می خورم ( یا نمی خورم ) و فعالیت هایی که انجام می دهم ( یا نمی دهم ) فکر کنم . اینکه میشه خیلی مسیر ها رو به جای پریدن پشت رُل پیاده رفت یا موقع صحبت کردن با تلفن راه رفت ، توی شرکت - یا هر جای دیگه - به جای آسانسور سواری از پله ها استفاده کرد و ... . خوراکی هایی هستند که خوردنشون لزومی نداره ، بسیاری از مواقع بدون اینکه گرسنه باشیم از روی عادت و حواس پرتی غذا - خوردنی - می خوریم و ... خیلی چیزهای دیگه هم هستند توی زندگی ها مون که می تونند نباشند و چیزهای دیگری که جاشون خالی هست . خوب فکر کنید . حتماً شما هم چیزی - چیزهایی - پیدا می کنید . خلاصه اش که به عنوان اولین نتیجه من الان یک ماه هست که نوشابه نخورده ام ( تا قبل از این نوشابه پای تقریباً ثابت همه ی وعده های غذایی من بود . ) و حتی یک ناخنک کوچولو هم به شکلات های توی یخچال نزده ام . خیلی هنر کرده ام نه ؟!!! انار جون نمی خوای به من هم ستاره بدی ؟! :دی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

لَه لَه زنان و عرق ریزان وارد اتاق می شویم . کیف و روسری و مانتو ، پرتاب می شوند روی تخت . چشم می دوانم دنبال ریموت کنترل کولر که همسر عزیز تلویزیون راروشن می کند ، مجری تلویزیون - دختر جوانی که لبخند مداومی روی لب دارد و بی وقفه و با سرعت زیاد صحبت می کند - از سرد بودن هوای امروز می گوید و اینکه « هوا این قدر سرد است که اشک از چشم پایین نیامده یخ می زند » و ... خُب . پیدایش کردم . ولو می شوم روی کاناپه ، دکمه Power را فشار می دهم . نسیم خنک که به صورتم خورد ، چشمهایم را می بندم ...

پ . ن : چند روز گذشته را سفر بودم . کیش . قابل توجه آن دوست عزیز که فکر می کند ما به کل رایگان خوش می گذرانیم ، حقوق 2 ماه مان ( بلکه کمی هم بیشتر! ) را بابت اش سُلفیدیم . ( همین است دیگر؟ " سُلفیدن" ؟ بار اول است از این کلمه استفاده می کنم . کاربرد اش همین جا ها ست ؟ درست نوشتم اش ؟! ) کیش هم مثل همیشه بود . آرام ، امن و زیبا ...

* دوستی گفته بود که فونت نوشته ها خیلی ریز است . قبول . من هم ریز می بینم اش ! اما من اندازه فونت را با توجه به رزلوشن مانیتور اکثریت ( با توجه به آمار وبگذر) انتخاب کرده ام .حالا خودتان بگویید ، اگر این سایز را می پسندید از این به بعد این جوری اش می کنیم !

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

خانومی که مایو مشکی داره و کلاه سفید با خانومی که مایو و کلاه قرمز داره در مورد پسرش صحبت می کنه . اونی که مایو قرمز پوشیده می گه « این همه دختر خوشگل این جا هست ...» روی آب سُر می خورم و بقیه ی حرف اش رو نمی شنوم . طول استخر رو شنا می کنم و از استخر بیرون می آم و می رم توی سونای بخار . دختری که مایو راه راه آبی داره و کلاه زرد چند دقیقه بعد از من وارد سونا می شه . می خنده و می گه « اون دو تا خانوم روی تو شرط بندی کردن »! با تعجب نگاهش می کنم « روی من ؟! یعنی چی ؟! » باز هم می خنده « آره . سر اینکه تو ازدواج کردی یا نه !» من هم همراه اش می خندم . کاسه ی آب سرد رو خالی می کنه روی سکو . چشمهام رو می بندم ... در رو که باز می کنم " قرمز و مشکی" پیدا شون می شه « خانومم شما ازدواج کردی ؟ » ...

پ . ن : بار اولی نیست که این اتفاق می افته . خواستگاری توی استخر ، جکوزی ، سونا . یاد چیزهایی می افتم که توی کتابها خوانده ام . قدیما وقتی هنوز خونه ها حمام اختصاصی نداشتن ، اون وقتایی که خانواده هایی هم که حمام سر خانه داشتند دست جمعی حمام می رفتن و حمام رفتن یه مراسم ، حتی گاهی قسمتی از یک میهمانی بود ، دخترها رو در حمام می پسندیدند و خواستگاری می کردند . فکر می کنم « حمام عمومی 70 سال پیش ... استخرو سونای این روزها ... فرقش چیه ؟ در همه ی این سال ها ما مردم هیچ عوض نشده ایم ... »

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |