تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

چند روز پیش که برای یه کار اداری باید می رفتم خیابون سعدی ، توی مترو یکی از همکلاسی های دبیرستانم رو دیدم . لیسانس گرافیک گرفته و توی یه شرکت تبلیغاتی کار می کنه . با توجه به تجربه ای که دارم معمولاً راجع به خودم و اینکه چی کار می کنم خیلی توضیح نمی دم . اما وقتی دوست عزیز پرسید « سمت ات حالا چی هست ؟ » راستش رو گفتم « مدیر عامل » - به خاطر تراکم بیش از حد آدم در مترو ، دو نفر آدم ، هر چه قدر هم که آروم صحبت کنند، چندین نفر شریک صحبت شون می شن - ییهو یه خانوم ِ (ببخشید) فضول که پشت اش هم به ما بود ، با کلی زحمت برگشته می گه « لابد شرکت شون سه نفره است ، همشون هم مدیر عامل اند . » !!!! من که کلاً وقتی حرف بی ربط می شنوم لال می شم اما دوست عزیز محل اش هم نذاشت و گفت «هیچ شرکتی که برای شرکت نفت کار می کنه الکی نیست .» و « وای ... چه عالی مریم جون . تو مدیر عامل نمی شدی کی می شد .» و « تو توی مدرسه هم همیشه رئیس بودی .» و ... . برای دوستم توضیح دادم که شرکت مون خیلی بزرگ نیست .70 تا کارمند داره که همه توی 6 استان جنوبی کار می کنن و همه کارشناسان ارشد و اغلب بازنشسته ی نفت هستند که چون نفت نمی تونسته دوباره استخدامشون کنه با شرکت ما کار می کنن . علاوه بر این ما خوابگاهها ، کارگاهها و وسایل حمل و نقل این 6 استان رو هم دراختیار داریم و ... و ... و ... اصلاً بابا همه چیز رو که نمیشه توضیح داد !( این رو و از این جا به بعد رو به دوستم نگفتم . توی دلم همیشه به همه اونایی که باور نمی کنن ، پوزخند می زنن و لج شون می گیره می گم . ) حتماً باید اسرار شرکت نفت مناطق مرکزی رو بریزم روی دایره تا باور تون بشه من مدیر عامل ام ؟! خب باورتون نشه ! به منم اگه یه دختر بچه 167 سانتی نشون می دادن می گفتن این مدیر عامل شماست ، می خندیدم . اونایی که منو می شناسن می دونن که این عنوان برام مهم نیست ( اصلاً به خیلیا نگفتم اونجا چی کار می کنم . ) و به چشم یه کار موقتی بهش نگاه می کنم تا وقتی کار مورد علاقه ام رو پیدا کنم . به کارمندامون که حسودیشون میشه و حرص می خورن که یه بچه رئیس شون شده حق می دم و باهاشون همدردی می کنم اما لج ام می گیره وقتی آدم ها فکر می کنن دروغ می گم ...

پ . ن : داره برف میاد ... آخرهای زمستونه . روزهای برفی رو از دست ندید . یهو می بینی تموم شدند و رفت تا یه سال دیگه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

این چند روز گذشته که به سان انسان های نخستین ، دور از اینترنت و اونترنت و وبلاگ زندگی کردیم ، فرصتی بود که بسیار به آن احتیاج داشتیم . البته که کار به استخوان درد و متادون این برنامه ها نرسید اما همین مدت کوتاه هم غنیمت بود . باشد که زود زود تکرار شود . ( هفته ای یک بار چه طوره ؟! )

صدر اخبار هفته گذشته کور شدن چشم دشمنان به سبب راهپیمایی باشکوه یک شنبه بود که ما فراموش کرده بودیم به آن اشاره کنیم ( آره جون عمه ات !!! ) از همین جا اعلام می کنیم که ما هم همه ی حقوق مسلم خود را مطالبه می کنیم ، یک هفته دیر و زود که فرقی ندارد ؟! خبر بعدی حرف ها و حاشیه ها و پس لرزه های جشنواره ای بود که چون با پایان مراسم اختتامیه، پرونده جشنواره برای ما بسته می شود ، کاری به حرف و حدیث های صفحات سینمایی و البته مراسم اهدای جوایز در مجموعه "اریکه ایرانیان" نداریم ! می ماند مهمترین ِ اتفاق ها که همانا روز ولنتاین باشد . جای بسی خوشحالی است که زعمای وبلاگستان هم تا آنجا که ما دیده ایم علیرغم برخی دلسوزی ها و دق مرگ شدن ها بابت نگرفتن خرس عروسکی و شکلات قلب قلبی و ... انزجار و ایش ایش و اَه اَه خود را نسبت به این تب ِ "تایتانیک" مانند اعلام کرده اند . ( همسر عزیز که میدونه من ِ عاشق ِ عروسک و شکلات در این روز به این جور چیزها به اضافه رز ِ قرمز و جعبه کادو های قلبی شکل، آلرژی پیدا می کنم و از اونجایی که می ترسه یه وقت حسودی ام بشه به اونایی که کادو می گیرن ، دو سال هست که یه راه حل فوق العاده پیدا کرده . 14 فوریه که میشه با یه بغل گل نرگس می آد خونه . گل نرگس هدیه ای ِ که نمی تونم در برابرش مقاومت کنم ! دو روزه که هر جای خونه رو نگاه می کنم یه گلدون گل نرگس هست ... )

پ . ن : در هم و بر هم شدن این پست رو بذار به حساب روزهای بی خیالی ِ اجباری ِ نویسنده اش توی این وانفسای شلوغی و حیرانی ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

دیشب مراسم اختتامیه در تالار وحدت برگزار شد . جایتان هم اصلاً خالی نبود ، بس که شلوغ بود و بزن بزن و گیس و گیس کشی بود برای ورود به سالن ! به هر حال که جشن ده روزه ی سینمای ایران هم تمام شد و همینطور که انتظار داشتم ، "خون بازی" بیشتر از همه سیمرغ گرفت ( بهترین فیلمبرداری - بهترین گریم - بهترین تدوین - بهترین فیلمنامه - بهترین بازیگر نقش اول زن { میدونم برای روز سوم هم سیمرغ گرفت باران !!!} ) بگذریم که به دلیل رعایت قوانین جشنواره این فیلم در دو بخش مهم بهترین کارگردانی و بهترین فیلم داوری نشد .

در حاشیه :

1- مجری مراسم مثل سال گذشته حسین پاکدل بود که تا انتهای مراسم با حسین لطیفی ( با مضمون " بهت حسودی می کنن فیلمت از همه بیشتر نامزد شده " " اذیتت می کنن از حسودی شونه " و ... ) و محمد رضا شریفی نیا ( با جملاتی که مفهوم همه شون در نهایت " کارگردان در سایه سینمای ایران " بود ) شوخی می کرد . از حق نگذریم خوب از عهده اجرای چنین مراسمی این چنین رسمی و فرمایشی و درعین حال سینمایی و بی دروپیکر بر می آید !

2- دو عدد (!) برنامه موسیقی توسط سراج دوست داشتنی و گروه بیدل اجرا شد که از دومی به دلیل اینکه در میان اهدای جوایز بود( قبل ازاعلام بهترین فیلم و کارگردان و ... ) استقبال چندانی نشد !

3- جوایز توسط دختران و پسرانی آورده می شد که لباسهای زیبای محلی به تن داشتند و بعد از مدت ها این کار را منظم انجام می دادند .

4- اون آقایی که توی تلویزیون کارگردان دوربین مخفی بود رو یادتونه ؟! دوربین مخفی ِ جشنواره ای ساخته بود توپ!!! کلی جالبناک بود و خندیدیم .

5- ادای احترام پانته آ بهرام ، وقار دوست داشتنی خسرو شکیبایی ، گِله های بهرام رادان ( به خصوص قسمت " میشه یه روز سانسور نداشته باشیم ؟!" ) و حرفهای باران کوثری عزیز دیدنی (شنیدنی) بود .

6- وقتی از پرویز پرستویی برای اهدای جایزه فیلم منتخب تماشاگران دعوت شد ، حاضرین برای دقایقی بی وقفه تشویق اش کردند . ( و حقا که لایق چنین دوست داشتنی است . چقدر قیافه اش دیدنی بود وقتی آن مرد وقیح هوار میزد و چه خوب با متانت پاسخ اش را داد ...)

7- ابراز احساسات مردم به نماینده سفارت آلمان که برای گرفتن جایزه بهترین فیلم خارجی از دیدگاه تماشاگران به روی صحنه آمده بود قابل توجه بود !

8- آقای ده نمکی ما آدم ها فراموشکاریم . بله . خیلی فراموشکار . ولی مگر می شود شلمچه ی شما را هم فراموش کرد ؟ ( تا کید می کنم شلمچه ی شما ! چرا که ما هم شلمچه داریم و مردان شلمچه ای که اهل داد و بیداد و قداره بندی نیستند . مردانی که در قلب ملت ایران هستند و برای دیده شدن نیازی به ادبیات چاقو و هوار زدن ندارند . ) ما 14-15 ساله های نیمه دوم دهه هفتاد خوب یادمان هست ، عجیب است که شما این قدر کم حافظه اید ! دیشب که با همان ادبیات ده سال پیش روی سن فریاد می زدید و هل می دادید و از مرغ و سیمرغ می گفتید ، ما اگر آلزایمر هم داشتیم شما را به یاد می آوردیم . شما همان آدم هستید . همان آدم . همان وقت که فیلم شما را در صدر منتخبین مردم دیدم متاسف شدم . همان طور که بعد از اعلام نتایج بیشتر رای گیری (انتخابات) ها متاسف می شوم .( قبلاً هم گفته بودم . "اخراجی ها " فیلم متوسطی است و هیچ نیست و ... گفته بودم . نیازی به تکرار نیست . ) آقای ده نمکی همین یک سیمرغ هم از سر شما زیاد بود . خیلی زیاد . البته شما موفق شدید . با جنجالی که به پا کردید فروش فیلمتان تضمینی است ، نیازی به حدس و گمان ندارد . راستی فکر نمی کنید فضای مطبوعات را سیاه کردید و رعب انگیز و چاله میدانی بس بود ؟! فکر نمی کنید قبای کارگردانی و فضای هنر هفتم را به لمپنیسم تان آلوده نکنید بهتر باشد ؟! کاش فکر می کردید ... حسین پاکدل بعد از معرکه ای که به پا کردید گفت : « خوشحالیم که آقای ده نمکی بالاخره برای بیان نظرات شان زبان سینما را انتخاب کردند . » من هم از موتور سوارها و لباس شخصی ها و فحش نامه نویس ها می ترسم آقای پاکدل اما حیف سینما نیست ؟! خدای دعای پرستویی عزیز را مستجاب کناد که پس از اعطای جایزه و قبل از پاین رفتن از سن دعا کرد « خدا به همه ی ما صبر عطا کند . »

پ . ن : با پوزش فراوان از کلیه عاشقان سینه چاک آقای کیمیایی ، رئیس فیلم بدی بود . خیلی بد . اصلاً فیلم بود ؟! باورم نمی شود که کار گردان این فیلم همان باشد که "ضیافتِ" فراموش نشدنی را ساخته ، "مرسدس" را ، "اعتراض" را حتی و حتی تر "حکم" را . آقای کیمیایی دهه ی چهل ، چهل سال است که تمام شده . راستی ... هیچی . ما چشم مان را می بندیم . با خیال "ضیافت" تان خوشیم .

مرتبط :

نتایج داوری بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر در بخش سودای سیمرغ

در حاشیه مراسم اختتامیه بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر استقبال بی نظیر مخاطبان و هنرمندان از مراسم اختتامیه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

"اخراجی ها" فیلم بدی نیست . فیلم خوبی هم نیست . "اخراجی ها" هیچ چیز نیست به جز یک دنیا لودگی ِ لمپنی . بازی ها ، همه خوب است و معمولی . شریفی نیا همان حاج آقای متعصب ِ متظاهرِ تکراری ، اکبر عبدی همان تُرکِ بامزه ی همیشه ، امین حیایی و کامبیز دیرباز مثل همیشه خوب و ارژنگ امیرفضلی البته استثناً خوب . داستان ِ تکراری ِ " لیلی با من است " ای که اصلاً به پای آن نمی رسد و فیلم کمال تبریزی کجا ، با آن فیلمنامه ی زیبا و پخته و پر معنا و طنزهای ِ پاکیزه و به جا ، و فیلم ده نمکی کجا . فیلم منهای شوخی هایش حرفی برای گفتن ندارد . از هیچ لحاظ . ( البت موسیقی فیلم با همه ی سادگی اش بدک نبود ! ) با همه ی این حرف ها و با وجود اینکه مصرانه معتقدم "اخراجی ها" فیلم متوسطی ست اما دیدن این فیلم را به همه توصیه می کنم . خوب می خنداند تان . خیلی خوب !

پیش بینی : این فیلم در صورت در اختیار داشتن شرایط مناسب اکران ، قابلیت تبدیل شدن به پرفروش ترین فیلم فصل - سال (و شاید بیشتر هم ) را دارد . { اگر بدانید جلوی در سینما - و همچنین داخل آن - چه دعوا و کتک کاری و بزن بزنی بود برای یک بلیط - صندلی - نا قابل ! صف طولانی با عرض n نفر ، آدم را یاد قدیم ها می انداخت . آن وقت ها که صف سینما عصر جدید میرفت تا وصال و بالا می رفت آن قدر که دیگر چیزی به بلوار نمی ماند ... }

پ . ن : دیشب می توانستیم "قاعده بازی " احمدرضا معتمدی و "مثل یک قصه " خسرو سینایی را ببینیم که محض خستگی و بی علاقگی ، بی خیال شدیم و نشستیم در خانه و چیپس و ماست خوردیم و "یانگوم" دیدیم !!!!! امشب هم اگر خدا بخواهد و بندگان " کیمیایی دوست " خدا بگذارند و جایی هم به ما برسد قرار است "رئیس " را تماشا کنیم . به اختتامیه هم که چیزی نمانده ...

مرتبط :

نامزدهای دریافت سیمرغ بلورین بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر در بخش رقابتی, سودای سیمرغ : مسابقه سینمای ایران جشنواره، معرفی شدند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

نم نم بارون که شروع می شه ییهو کل خیابونا قفل می شن ، اون وقته که هر چی برنامه ریزی و زمان بندی کردی میشه کشک ! دیشب با کلی دعا و صلوات و می رسیم - نمی رسیم به اضافه یه کم بدو بدو و یه ذره خوش شانسی رسیدیم سینما . چند دقیقه ای اگر دیرتر می رسیدیم باید فیلم رو در حالی که کف سالن جلوس یافته بودیم می دیدیم . دوستان عزیز مستحضر هستند که در مملکت ما بلیط و شماره صندلی چیزی است در مایه های آب زرشک . بگذریم ... "خون بازی" ( منهای اسمش که اصلاً خوشمان نیامد ) فیلم خوبی است . کلاً از فیلم های جاده ای خوشم میاد . ( گرچه نمی دونم میشه "خون بازی" رو هم یه فیلم جاده ای دونست یا نه . ) بازی های فوق العاده باران کوثری و بیتا فرهی به خصوص ، فیلم برداری زیبای کلاری ، تقریباً سیاه و سفید بودن فیلم ( نمی دونم اسم این حالت چیه . انگار که سبز و آبی رو از رنگهای فیلم حذف کرده باشی . زرد و قرمزو قهوه ای ها دیده می شن و بقیه سیاه و سفید . ) و خب ... رخشان بنی اعتماد است دیگر ! ( دلم برای عبدالوهاب بیچاره می سوزد - کارگردان دیگر فیلم - که نامش زیر سایه بنی اعتماد گم می شود . )

امشب قرار است "اخراجی ها" را ببینیم . فیلمی که تا الان فیلم منتخب تماشاگران بوده است . هی هی هی ... روزگار! مسعود ده نمکی فیلمساز شده است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

پارک وی فیلم بدی نیست ، این قدر که بعد از تموم شدن اش بگی « حیف پول ! کاش به جاش یه آیس پک شاه توتی خریده بودم ! » اما خوب هم اصلاً نیست . چند تا صحنه غافلگیر کننده ، یه خروار بازی معمولی و کلیشه ای و یه لالایی قشنگ تنها چیزهایی هستن که بعد از فیلم تو ذهن میمونن . ( ما و همراهان محترم هر چه فکر کردیم نفهمیدیم نقش "صدرا" چه برجستگی ای داشت که احتیاج به بازیگری در اندازه های مهدی احمدی داشته باشد . آقای احمدی شما دیگر چرا؟!) جیرانی این سالها روی خط "هر روز بد تر از دیروز" یا بهتر بگم "هر سال دریغ از پارسال" حرکت می کنه . تنها حُسنی که این فیلم داشت شاید این بود که طلسم جشنواره ای ِ امسال ِ ما شکسته شد .

فیلم دیشب که چیز دندان گیری نبود ، ببینیم امشب مادام رخشان و مادموازل باران در " خون بازی " چه می کنند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

آفتاب بر همه یکسان می تابد ، اتوبوس شب ، سنگ کاغذ قیچی ، اقلیما ، فرش ایرانی و فیلم آرش معیریان که اسمش رو یادم نیست ، فیلمهایی بودند که از شروع جشنواره می تونستم ببینم و ندیدم !!! ( من الان طبقه هشتم هستم ، اگه صلاح می دونید خودم رو بیاندازم پایین !!! ) این که چرا ندیدم شون دلایل مبسوطی داره ، از جمله تنبلی ، واقع شدن سینما در محدوده طرح ترافیک ، تنبلی ، "خواب آلودگیِ صبح فردا" حاصل از داشتن بلیط سانس 10و نیم شب ، تنبلی ، گرفتاری های کاری و خانوادگی ، تنبلی ، داشتن بلیط مفت و مجانی و نسوختن یه جاهاییِ (!) آدم از بابت هدر رفتن پول از جیب مبارک ، تنبلی و ... .

امشب ( گوش شیطون کر ! ) قراراست برویم « پارک وی » فریدون جیرانی را ببینیم . باشد که پای ما نیز به فستیوال بیست و پنجم باز گردد . آمین !

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

کتابخونه ی کوچولوی توی اتاق خواب رو گردگیری می کنم . به قفسه دست نوشته هام که میرسم ، دستم بی هوا می ره سراغ دفترها و به خودم که میام می بینم سه سال گذشته رو در 2 ساعت دوره کرده ام ... قفسه های پایینی برای تمیز شدن ، منتظر می مونن تا یه روز دیگه...

مهر 84 : نمی دانم چگونه است که فرود آمدن برایم سخت تر شده از پرواز کردن . پرواز می کنم و اوج هم می گیرم و وقتی می خواهم فرود بیایم ، چنان با سر به زمین می خورم که لذت پرواز فراموشم می شود . انگار یادم رفته که روزی ماهرانه ترین فرودها از آن من بوده است ...

بهمن 85 ( این رو با مداد کنار نوشته بالایی اضافه می کنم ) : بال های عزیز ! به چه کار می آیید شما ... وقتی ... پرواز کردن را از یاد برده ام ؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

توی ماشین نشسته ام منتظر ، که همسر عزیز خرید اش رو بکنه و بریم . چشمام رو بسته ام و سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی . صدای طبل و سنج و نو حه ای که از دور میومد ، نزدیک و نزدیک تر می شه . چشامو که باز می کنم سفیدی پر های علم اولین چیزی هست که می بینم . بوی اسفند می پیچه توی هوا . نفس عمیقی می کشم و فکر می کنم « اگه علم ها رو جمع کنن باز هم دسته ها همین قدر قشنگ اند ؟ » یادم می آد روز هایی رو که می گفتم علم چیز بیخودی هست و که چی بشه و ... و الان حس می کنم چقدر همین علم ِ بیخود ِ تحریف شده ی ِ الکی رو دوست دارم و پرهای رنگی اش رو ... فکر می کنم « چند وقته توی مجالس مذهبی شرکت نکرده ام ، زیارت عاشورا نخونده ام ؟ »روزهای مدرسه رو یادم می آد و صبحگاه پنج شنبه ها رو که هر هفته زیارت عاشورا می خوندیم و با خودم می گم « چه زود گذشت ... » . حواسم می ره به پسر بچه 9-8 ساله ای که پرچم بزرگ سبز رنگی رو گرفته و با همه قدرت نگه اش داشته که هیچ ، سعی می کنه بچرخاند اش و این کار رو می کنه و پرچم ِ «یا حسین» پهن می شه توی آسمون . فکر می کنم « محرم هم محرم های قدیم ، محرم بچگی هام ... » .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

از دیشب تا حالا به طرز مسخره و احمقانه ای اعصابم خورده و حالم گرفته است و ... لطفاً بهم نخندید !

یه دوستی دارم که 10 سالی هست با هم دوستیم ، هیچوقت با هم خیلی صمیمی نبوده ایم از اون مدل هایی که روز و شب با هم هستن و ... ولی تو این 10 سال کلی باهم خاطره داریم . بالاخره همکلاسی بودن در مدرسه و بعد در یک دانشگاه درس خوندن ، گیریم تو رشته های متفاوت و در عین حال هم محله ای بودن باعث شده بود که رابطه مون قطع نشه و گاه به گاه همدیگه رو ببینیم و گردشی بریم و مهمونی ای و استخری و کوهی و ... . یک سالی بود که می دونستم این دوست عزیز در تدارک مهاجرت هست اما خب برام خیلی جدی نبود تا یکی دو ماه پیش که تلفنی صحبت می کردیم و می گفت صبح رفته بوده سفارت برای ویزا و دنبال خرید بود و درگیر کارهای تز اش و کلاسهای فشرده زبان فرانسه و ... تلفن رو که قطع کردم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم . اشکای بیصدا که تبدیل شدن به هق هق گریه ، همسر عزیز با تعجب آمیخته به ترس اومد تو اتاق که « چی شد ؟!!!! چرا گریه می کنی ؟!!! » وقتی گفتم « فاطمه داره میره کانادا » حس کردم الانه که از خنده منفجر بشه . خنده داره که آدم برای رفتن کسی گریه کنه که دو ساله ندیدتش و چند ماه یه بار اون هم تلفنی ازش خبر داره . اون شب همسر عزیز خیلی سعی کرد دلداری ام بده اما... من اون شب رو تا نیمه اش گریه کردم و تا صبح نخوابیدم و به همه روزهایی فکر کردم که با هم بودیم و به همه روزهایی که می تونستیم با هم باشیم و به هزار بهونه از دست دادیم . فکر کردم با وجود اینکه سالی یک بار همه ی بچه های مدرسه دور هم جمع میشن و همدیگه رو می بینیم اما انگار فاطمه تنها حلقه اتصال من به روزها و خاطره هایی بوده که تکرار نشدنی اند . اهمیتی نداشت که سالی یکی - دو بار می دیدمش ، اهمیتی نداشت که چند ماه یک بار تلفنی صداش رو می شنیدم ، مهم این بود که بود . که همین جا بود . تو همین شهر . هر وقت ، هر وقت ، هر وقت که دلمون تنگ میشد می تونستیم با هم باشیم . مثله همون روزهای بی خیالی 16-15 سالگی ... مثله اون سفر جنوبی که با هم رفتیم ، مثله چهار شنبه سوری توی کلاس ، مثله روزهای آب بازی و گچ بازی توی حیاط و راهروهای مدرسه ، مثله فردای کنکور که رفتیم سینما و بعد پارک لاله و وسط چمن ها نشستیم و درصد ها مون رو حساب کردیم ، مثله اون روزی که با اینکه نتیجه کنکور رو میدونستیم و می دونستیم که تو یک دانشگاه قبول شدیم با هم رفتیم توی صف که روزنامه بخریم و روزنامه تموم شد و نخریدیم ، مثله روزهای اول دانشگاه که همش با هم بودیم ، مثله ... لعنت . لعنت . لعنت . فکر می کنم کاش قبل از اینکه بره ، بتونم این حرفا رو بهش بگم . بهش بگم که چقدر جاش خالی میشه . بگم که ... . فکر می کنم کاش ... کاش ... کاش نمی رفت .

پ . ن : دیشب خونه که رسیدیم شماره خونه اش رو روی تلفن دیدم . دیر وقت بود . SMS زدم که اگه بیدار هست باهاش تماس بگیرم . جواب نداد . فکر می کنم چرا پیام نذاشته ؟ یعنی چی کار داشته ؟ خداحافظی ؟ گودبای پارتی ؟ یا شاید هم یه احوالپرسی معمولی ؟ ... چرا جواب نداد ؟ نکنه گوشی اش رو فروخته باشه ؟ نکنه ....

 

 

پ . ن . ۲ : الان با این دوست عزیز صحبت کردم . ویزاش هنوز درست نشده و میگفت سر قضایای سیاسی اخیر خیلی اذیت می کنن ( بگم ناراحت شدم باور نمی کنید ؟! خب نکنید . من گفتم دلم می خواد نره اما حالا که تصمیمش رو گرفته اصلاْ دلم نمی خواد اذیت بشه . ) در هر حال تماس گرفته بود که خبر عقد یه دوست مشترک رو بده و کلی هم خندیدیم و حرفیدیم و برنامه ریختیم و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |