3 ماه پیش
با دخترک خیابان های تهران را برای پیدا کردن لباسی مناسبِ مراسم نامزدی بالا و پایین می کنیم . پشت چراغ قرمز ایستاده ایم ... « کاش پس فردا شب به جای انگشتر، سینه ریز بیارن . » من با تعجب : « تو که عاشق انگشتر بودی ؟! » دخترک در حالی که دارد ناخن هایش را وارسی می کند : « آخه اگه الان انگشتر بیارن دیگه نمی تونم رو سرویس ام ، انگشتر هم بر دارم . اونوقت یه سینه ریز عقب می افتم . » ... از بوق ماشین ها می فهمم چراغ سبز شده ، پدال گاز را فشار می دهم . سرعت که می گیریم دخترک می گوید : « به نظرت اون لاک صورتی ام به این لباسی که گرفتیم ... » می گویم : « اوهوم . عالیه !»
1 و نیم ماه پیش
مراسم نامزدی یکی از نزدیکان . ما از میهمانان داماد هستیم . همین طور که دارم لباسم را مرتب می کنم از توی آینه آمده ها و نیامده ها را دید می زنم . نامزد دخترک را نمی بینم . « " کاف " نیومده ؟ » دخترک در حالی که رژ لب اش را پر رنگ می کند : « خیلی دوست داشت بیاد . نذاشتم . نیوردمش . » من با تعجب : « چرا ؟!! » خودش را بر انداز می کند ، لوله رژ لب را در کیف اش می گذارد و می گوید : « " کاف " و خانواده اش هنوز برای کم بودن هدیه نامزدی از من عذر خواهی می کنن و شرمنده ان » و « اگه می اومد می فهمید که هیچ هم کم نذاشته و زیادی هم بوده » و « بذار حالا حالاها همین طور شرمنده ما بمونن . » بلند بلند می خندد و دست مرا می کِشد : « کجایی بابا؟! بیا بریم یه چیزی بخوریم که مُردم از گشنگی . »
دیشب
مادر دخترک فنجان چای را جلوی من می گذارد : « مریم جون فردا بعد از ظهر وقت داری ؟ » سر تکان می دهم یعنی « آره » رو به دخترک می گوید : « فردا با مریم برین مروارید ، پارچه ای که برات آوردن رو یه لباس بدوز برای پاتختی ات . » دخترک بدون اینکه چشم از تلویزیون بر دارد : « نه مامان جون . من اون پارچه رو فعلاً نمی دوزم که یه لباس آماده روی خریدم بردارم برای پاتختی . » بر می گردد ، چشمکی به من می زند و « دوختن پارچه باشه برای بعد از عروسی . »
پ . ن . 1 : دخترک مهندس است در یک خانواده ی تحصیل کرده ، ساکن یکی از محله های بالای شهر تهران . ( این ها را گفتم که بدانید وضعیت چقدر وخیم است ! )
پ . ن . 2 : من دو و نیم سال پیش ازدواج کرده ام و دخترک یک سال و چند ماه از من بزرگ تر است . با خودم فکر می کنم دو و نیم سال بشود چهل و دو و نیم سال و حتی صد تا از این یک سال و چند ماه ها هم که بگذرد ، عقل من به این خاله زنک بازیهای دختر های ایرانی نخواهد رسید .