تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

یلدا که میشه بوی شیرین آجیل شب چله رو حس می کنم که با بوی پرتقال پوست کنده قاطی شده ، توی گوشم صدای شجریان میاد که بت چین میخونه و دلم کرسی می خواد که روش کاسه انار دون کرده باشه با گل پر و سینی استکان های کمر باریک لبه طلایی چای و شاهنامه خطی مادر بزرگ که پر از نقاشی های خوشگله . برم زیر کرسی و چشمام رو ببندم و فکر کنم که پدر بزرگ هست و برامون فال حافظ می گیره و شعرای خودش رو می خونه و من کنارش می شینم و سرم رو می گذارم روی شونه اش و ...

پ . ن : پدر بزرگ 42 سال پیش وقتی مامان فقط سه سالش بوده فوت کرده . البته که من هیچوقت ندیدم اش و شعر هاش رو هم فقط توی دفترهاش و دست نوشته هاش خونده ام اما یلدا که میشه ، همیشه با منه . همون طور که توی عکس هاش دیده ام ، با کت و شلوار و کراوات ، جوون و سرحال ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

پریشب مهمان گرامی ما ، طبق معمول تمام مهمانان محترمی که چشمشون به کتابخونه ما می افته ، هوس کتاب خوندن کرد و ازم خواست که چند تا کتاب بهش بدم . من اصولاً آدم خیلی (!) خسیسی نیستم ، گرچه اینکه آدما چرا خودشون نمیرن کتاب بخرن مساله مهمی هست ، اما چیزی که من در این گونه مواقع درگیر اش می شم اینه که چه کتابی رو به طرف بدم ، چون معمولاً همه می خوان که کتابی که قرض می گیرن به انتخاب خودم باشه . قسمت جالب ماجرا از اینجا شروع می شه که من می پرسم : " خوب شما از چه جور کتابی خوشت می آد ؟ " و اون می گه : " قتل و پلیسی و کارآگاهی نداری؟ یه چیزی که جنایی باشه ؟ " ( مثله اینکه بری نایب و بگی همبرگر دوبل می خوام ! ) یا " از این رمان های عاشقانه . ایرانی ها ... خارجی نباشه که حوصله اسم ها شون رو ندارم . ببینم م.مودب پور نداری ؟ " ( مثله اینکه بری رستوران ایتالیایی و بگی دیزی می خوام با پیاز ! ) اونوقت من می مونم و کتابخونه ای که عاشقانه هاش نوشته نادر ابراهیمی هست و پلیسی اش هم حتماً سمفونی مردگان عباس معروفی ...همیشه وقتی بعد از کلی بالا و پایین کردن دارم یکی از کتاب هام رو قرض می دم دلم یه جورایی می گیره . احساس خیلی بدی پیدا میکنم از اینکه کسی " چراغ ها را من خاموش می کنم " رو بخونه و وقتی داره پس اش میده بگه " بی سر و ته بود . که چی اصلاً ؟ انگار تو ایران بود ولی پس چرا مثه خارجی ها بودند ؟ " ... یعنی میشه آدم 300 صفحه کتاب رو بخونه و نفهمه که داستان در یه خانواده ارمنی ساکن آبادان در دهه چهل می گذره ؟! اون هم یه آدم تحصیل کرده که مثلاً مهندس برقه ؟! دلم می گیره این جور موقع ها و متاسف می شم و خسیس و بد جنس حتی ... و با خودم می گم دیگه به این جور آدما هیچ کتابی نمی دم . گرچه همون موقع هم ته دلم می دونم که باز هم دفعه دیگه کتابخونه ام رو زیر و رو خواهم کرد تا بلکه کتابی پیدا کنم و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

وقتی داشتم برگه های رای رو پر می کردم ، حداقل سه نفر برگه شون رو عیناً از روی لیست من نوشتند . با خودم فکر کردم لیست رو همین جا روی میز بذارم و برم اما اخلاق انتخاباتی و وجدان بیدار(!) نگذاشت این کار رو بکنم . لیست مرتبی بود و با توجه به جوی که اون جا می دیدم مطمئن بودم که اگر بمونه خیلی ها از روی اون خواهند نوشت . توی خونه وقتی برای همسر عزیز تعریف می کردم ، به قسمت اخلاق انتخاباتی که رسیدم خنده معنی داری کرد که هنوز هم وقتی یاد رای و رای دادنم می افتم دلم یه جورایی می گیره ...

پ . ن .0 : حکماً بعضی ها رای ندادنشون به ز رای دادنشونه ....

پ . ن . 1 : دیشب یه جفت شمعدان خیلی خوشگل هدیه گرفتیم . ( من علاقه عجیبی به انواع شمع و شمعدان های موجود در بازار دارم . فکر می کنم وجود بیست شمعدان توی خونه کوچولوی ما ، جایی برای توضیح باقی نذاره ! )

پ. ن . 2 : تایپ کردن با دست بانداژ شده مصیبتی است که نتیجه اون چیزی جز این پست بی سر و ته نمی تونه باشه !

 

* چه روزگاری! چه رسم و آدابی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

اگر قرار بود با رای دادن چیزی عوض شود سیاستمداران حتماً آن را از میان بر می داشتند !

کن لیوینگستن

پ . ن . 1 : اینکه قرار نیست با رای دادن چیزی عوض شود به معنی ترغیب تحریم انتخابات نیست البته . تعدیل انتظارات و توقعات از کسی (کسانی ) که به او رای می دهیم چیزی است که مدت ها است به آن محتاجیم . هر نظام سیاسی در هر جای دنیا چهارچوب های تعریف شده ای دارد که هر تغییر تحولی در محدوده همان چهارچوب ها صورت می گیرد . هر گونه انتظار و توقعی که فرای این چهار چوب ها بوجود بیاید نتیجه ای جز دلسردی و سرخوردگی رای دهندگان نخواهد داشت ، دلسردی ای که نتیجه انتخابات قبل را رقم زد . کتمان نمی کنم که مقصر اصلی ایجاد این توقعات خارج از چهار چوب ، کاندیداها و احزاب حمایت کننده ی آنها هستند که هنگام انتخابات به چیزی به جز رای جمع کردن نمی اندیشند .

پ . ن . 2 : زن نوشت فیلتر نشده هم از دیروز فیلتر شده . دنیای عجیبی است . خب یکهو اینترنت را فیلتر کنید برود پی کارش . قایم باشک بازی تان برای چیست ؟! ( کسی نیست شماره این مرکز رفع فیلتر اشتباهی در دو روز (!) را به من بدهد ؟ هر چه فکر می کنم نمی فهمم بلاگ رولینگ دیگر چرا ؟ )

پ . ن . 3: مستحضر هستید که اینجانب به جهت کم نیاوردن از رسانه ملی ، یک در میان پست انتخاباتی پابلیش می کنم . این رویه صرفاً رو کم کنی بوده ، هیچ گونه بار سیاسی ندارد .

.

.

.

پ . ن .4 : ( به خدا دیگه آخریشه !) حال کردین چه جوری حذف شدیم ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

دلم که می گیره ، فقط یه چیز خوب اش می کنه . اینکه تو پیشم باشی و محکم بغلم کنی . بعد یخ من کم کم با گرمای تن تو آب می شه و از چشام قل قل می ریزه روی گونه هام . موهام رو که نوازش کنی و یه بوس کوچولو هم از چشام که اشکی شدن ؛ اونوقت دیگه حالم خوب خوب میشه . حالا اشکای روی صورتم رو که پاک کنی ، همه چیز واسه یه شب خوش دو نفره فراهمه : من و تو و آسمون که پر از ستاره است ...

پ.ن : داره برف می آد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

1 - مسابقه تموم میشه . از روی سکو میاد پایین . داره با حوله عرق اش رو خشک میکنه ، طرف با میکروفون میره سراغش : " با توجه به اینکه انتخابات فلان و فلان نزدیکه ، شما چه پیامی برای مردم داری ؟ " !!!!!

2 - تازه رسیده توی فرودگاه . همه اومدن استقبال قهرمان . حلقه گل رو می اندازن گردنش . " به عنوان اولین سوال با توجه به نزدیک بودن انتخابات ... شما چه پیامی ... " و " فرض کن فردا روز انتخاباته ، چه ساعتی میری رای بدی ؟! " ( قیافه در مونده قویترین مرد جهان موقعی که طرف داشت این سوال مسخره رو می پرسید خیلی دیدنی بود . ) !!!!

3 - ملی پوش شنا بلافاصله بعد از اینکه سرش رو از آب میاره بیرون ، مربی قدیم تیم ملی والیبال ، مربی فعلی تیم ملی کشتی ، فوتبالیست ها در حالیکه روی نیمکت نشسته اند و همه حواسشون به زمین بازیه ، جناب محمود خان شوکت (!) ، هزار تا هنرپیشه دسته دوم دیگه و .... هر بار که تلویزیون رو روشن می کنی ، قبل و بعد و حتی وسط سریالها ، 24 ساعته طوری که اعصابت رو خورد می کنن ، همه شون از ما می خوان که مثل همیشه پرشور در انتخابات شرکت کنیم !

4 - از خیلی وقت پیش تکلیفم با خودم روشن بوده و می دونستم که در انتخابات شرکت می کنم . رای میدم و از تنها حقی که دارم ، همین یک برگه رای ، نمی گذرم . ( از تجربه تلخ تحریم انتخابات توسط برخی دوستان که فقط حرف میزنند همیشه و بیرون گود نشسته اند زمان زیادی نگذشته . ) اما ... این تبلیغات فله ای و لوس و تکراری تلویزیون با عث میشه هر وقت که تلویزیون رو روشن می کنم ته دلم بگم : از لج شما هم که شده ، عمراً رای نمیدم !

پ . ن . : همه می دونیم که تبلیغات دولتی ، اونهم به این شکل ، همیشه اثر معکوس داره. پس ... به خاطر ما و به خاطر اون صندوق های رای بیچاره : آقای تلویزیون ! دیگه بسه !!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

میگه خانوم دارم می برمتون بهترین نقطه تهران . سه تا مشتری بردم درجا قولنامه کردن. واسه سرمایه گذاری حرف نداره . بهترین هوا . بهترین منظره . دسترسی به بزرگراه و ... . یه بند حرف می زنه و وسط حرف هاش سرفه می کنه . تو دلم می گم تا ما رو مریض نکنه ول کن نیست . همینطور به سمت غرب میریم بعد به سمت شمال . هر از چند گاهی می پرسم بازم باید بریم بالا ؟! میگه بله خانوم ، گفتم که می خوام بهترین جای تهران رونشونتون بدم ! می رسیم به یه جایی که همش باغه و بلواری که توش بودیم تموم میشه . میگه برو سمت راست که دیگه رسیدیم . دوتا سگ گنده که دنبال هم کردن می پرن جلوی ماشین . بعد از یه کوچه باغ میرسیم به یه کوچه ی بن بست پر از ساختمون های شیک و نوساز . یه ور کوچه بن بست . یه طرفش دره ای که به فاصله ی یه فضای سبز و یه پارک قراره اتوبان بشه . یه طرفش هم باغهایی که بعدشون کوهه !!!

پ.ن. : نمردیم و بعد از 23 سال و اندی زندگی تو تهران ، بالاخره بهترین نقطه اش رو هم دیدیم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

سر می زنی به وبلاگت . نه بازدید کننده ای ، نه کامنتی . دلت می گیره . از اون ژست های باحال هم بلد نیستی که " من فقط برای خودم می نویسم " و " برام مهم نیست چه کسی و چند نفر این جا رو می خونن " . اصلاً تو مینویسی که خونده بشی که اگه قرار به دیده شدن و خونده شدن نبود ، جه جایی بهتر از همون دفتر کاغذی که حتی رد پای اشک های شبانه ات رو نگه می داره نه اینکه مثل این صفحه شیشه ای پر نور خالی از احساس باشه وچه ابزاری بهتر از خودکارت که با صدای جیر جیر اش وقتی روی کاغذ سر می خوره میشه زندگی کرد . جایی که Back Space و Delete ای در کار نیست و خط میزنی و این خط خوردگی ها خودشون پر از راز اند و پر از معنا .

این هست که وسوسه میشی . وسوسه این که لینک بلاگ قبلی ات رو بذاری گوشه صفحه . بعد سر بزنی به دوستات ، کامنت ای یا آف لاین ای بذاری و بگی که برگشتی و داری دوباره مینویسی و ... اما باید صبور باشی که اگه قرار بود این کار رو بکنی چه دلیلی داشت که یه بلاگ دیگه ثبت کنی و از او خونه دوست داشتنی ات دل بکنی ؟ مگه نه اینکه شناخته شدنت و قاطی شدن دنیای واقعی و مجازی ، باعث شده بود خودت رو سانسور کنی و بنا بر خیلی ملاحظات درست یا نادرست ، حرفهای دلت رو نزنی ؟! مگه همین خود سانسوری ناخواسته ، باعث دلزدگی ات از وبلاگ و این دو سال دوری نبود ؟!

چاره ای نیست . باید صبر کرد . صبر . آی سخته این صبوری ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

جمعه شب بعد از سه ساعت رانندگی توی جاده ، پایین تر از میدان توحید بودیم ، اگر اشتباه نکنم ، که گوینده رادیو از برف می گفت و زیبایی جام جم سپید پوش شده و ... با خودم گفتم برف ؟ به این چهار تا دونه ای که از آسمون میاد و حتی شیشه ماشین رو هم خیس نکرده میگه برف ؟! توی بزرگراه چمران بالاتر که رفتیم برف یک کمی زیاد شد اما هنوز جایی برفی ننشسته بود . اما چشمتون روز بد نبینه . از اونجایی که خونه ما تهران در آخره و کاملاً توی کوه قرار داره بعد از کلی سرسره بازی حتی نتونستیم از 1 کیلومتری خونه مون جلوتر بریم . این شد که تصمیم گرفتیم شب رو خونه مادر و پدر گرامی بنده بخوابیم که البته طبق معمول سفر تشریف داشتند و خواهر و برادر عزیز هم تنها بودند . زنگ زدیم و گفتیم کجا هستیم و داریم میایم اونجا و برای ما هم غذا سفارش بدید و .... خلاصه با کلی مشقت وارد بزرگراه نیایش شدیم که ... بزرگراه نگو بگو پیست پاتیناژ ، بگو سالن آیس هاکی ! یه عده جوون با حال که نمی دونم از کجا پیداشون شده بود راه افتاده بودند تو اتوبان و ماشین هل می دادند ، یه بنده خدای دیگه ایستاده بود جلوی یکی از ورودیها و کیسه های شن و نمکی رو که از تو مخازن شن و نمک کنار بزرگراه می آورد ، زیر لاستیک ماشین ها خالی می کرد . شدت برف به حدی بود که روی ماشین ما که 5 ساعت بود روشن بود و هیچ جا هم متوقف نشده بود نزدیک 10 سانت برف نشسته بود . مونده بودیم چه جوری از این خروجی ها که همه هم سربالایی هستند خارج بشیم که رسیدیم به خروجی پاکنژاد و یه نفس راحت کشیدیم ، غافل از اینکه هنوز اصلی ترین قسمت کابوس شروع نشده ! خیابان پاکنژاد نگو بگو پیست دیزین ! دیگه هیچ کس کنترلی روی حرکت ماشینش نداشت . فقط میتونستی نگاه کنی . می خوردی به یه ماشین بعد جهت حرکتت عوض می شد . یه ماشین دیگه می زد به تو و تو می زدی به یکی دیگه و یکی دیگه می زد به اونی که زد به تو و ... کابوس خیابون پاکنژاد وقتی ماشینمون بدون این که ما بخواهیم وارد بلوار دریا شد به پایان رسید . چهارراه فرحزادی قفل شده بود و به ناچار به را مستقیم مون ادامه دادیم . خواهر عزیز هی تماس می گرفت که شما کجایید و شام رو آوردند و شام یخ کرد و برف کجا بود و پس ما شام مون رو خوردیم و ... از بلوار دریا به بلوار پونک باختری که رسیدیم شدت برف کم تر شد و به ایوانک که رسیدیم توی خیابون خبری نبود و فقط روی پیاده روها یه کمی برف نشسته بود !!! بالاخره رسیدیم به یه خونه گرم !

پ.ن.1: مامان همسر عزیز که تماس گرفته بود ببینه ما رسیدیم خونه یا نه حرفمون رو باور نمی کرد که توی برف گیر کردیم . می گفت آخه برف اونقدر نیست که کسی گیر بیفته این همه مدت و شما حتماً تصادف کردید و نمی خواین به من بگین و ...تا وقتی از تلفن خونه مامان اینا باهاش تماس نگرفتیم و شماره اونا رو ندید خیالش راحت نشد .

پ.ن.2: سرم به شدت درد می کرد اونشب و حالم حسابی بد بود . این شد که نتونستم عکس بگیرم . بنابراین سندی برای اثبات حرفمون به خونواده ها که هنوز هم باورشون نمیشه نداریم !

پ.ن.3: تو تمام اون چند ساعتی که توی برف سرگردون بودیم حتی یک عدد پلیس هم محض رضای خدا رویت نشد ! جای شکرش باقی است که در مواقع این چنینی مردم به شدت مهربان می شوند با یکدیگر !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

امروز یه مصاحبه شغلی داشتم به زبان انگلیسی . بعد از 7 سال ، انگلیسی صحبت کردن برام یه کابوس بود . فکر نمی کردم منی که یه زمانی فارسی هم که حرف میزدم انگلیش فکر می کردم و حتی زبان اکثر خوابهایی هم که می دیدم انگلیسی بود یه روزی برای 4 تا جمله حرف زدن این جوری دست و پا بزنم ! در لحظه حرف زدن برام مشکل شده . باید فکر کنم به چیزی که می خوام بگم و خب مصاحبه جای فکر کردن نیست ! دو نفر مثه شمر جلوی روت نشستن و چپ و راست ازت سوال میپرسن وتا بیای فکر کنی چه جوابی باید به قبلی بدی ، طرف یه چیز دیگه می پرسه . خلاصه که افتضاح بود . 1 ماه پیش توی امتحان کتبی که اون هم انگلیسی بود خیلی راحت قبول شدم اما این مصاحبه لعنتی ...

پ.ن : ایها الناس اوصیکم به خواندن انگلیسی همیشه ، همه جا ، همه وقت ، همه ... بابا بخونید دیگه . این لعنتی اینقدر فرار هست که اصلا نمیشه به اطلاعات و توانایی حتی 1 ماه قبل ات اعتماد کنی . باید انگار تا آخر عمرت همیشه یا کلاس بری یا درس بدی تا یادت نره . کتاب خوندن و ترجمه و فیلم دیدن خوبه اما دردی از اسپیکینگ تون دوا نمی کنه . من دایم در حال ترجمه هستم ، گیریم ساینتیفیک باشه ، فیلم هم میبینم ، اما برای مثله منی که انگلیسی رو تو ایران یاد گرفته نه در یک محیط انگلیسی زبان که مجبور باشه حرف بزنه و استفاده کنه از چیزایی که میدونه هیچ کدومشون کمکی نکرده که توانایی صحبت کردن ( البته منظورم خوب ، سریع ، بدون مکث و روان صحبت کردنه ) رو از دست ندم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

ماه ها از زمانی که اینجا رو ثبت کردم میگذره . در همه این روزهایی که گذشت دنبال یه فرصت بودم که دوباره شروع کنم ، ولی ...نمیدونم. شاید هیچ اما و ولی ای هم در کار نبود و دلیل این همه تاخیر فقط تنبلی بود و بس .

حالا اما میخوام همه اون تنبلی ها رو کنار بذارم و ... بله . این اولین پست من است بعد از بیش از دو سال وبلاگ ننویسی !

این روزها این قدر حرفهای روی هم تلنبار شده دارم که دیگه نمیشد نوشتن روپشت گوش بیاندازم . من برگشتم و امیدوارم این بار با تجربه 1 سال و چند ماه وبلاگ نویسی و 2 سال و چند ماه وبلاگ خوانی صرف(!) ، بهتر از قبل والبته مداوم بنویسم و باز هم دوستهای خوبی داشته باشم که همراهیم کنن و تنهام نذارن .

منتظر پست بعدی باشید !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |