این جور وقتا... این جور وقتا که آدم تنهاست، که بچه اش خوابه، که داره ماگ قهوه اش رو داغ داغ سر می کشه، که وبلاگ حسین نوروزی رو باز گذاشته هی آهنگ ش رو گوش میده، هی "من همونم که یه روز"ش رو می خونه، که شمال خون ش کم شده اما خیالش راحته که برنامه ریخته آخر هفته دیگه رو ولو باشه تو گیلان دوست داشتنی ش، که دلش واسه یه دوستایی ش تنگ شده، که خوشحال ترین آدم غصه دار دنیاست، که شب مهمون داره، که یه تلفن همه برنامه های خرید فرداش رو به هم ریخته، که دلش پر میکشه واسه بستن چمدونای سفر 17 روز دیگه ش، که هی چرت و پرت گویی ش میاد، که... این جور وقتا یاد گودر خدا بیامرز میفته آدمیزاد هی. هی. هی هی هی... یه روزایی بود... تموم شد و رفت. خودمونیم، هیچی جاش رو نگرفت. جاش خالی موند...
همیشه، توی فکرم، بیست و نه سالگی، ایستادن لب یه پرتگاه بود. پرتگاه سی ساله شدن. دوستشون نداشتم. نه پرتگاه بیست و نه سالگی رو، نه درهی سی سالگی رو.
حالا ایستاده م لب اون پرتگاه. 4 ساعت و چهل و پنج دقیقه دیگه، بیست و نه سال از اولین باری که روی زمین نفس کشیدم میگذره. بیست و نه سالی که فکر میکنم -و مطمئنم- اون جور که باید، جوری که در توانم بود، ازش استفاده نکردهام و خدا میدونه چقدر از این بابت متاسفم و غمگین و شرمگین بیشتر...
اینکه من به اندازهی تک تک روزهای این بیست و نه سال خوشبختم اما چیزیه که پرتگاهم رو سکوی پرش میکنه... آدمهایی هستند در جایجای این کره خاکی که دوستم دارند و دوستشون دارم. آدم هایی که به بودن اونهاست که دلم گرمه.خوشحالم. خوشبختم.
بیست و نه سالگیم رو دوست دارم. از سی ساله شدن نمی ترسم. تولدم مبارک!
تمام شب تا صبح غرق جنگ و گریز بودم. در روزهایی که پس از مدتها به تنها چیزی که فکر نمی کردم جنگ بود، این کابوس همیشگی که از همان روزهای 4-5 سالگی و موشکباران، همیشه همراه من بوده، از کجا پیدایش شد؟! باز هم توی شهر بود جنگ لعنتی. باز هم ترس بود که از همه جا آوار میشد روی سرم. ترس که می گویم، نه از آن ترسهای جیغآور و دست و پا لرزان و فلج کننده، نه. از آن مدل ترسها که یک نقاب دختر شجاع میگذارد روی صورتت و هی کارهای بیباکانه ازت سر میزند و هی کلهشقی، و از آنطرف هی توی باتلاق ترسی که هیچکس جز خودت نمیبیند فروتر میروی... خواب را میگفتم... مثل همیشه بود و مثل همیشه نبود. برای اولین بار دلواپس خانه و زندگی و خانواده نبودم. برای اولین بار از همه چیز رها بودم. از همه چیز جز عشق. جز عاشقبودگی، جز تو... که مگر رهایی هم میتوان داشت از این... از این... از تو؟
صبح غرق سیاهی چشمانت بودم که چشم باز کردم، همانطور که از پشت پنجره نگاهش، خسته، توی چشمهام بود و دستت روی دستم. پیشانیت را چسباندی به شیشه. صورتم را آوردم جلو... لب م گونه ت ب و س ه چشم م ت پیشانی لب ت م... ها کردم... لعنتی...همه چیز محو شد.
پسرک توی بیداری صدایم میکرد "ماما... ماما... ماما"... بله. مادرم. عاشقم. اما آن زن توی خواب،آن جور بیپروا عاشقی کردن، آن رهایی، یک وقتی، یک جایی، از من جا ماند... ازش جا ماندم... "جـــــــــــانم؟".
"اونی که میخواستی تو غبارا گم شد" واسه وقتیه که از حموم در اومدی، فنجون قهوهت، داغ، روی میزه، عصری هم قراره بری بیرون، بری مهمونی، قدم بزنی، هرچی. واسه تو ماشینه، که صبح زده باشین بیرون که ناهار هوس قیمهنثار کردهین، برونین تا قزوین. بعد یهو راه بیفتین سمت انزلی و برین تا خود سفیدکنار. بی هوا. یهویی.
فقط احمقا، وقتی تنها هستن و بچهشون رو تازه خوابوندن، به جای پهن کردن لباسای شسته و چیدن ظرفای نشسته تو ماشین و جمع کردن اسباببازیهای پسرکشون، گوله میشن تو راحتی یه نفره و "اونی که میخواستی تو غبارا گم شد" گوش میدن.
یه وقتایی هست که از دست گودر هم کاری بر نمیاد. از وبلاگ هم. از کتاب خوندن هم حتی.
- دیروز "میهمانی خداحافظی" خانوم شین رو خوندم. اگر حال و روزم آدمیزادی شد، شاید چیزی نوشتم از کتاب، اگر نه، که هیچ.
تب دارم. همهجا م درد میکنه. تنم، سرم، پشت چشمهام. گلو درد و آبریزش بینی. لعنت به همهی ویروسهای سرماخوردگی.
هی پست های قبلی این جا را می خوانم، هی از خودم می پرسم "اینا رو من نوشته ام؟!" و "واقعن؟! این یکی رو هم؟!" و... منظورم این نیست که خوب اند نوشته ها یا... فقط یادم نمی آید. بیشترشان را یادم نمی آید.
فراموشی.
یک حس ترسناک خوشایندی است که باورتان نمی شود.
پ.ن: کی من را پرت کرد توی این آرشیو لعنتی اصلن؟!
«بلاگرولینگ خر است» را یادتان هست؟
لیست وبلاگهای این گوشه را نگاه میاندازم. یا فیلتر شدهاند و دیگر نمینویسند، یا فیلتر شدهاند و جای دیگری مینویسند، یا کلن دیگر نمینویسند، تک و توکی هم ااای، گاهی ستارهدار میشوند، که یعنی هستند هنوز. فکر می کنم نفس این وبلاگ به همین ستارههای گاهبهگاه بند است. بلاگ رول گودری را جایگزین نمیکنم. روزی که ستارهای نباشد، درِ خانه شمعدانیها تخته خواهد شد.
بعد از کلی وقت اومدم یه چیزی اینجا بنویسم، بلاگفا ترکیده بود انگار. نوت اش کردم توی گودر. الان که خواستم برم پی کارم گفتم بذار یه بار دیگه چک کنم. مثه اینکه کار میکنه هنوز اینجا.
میدانید؟ دلتنگی شاخ و دُم ندارد. یعنی اینجور نیست که آدم یک جورِ عجیب و غریب و خاصی بشود و بنشیند یک گوشه زار بزند و هِی بغض کند و اینها. دلتنگی گاهی خیلی خیلی ساده است. به سادگی اینکه دارید "گری ز آناتومی" را میبینید و فکر میکنید راجع به فلان موضوع با مادرتان صحبت کنید، یا سر صبح تلویزیونتان را روشن کردهاید و دارد "انجمن بچههای گنده" نشان میدهد بعد توی ذهنتان یک چیزی وصل میشود به مادرعزیز، یا وقتی تیم محبوبتان 3تا گل زده به چه باحالی و تیم مغضوبتان دقیقهی آخر یک گل خورده از آن هم باحالتر، یکهو هوس میکنید زنگ بزنید به داداشه و شادیتان را قسمت کنید که "دیدی عجب ضربه سری؟" "دیدی چه سوراخ؟"... اختلاف زمانی چیز مزخرفیست، حتی اگر فقط دو و نیم ساعت باشد. دور بودن بد است، حتی اگر عصر اینترنت باشد و چت و وبکم و صداهای توی تلفن هم نزدیک نزدیک باشند نه مثلِ پیشترها با تاخیر، که آدم خودش هم نمیفهمید چه دارد میگوید. همین دیگر.
الان: السیدی بیچارهمون دیشب مُرد. از صبح چسبیدهایم به همان 21اینچ قدیمی اتاق کار. پسرک خوابیده کف زمین، شست پایش را با دست گرفته، سریال میبیند.
