تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها


این جور وقتا... این جور وقتا که آدم تنهاست، که بچه اش خوابه، که داره ماگ قهوه اش رو داغ داغ سر می کشه، که وبلاگ حسین نوروزی رو باز گذاشته هی آهنگ ش رو گوش میده، هی "من همونم که یه روز"ش رو می خونه، که شمال خون ش کم شده اما خیالش راحته که برنامه ریخته آخر هفته دیگه رو ولو باشه تو گیلان دوست داشتنی ش، که دلش واسه یه دوستایی ش تنگ شده، که خوشحال ترین آدم غصه دار دنیاست، که شب مهمون داره، که یه تلفن همه برنامه های خرید فرداش رو به هم ریخته، که دلش پر میکشه واسه بستن چمدونای سفر 17 روز دیگه ش، که هی چرت و پرت گویی ش میاد، که... این جور وقتا یاد گودر خدا بیامرز میفته آدمیزاد هی. هی. هی هی هی... یه روزایی بود... تموم شد و رفت. خودمونیم، هیچی جاش رو نگرفت. جاش خالی موند...


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


همیشه، توی فکرم، بیست و نه سالگی،  ایستادن لب یه پرتگاه بود. پرتگاه سی ساله شدن. دوستشون نداشتم. نه پرتگاه بیست و نه سالگی رو، نه دره­ی سی سالگی رو.

حالا ایستاده م لب اون پرتگاه. 4 ساعت و چهل و پنج دقیقه دیگه، بیست و نه سال از اولین باری که روی زمین نفس کشیدم می­گذره. بیست و نه سالی که فکر می­کنم -و مطمئنم- اون جور که باید، جوری که در توانم بود، ازش استفاده نکرده­ام و خدا می­دونه چقدر از این بابت متاسفم و غمگین و شرمگین بیشتر... 

اینکه من به اندازه­ی تک تک روزهای این بیست و نه سال خوشبختم اما چیزیه که پرتگاه­م رو سکوی پرش میکنه... آدم­هایی هستند در جای­جای این کره خاکی که دوستم دارند و دوست­شون دارم. آدم هایی که به بودن اون­هاست که دلم گرمه.خوشحالم. خوشبختم. 

بیست و نه سالگیم رو دوست دارم. از سی ساله شدن نمی ترسم. تولدم مبارک!  



+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

تمام شب تا صبح غرق جنگ و گریز بودم. در روزهایی که پس از مدت­ها به تنها چیزی که فکر نمی کردم جنگ بود، این کابوس همیشگی که از همان روزهای 4-5 سالگی و موشک­باران، همیشه همراه من بوده، از کجا پیدایش شد؟! باز هم توی شهر بود جنگ لعنتی. باز هم ترس بود که از همه جا آوار می­شد روی سرم. ترس که می گویم، نه از آن ترس­های جیغ­آور و دست و پا لرزان و فلج کننده، نه. از آن مدل ترس­ها که یک نقاب دختر شجاع می­گذارد روی صورتت و هی کارهای بی­باکانه ازت سر میزند و هی کله­شقی، و از آن­طرف هی توی باتلاق ترسی که هیچ­کس جز خودت نمی­بیند فروتر می­روی... خواب را می­گفتم... مثل همیشه بود و مثل همیشه نبود. برای اولین بار دلواپس خانه و زندگی و خانواده نبودم. برای اولین بار از همه چیز رها بودم. از همه چیز جز عشق. جز عاشق­بودگی، جز تو... که مگر رهایی هم می­توان داشت از این... از این... از تو؟ 

صبح غرق سیاهی چشمانت بودم که چشم باز کردم، همان­طور که از پشت پنجره نگاهش، خسته، توی چشم­هام بود و دستت روی دستم. پیشانی­ت را چسباندی به شیشه. صورتم را آوردم جلو... لب م گونه ت  ب و س ه چشم م ت پیشانی لب ت م... ها کردم... لعنتی...همه چیز محو شد.

 پسرک توی بیداری صدایم می­کرد "ماما... ماما... ماما"... بله. مادرم. عاشقم. اما آن زن توی خواب،آن جور بی­پروا عاشقی کردن، آن رهایی، یک وقتی، یک جایی، از من جا ماند... ازش جا ماندم... "جـــــــــــانم؟".

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


"اونی که می­خواستی تو غبارا گم شد" واسه وقتی­ه که از حموم در اومدی، فنجون قهوه­ت، داغ، روی میزه، عصری هم قراره بری بیرون، بری مهمونی، قدم بزنی، هرچی. واسه تو ماشینه، که صبح زده باشین بیرون که ناهار هوس قیمه­نثار کرده­ین، برونین تا قزوین. بعد یهو راه بیفتین سمت انزلی و برین تا خود سفیدکنار. بی هوا. یهویی.

فقط احمقا، وقتی تنها هستن و بچه­شون رو تازه خوابوندن، به جای پهن کردن لباسای شسته و چیدن ظرفای نشسته تو ماشین و جمع کردن اسباب­بازی­های پسرک­شون، گوله می­شن تو راحتی یه نفره و "اونی که می­خواستی تو غبارا گم شد" گوش میدن.



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


یه وقتایی هست که از دست گودر هم کاری بر نمیاد. از وبلاگ هم. از کتاب خوندن هم حتی.


-  دیروز "میهمانی خداحافظی" خانوم شین رو خوندم. اگر حال و روزم آدمیزادی شد، شاید چیزی نوشتم از کتاب، اگر نه، که هیچ.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


اون زیر...آره، همون پایین پست، نوشته یازدهم مهر 1390؟! 
یعنی ده سال شد؟! کی این همه سال گذشت؟
باید گواهینامه رانندگی­م رو تمدید کنم. تاریخ صدور 1380/7/5.


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


تب دارم. همه­جا م درد می­کنه. تنم، سرم، پشت چشم­هام. گلو درد و آبریزش بینی. لعنت به همه­ی ویروس­های سرماخوردگی.



+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


هی پست های قبلی این جا را می خوانم، هی از خودم می پرسم "اینا رو من نوشته ام؟!" و "واقعن؟! این یکی رو هم؟!" و... منظورم این نیست که خوب اند نوشته ها یا... فقط یادم نمی آید. بیشترشان را یادم نمی آید.

فراموشی. 

یک حس ترسناک خوشایندی است که باورتان نمی شود.


پ.ن: کی من را پرت کرد توی این آرشیو لعنتی اصلن؟!


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

«بلاگ­رولینگ خر است» را یادتان هست؟

لیست وبلاگ­های این گوشه را نگاه می­ا­­ندازم. یا فیلتر شده­اند و دیگر نمی­نویسند، یا فیلتر شده­اند و جای دیگری می­نویسند، یا کلن دیگر نمی­نویسند، تک و توکی هم ااای، گاهی ستاره­دار می­شوند، که یعنی هستند هنوز. فکر می کنم نفس این وبلاگ به همین ستاره­های گاه­به­گاه بند است. بلاگ رول گودری را جایگزین نمی­کنم. روزی که ستاره­ای نباشد، درِ خانه شمعدانی­ها تخته خواهد شد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

بعد از کلی وقت اومدم یه چیزی اینجا بنویسم، بلاگفا ترکیده بود انگار. نوت اش کردم توی گودر. الان که خواستم برم پی کارم گفتم بذار یه بار دیگه چک کنم. مثه اینکه کار میکنه هنوز اینجا.

می­دانید؟ دلتنگی شاخ و دُم ندارد. یعنی این­جور نیست که آدم یک جورِ عجیب و غریب و خاصی بشود و بنشیند یک گوشه زار بزند و هِی بغض کند و این­ها. دلتنگی گاهی خیلی خیلی ساده است. به سادگی این­که دارید "گری ز آناتومی" را می­بینید و فکر می­کنید راجع به فلان موضوع با مادرتان صحبت کنید، یا سر صبح تلویزیون­تان را روشن کرده­اید و دارد "انجمن بچه­های گنده" نشان می­دهد بعد توی ذهن­تان یک چیزی وصل می­شود به مادرعزیز، یا وقتی تیم محبوب­تان 3تا گل زده به چه باحالی و تیم مغضوب­تان دقیقه­ی آخر یک گل خورده از آن هم باحال­تر، یک­هو هوس می­کنید زنگ بزنید به داداشه و شادی­تان را قسمت کنید که "دیدی عجب ضربه سری؟" "دیدی چه سوراخ؟"... اختلاف زمانی چیز مزخرفی­ست، حتی اگر فقط دو و نیم ساعت باشد. دور بودن بد است، حتی اگر عصر اینترنت باشد و چت و وب­کم و صداهای توی تلفن هم نزدیک نزدیک باشند نه مثلِ پیش­ترها با تاخیر، که آدم خودش هم نمی­فهمید چه دارد می­گوید. همین دیگر.

 

الان: ال­سی­دی بیچاره­مون دیشب مُرد. از صبح چسبیده­ایم به همان 21اینچ قدیمی اتاق کار. پسرک خوابیده کف زمین، شست پایش را با دست گرفته، سریال می­بیند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |