تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

 

همه­ی خیابان­های منتهی به وزارت کشور را بسته­اند و نتیجه­اش اینست که خیابان­ها و کوچه­های فرعی آن اطراف غلغله شده از ماشین، حتی اگر ظهر پنجشنبه باشد. بعد کلی پیچ زدن توی کوچه پس­کوچه­های شلوغ، نشسته­ام پشت فرمان ماشین، که ناچار جلوی پُلی پارک­اش کرده­ام، منتظر که همسر عزیز بلیط­ها را از آن آژانس کنار ساختمان نهضت سوادآموزی تحویل بگیرد. حرص می­خورم که مگر نگفت "دروغ­گو خیانت­کار است و خیانت­کار ترسوست"؟ دلیل این همه محدودیت، ترس اگر نیست، پس چیست؟... گرما کلافه­ام کرده، رادیو پیام یک­سره دارد از دموکراسی حرف می­زند و قانون­گرایی و اغتشاش بد است و... حال­ام دارد بهم می­خورد از گرما، از اراجیفی که می­شنوم، ماشین را روشن می­کنم، کولرش را هم، دستم را روی کلید پخش سی­دی فشار می­دهم، صدای زیبا شیرازی می­پیچد که "اون که می­خواستی تو غُبارا گم شد...".

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


این روزها انگار همه ی این وبلاگهای درمانده یِ عصبانیِ بهت زده را من می نویسم. چقدر دلهایمان، حرف دلهایمان، یکی شده این روزها...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


آيا كشور من ظرفيت ديكتاتوري اينچنيني را دارد؟ راستش من نگران چهار سال تحمل دوباره نيستم، نگران تحمل چشم‌هاي خيره‌ي خيره به دوربين نيستم، نگران رويه‌اي هستم كه براي اولين بار آزمايش شد و اگر جواب بدهد... اگر جواب بدهد، هيچ غير ممكني در آينده غير ممكن نخواهد بود.

من نگران خودم هستم كه براي اولين بار به تحريم فكر مي‌كنم، تحريم هميشه دور از ذهن‌ترين و بعيدترين گزينه‌ي من بود، من نگران كشوري هستم كه واي اگر من پوست كلفت هم به تحريم فكر كنم... من از راي داده‌ام هيچ پشيمان نيستم، من از مشاركت در احساس اتحادي كه در تمام دنيا بوجود آمد پشيمان نيستم، فقط من را بعد از بردن ِ بازي گردن زده‌اند.

ورود به عصر جديد حكومت عدل‌ الهي‌مان مبارك.

(+)


./ همه ی امروزم (و دیشبم) سرگردان بین لپ تاپ، فیس بوک و گودر، و تلویزیون فارسی بی بی سی گذشته، متاسفم، همین.

../ دو تا پُست قبلی حذف شدند چون دلم نمی خواست هر بار که این روزا این صفحه رو باز کردم، چشمم بهشون بیفته. باز هم متاسفم، و باز هم همین.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


این شب ها در "فیس بوک" غوغاست...



+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


این­روزها فکر می­کنم که اگر همه­ی این قضایا ختم به خیر نشود، باز هم می­خواهم/می­توانم این­جا بمانم؟ این همه دروغ را می­توانم چهار سال دیگر تاب بیاورم؟ کاری باید کرد. همه باید دست به کار شویم. حتی یک رای هم مهم است. بی تفاوت نباشیم. مدارکی که دروغگویی آقایان را اثبات می­کند پرینت بگیریم و در اختیار اطرافیانی قرار دهیم که بی­خبرند، ویدیوهایی که دست آقایان را رو می­کند دانلود کنیم و برای خانواده و دوستان نمایش دهیم، بنویسیم، لینک بدهیم... نمی­دانم، هرکاری که از دستمان برمی­آید. من وطنم را پاک می­خواهم و نجیب و شریف و سبز...

*عنوان از نامه حضرت علی(ع) به مالک­اشتر



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


حالا، حالا که دیگه مثه دیشب هیجانزده نیستم و دستای یخ زده ام هم بالاخره گرم شدن و دندونام تیک تیک نمی خوره به هم اصلن... مطمئنم. مطمئنم که انتخابم درست بوده.  رای من به نجابت، شرافت و صداقت است، به میر حسین موسوی.



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


این طور وقت ها آدم باید بردارد بنویسد: آهای همان دو نفر و نصفی ای که سر می زنید به اینجا، محض رضای پروردگار ناامید نشوید و ما را هم نومید مکنید، می نویسیم، مرتب می شویم. اما خُب چیزی که هست اینست که صاحاب این وبلاگ هیچ بویی نبرده از آدم بودگی و البته که بعد 6 سال نگارندگی در وبلاگ ها، هنوز هم آدم نشده! این جور می شود که توی یک چنین وضعیت خطیری، از لحاظ موقعیت استراتژیک وبلاگی، می نویسد: تا اطلاع ثانوی همین است که هست و خانوم شمعدانی هیچ خودش را نمی تواند مجبور کند به مرتب نویسی در این روزها، اما مطمئن است، و به شما این بشارت را می دهد، که بالاخره روزی فراخواهد رسید که او هم آدم شود، روزی که دور نیست گرچه شاید خیلی هم نزدیک نباشد...


*/ یعنی چند بار توی این دو-سه سال اخیر از این پست های مرتبط با شلختگی وبلاگی نوشته باشم خوب است؟!

*// این روزها همه به میرحسین رای می دهند، شما چطور؟!



+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


آخه مگه آدمیزاد نمره پایان نامه ش بیست میشه؟! اونم تو پلی تکنیک؟! من کلن تسلیمم آقا جان! یعنی دیگه عمرن کل نمی اندازم با شما!



+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

تو خودت گفته­ای

وگفته تو عین حقیقت است

وعده­هایت هم  که راست­ راست­اند

گفته­ای از بزرگواری من

بخواهید هرچه می­خواهید

که منِ خداوند با شما بندگان مهربانم.

***

سه سال پیش، دو-سه ماه از به­دنیا آمدن پسر کوچولوش نگذشته بود که بیماری­اش شروع شد. همسر و مادرش سرگردان بین بچه­ی نوزاد توی خانه و دختر مریض توی بیمارستان. جراحی، رادیوتراپی، شیمی درمانی. نزدیک به یک سال این وضعیت ادامه داشت تا این­که پزشک­ها اعلام کردند بیماری نوع بسیار نادری از سرطان سینه است که مشابه­اش را تا به حال نداشته­اند در ایران و کار دیگری از دست­شان برنمی­آید. مدارک پزشکی و نتایج آزمایش­ها و عکس و اسکن و... پست شدند برای دایی مقیم آلمان و پسر عموها و دختر عمه­های ساکن امریکا. این­جا، توی ایران همه دست برداشتند به دعا و نذر و نیاز، همه، فامیل، دوست، آشنا، دور، نزدیک....

***

خدای من!

جزو اوصاف تو نیست که بگویی بخواهید و بعد ندهی!

آن هم وقتی که تو اصولاً اهل عطاهای بی­دریغ و بی­شماری،

و بر اهالی مملکت­ات

از سر مهربانی و لطف

پی­درپی نعمت می­باری.

***

وقت سفر بود و هیچ­کس مگر خود دخنرک، که متولد امریکا بود، نتوانست برای همراهی­اش ویزا بگیرد. بیمار باشی و تنها و بچه یک­سال و چند ماهه­ت رو هم بگذاری... روز تلخی بود. روزهای تلخی بود... دو هفته نشده بود هنوز که برگشت. آزمایش­ها و معاینات جدید می­گفتند که هیچ بیماری وجود ندارد که گرچه بیماری­ای بوده و بسیار هم سخت و وخیم بوده، باتوجه به مدارک پیشین، اما حالا اثری از آثارش پیدا نیست. حالا بیش­­تر از یک­سال از آن روزها گذشته...

***

خدای من،

با  زبانی می­خوانمت که گناه لال­اش کرده

با قلبی با تو نجوا می­کنم که خطاها هلاکش کرده­اند،

ولی باز می­خوانمت

هراسان و مشتاق

ترسیده و امیدوار!

گناهانم را نگاه می­کنم و ترس برم می­دارد

بزرگواری تو را می­بینم و باز طمع می­کنم:

که امیدی هست!­ ­

***

گاهی دردهای ما بزرگ­اند، خیلی بزرگ، خدا اما از هر چیزی بزرگ­تر است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

نمی­دونم از کی، از کجا شروع شد این رسم که هر پدربزرگی از دنیا رفته­باشه، اسم­ش می­ره توی شناسنامه اولین نوه پسری­ای که به دنیا می­آد. اینجوریه که ما الان تو دور و بر مون یه "عبدالحسین" داریم که "حسین" صدا می­شه، یه "علی­اکبر" که "علی" (تا اینجا عجیب نیست)، یه "ضیاالدین" که "نیما"، یه "رحمت­اله" که "آرش"، یه "عزت­اله" که "فرهاد"، یه "روح­اله" که "امیر" و یه "داریوش" که باز هم "امیر"! پارسال همین ­روزا بود که بزرگای قبیله منتظر قربانی جدید بودن –که پسر یکی از همین "امیر"ها باشه- تا اسم پدربزرگ تازه به رحمت خدا رفته رو بذارن روش، اما خوشبختانه آقایِ پدرِ بچه بهشون مهلت نداد و حالا یه "سام" داریم که "سام" صداش می­کنیم و دیگه پیش نمی­آد که بلیط هواپیما بگیرن براش به اسم "سام بلاه بلاه" بعد بفهمن باید می­گرفتن به اسم "محمدمهدی بلاه بلاه"، یا این­که اسمش رو تو قبولی­های کنکور سرچ کنن و بگن ما هیچ "سام بلاه بلاه"ی ندیدیم که قبول شده باشه و...

./ داروها تموم شده­اند و حالم هم خوبه، گرچه هنوز سرفه­های گاه­به­گاه باقی­ست. ممنون از احوالپرسی­تون. بعدشم که دوست جان، این­جانب در حال احتضار هم از هرگونه پیشنهاد قرار و اینا استقبال به­عمل می­آورد، کلن!  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |