تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

 

لطفاً یکی پیدا بشه و اینو توی کله­ی خانوم شمعدانی فرو کنه: "هیچ اجباری نیست که آن­رید آیتمزِ گودرت رو صفر کنی" و "به هیچ­جای دنیا بر نمی­خوره اگه وقتی صفرشد همه چیز، شما بی­خیال بشی و کاسه-کوزه­ات رو جمع کنی و بری پی کار و زندگی­ات و هی الکی چرخ نخوری از این سایت به اون سایت تا بلکه اون کانترِ گودر صفرش بشه یک (هر چی بیش­تر به­تر!) تا تو دوباره ذوق کنی و روز از نو..."

 

پ.ن: اون "یکی" زودتر پیدا بشه پلیز چون 5شنبه یه مهمونی اساسی دارم و شتر با بارش توی خونه گم می­شه و تنها کار مثبتی که از اول هفته انجام دادم گردگیری کتابخونه کوچیکه­ی اتاق خواب بوده که یک روز طول کشیده!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

عادت چیز بدی­ه که خیلی سریع اتفاق می­افته، بعد یهو می­بینی در عرض 2 ماه این­قدر به ADSL عادت کردی که دیگه وب­گردی با Dial up لعنتی برات عذاب­آور شده.

پ.ن: بله. کاملاً درسته. دلیل انتشار این پست دقیقاً همون چیزی­ه که شما فکر می­کنید!

 

نکته: توجه کردین این کلمه "امتحان" چه قدر یه جوریه؟ منظورم خودِ خودِ کلمه هه ست در تمام شکل هاش. امتحانا، امتحان ها، امتحانات... جایگزین نداره یعنی؟ آزمون؟!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

۱- تا امضای قرارداد جدید، برای ۲ ماه قرارداد قبلی رو تمدید کردیم. قرار بود بمونم تا مناقصه برگزار بشه و قرارداد سال آینده هم امضا اما واقعاْ دیگه نمی شد. کارم رو به مدیر جدید تحویل دادم. وقت بشه و یادم بمونه، مفصل خواهم نوشت. 

۲- امتحانها نزدیک هست و آن قدر کار نکرده دارم که حالا کارم از کاسه چه کنم دست گرفتن هم گذشته باشه. (واضحه که وبلاگ نوشتن می ره تو اولویت چندم؟!)

۳- حالا درست یک هفته است که وارد ششمین سال وبلاگ نویسی ام شده ام. (گیریم آن وسط ها چند وقتی هم ننوشته باشم و یک باری هم خانه عوض کرده باشم!)

۴- یادتون می مونه برای عزیزترینم، پدرم، دعا کنید؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

* The man who said "I'd rather be lucky than good" saw deeply into life. People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control. There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second, it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward, and you win. Or maybe it doesn't, and you lose.

 

زندگی یک فیلم­بین را می­توان به دو بخش تقسیم کرد: قبل از دیدن Match Point و بعد از دیدن آن.

ایضاً آدم­ها هم از دید یک فیلم­بین به دو بخش تقسیم می­شوند: آن­ها که Match Point را دیده­اند و آن­ها که ندیده­اند!

 

پ. ن.: پیش خودتان گفتید جوگیر شده؟! هیچ مهم نیست. جوگیر هم اگر شده باشیم جوگیر آقایمان وودی الن شده ایم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

1- این روزها تلویزیون را که روشن می­کنی یا رادیو، روزنامه را که حتی نگاه می­اندازی حتماً حرفی از شیراز می­شنوی. دلیل­اش هم که خب البته واضح است.

2- یک سکانسی وجود دارد در زندگی روزانه­ی ما، من و همسر عزیز، که البته ممکن است هر  روزِ هر روز تکرار نشود اما به هر حال فرکانس وقوع­اش بالاست. مربوط می­شود به آخر شب وقتی خسته و خواب­آلود توی رختخواب دراز کشیده­ایم و بعد شروع می­کنیم به حرف زدن، از همه چیز و همه جا و همه کَس حرف می­زنیم، حرف­های ساده و کم­اهمیت. یک جور خالی کردن ذهن است. یعنی به این­که از چه می­خواهیم بگوییم خیلی فکر نمی کنیم و مقید هم نمی­کنیم خودمان را که حتماً حرف به یک مقصد یا نتیجه معینی برسد یا حتماً دیالوگ­های­مان با هم ارتباط مفهومی داشته باشند. گاهی حتی پیش می­آید که یکی از ما وسط جمله خودش هم خوابش می­برد! اصلاً گاهی هم بعضی حرف­ها توی خواب زده می شوند. توضیح­اش کمی زیاد سخت است اما تجربه فوق­العاده­ایست.

3- دی­شب توی یکی از همین دیالوگ­های خواب و بیدار از همسرِ عزیز پرسیده­ام «یعنی به نظر تو آقای خامنه­ای رو هم می­برن "بابا بستنی"، بستنی بخوره با فالوده؟» !

 

حالا شما خودتان حساب کنید که من چه­قدر دلم برای شیراز و عفیف­آباد و "بابا بستنی" تنگ شده است!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

ایضاً در راستای فیلم بین شدن شمعدانی­ها به "زیرنویس بنویس"های عزیز پیشنهاد می­شود ترجمه عبارت "Oh, Jesus" را از "اوه، خدای من" به "یا ابالفضل" یا "یا پنج تن!" تغییر دهند تا ضمن قرابت مفهومی بیشتر و قائل شدن تفاوت میان "Oh my God" و "Oh Jesus" ، گامی در جهت بومی­سازی هالیوود برداشته باشند!

 

پ. ن.: Brokeback Mountain،که با توجه به موضوع­اش می­توانست بد و کثیف باشد، فیلم خوب و تمیزی بود. Wedding Crashers مقبول نیفتاد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

آبله­مرغان؟! تو 25 سالگی؟! لعنت!

 

غُرغُرانه: مریضی؟! خب تا خوب نشدی واسه چی پا می­شی میای دانشگاه ملت رو مریض می­کنی؟!

دلتنگی: بوس بغل...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

بهار که آغوشش را باز می­کند و تابستان که خودش را ول می­دهد توی بغلِ بهار. پاییز که کمرش را خم می­کند و تابستان که سوار می­شود بر پشت پاییز. این تابستان­های قُلدر تهران....

پ. ن.: بی­خیال گردن­کلفتی تابستان، بوی خنکِ پوشال­های نم خورده را عشق است!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

می­گه تعداد رای­های تهران در دور دوم هفتصد هزار تا بوده (نه؟ هشتصد هزار تا!). می­گه جمعیت تهران دوازده میلیون نفر هست (نه؟ ده میلیون نفر!)، فکر می­کنم چندصد هزار نفر برای میلیون­ها نفر تصمیم گرفته­اند-می­گیرند...

پ.ن: دلم می­خواد همه­ی اونایی که رای نمی­دن و دائم در حال غر زدن هستن رو با دستای خودم خفه کنم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

می­دانی... این فصل فوتبالی 08-2007 هیچ برای ما خوب نبوده. برای ما میلانی­ها، بارسلونی­ها، لیورپولی­ها، استقلالی­ها. حالا هرچه لیورپول، آرسنال را له کرده­باشد و بارسا هنوز وقت داشته باشد و استقلال به دور بعد صعود... نه این فصل فصل ما نیست. فصلی که حتی رم به پای اینتر مزخرف نرسد و حتی چلسی به آن من­یونایتدِ لعنتی! آه... چه روزهای فوتبالی غمناکی!

 

بی­ربط: Little Miss Sunshine (خوب بود)، Waitress (مزخرف!)، Being Julia (دوست داشته شد) و Enchanted (واضحه که وقتی "والت دیزنی پیکچرز پریزنتس" بعد فیلمه چه جور فیلمیه دیگه؟!) هم دیده شدند.

پ. ن.: من مرده این "یوزر ریتینگ"های اینجا هستم رسماْ!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |