این نوشته متعلق به خیلی پیشترهاست، پیشتر از این روزهای بیحوصلهی پُر گرد و غبارِ خسته. توی یک فلش مموری قدیمی یافتهماش.
عاشق قهوهجوشی هستم که 3-4سال پیش از بازار تجریش خریدهام. همان که رویاش نوشتهبود "کارخانجات ظروف آلومینیومی نمیدونم چیچی". عاشق اینکه هر جور شده، چند وقت یکبار، خودم را برسانم میدان 7تیر و خیابانهای آن دور و بر را از بهار شیراز تا بهار تا سهروردی تا مفتح، پیاده گز کنم، بعد همینطور بروم و بو بکشم تا دماغام مرا برساند به "ادنا"؛ قهوه ترک بخرم و همینطور که دارم پر میشوم از بوی قهوه قیافهی تو بیاید جلوی چشمم که قهوهات را میخوری و باز مثل هر بار میپرسی «نمیدونم چه اصراری داری از "ادنا" قهوه بخری عزیزم؟ "تُرک"اش اونقدرا هم درجه یک نیست.». عاشق اینام که قهوه و شکر پیمانه کنم، که بایستم بالای اجاق و خیره شم به قهوهی کنارههای ظرف که ریزریز میجوشد، کف میکند و جمع میشود و... خاموش.
عاشق همهی اینهام همانطور که عاشق آن کاپوچینومیکر و اسپرسوساز مشکی دلونگیام که 7-8سال پیش از پردیس2 خریدم. عاشق لحظههایی که مامان اصرار میکنه «ما که قهوهساز داریم، من نمیفهمم تو چرا این یارو رو نمیبری خونهی خودت؟!» و منظورش از "یارو" همان قهوهساز است و من بیخیال لبخند میزنم، اسپرسو میخورم و روی "یارو" دست میکشم. عاشق اینام که تو هی بپرسی«چرا کافیمیکر نمیخریم؟» و من هی با اخم بخندم «نه که خیلی جا داریم؟».
عاشق اینهمه راز و خاطرهام که قاطی فنجانهای قهوهی مناند.
توضیح: این یک نوشتارِ گنگ، ناقص و نافهوم است که انتشارشاش موجب گریه و دلتنگی نگارنده میگردد.