تبليغاتX
شمعدانی ها

شمعدانی ها

 

دیدید بعضی حرف­ها رو سخت­تون هست که با بعضی دوست­هاتون بزنید، بس که راجع­به بعضی موضوع­ها هیچ­وقت حرف نزدید باهاشون؟ حالا قضیه من و این وبلاگ هم شده همین. سختمه بعضی حرف­ها رو این­جا زدن، از بعضی چیزها، این­جا حرف زدن. اینه که این­جا این­جوری می­شه. سوت و کور.

توی پرانتز: بعد دیدید بعضی وقت­ها، برخی از همون دوستان مذکور، کاری می­کنن، چیزی می­گن، که جو رابطه­تون یک­هو عوض می­شه؟ وبلاگ هم از این عُرضه­ها دارد آیا؟ می­شود امیدوار بود؟!

 

./ امروز اولین روز از سومین ماهِ حضورِ یک فرشته است در من.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

اولین فکری که بعد از دیدن اون دو تا خط اومده و نشسته توی سرم، اینه که باید زودتر سر و ته این مقاله­ها و سمینار و پایان­نامه رو هم بیارم. آره، همین. فقط همین.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

نه که فکر کنید وقتی شما این­جا چیزی نمی­خوانید، من هم کلن نمی­نویسم، نه. می­نویسم. زیاد هم می­نویسم. یک خروار نوشته دارم، از یک خط، تا یک پاراگراف، تا یک صفحه، همه اما نصفه، نیمه­کاره، ناتمام. بی­حوصله­ام، عجله دارم، خسته­ام، تمرکز ندارم، هزار کار ریخته روی سرم، ذهن­م زیادی شلوغ و درهم­برهم است، زیادی حرف دارم، از این شاخه به آن شاخه می­پرم، نمی دانم، هر دردی که دارم، تمام کردن بلد نیستم. نوشته­هایم را نصفه­نیمه رها می کنم، مثل خیلی چیزهای دیگر در همه این بیست و شش سال  که تمام نکردم، که رها کردم... آدم نوشته­ها/کارهای ناتمام که منم.  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

همه سرخوشی و انرژی دی­شب و امروزم را مدیون شما دخترانِ "گروه ارکیده"ام. برای آن­همه زیبا که بودید و آن­همه زیبا که خواندید و نواختید؛ برای ترانه کُردی­ای که همه تالار وحدت را به وجد آورد؛ برای "I will survive" که فوق­العاده بود؛ برای جشن تولد باشکوهی که چشم­هایم را از شادی و غرور خیس اشک کرد -و البته کیک­اش هم خیلی خوشمزه بود-؛ برای این­که نُه سال با سختی­هایی که همه می­دانیم برای یک گروه موسیقی بانوان، آن هم از نوع پاپ، وجود دارد کنار آمدید و ماندید. ارکیده، ارغوان، ارمغان، دنیا، مریم، ترانه، پریسا، بودن­تان، ماندن­تان، مایه افتخارست.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


یک سوال اساسی دارم من الان، آیا تا به حال کسی موفق شده گوش بسپارد به موسیقی متن "شیندلر لیست" و حال­اش یک­جوری نشود، و بغض نگیرد گلویش را، و شاید حتی اشکی هم؟ صدای سازها انگار مستقیم قلب آدم را نشانه گرفته­اند آخر.


./ سلام دوستی که یادم آوردی  بروم سراغ سی­دی­های موسیقی متن فیلم­ام، که حالا از صبح  هی این یک ساعت موسیقی را گوش کنم، و دست و دلم به انجام هیچ کار دیگری نرود.

لینک دانلود




+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

روزهایی هست که آدمیزاد دلش لَک می­زند برای یک خط، تنها یک خط، نوشتن... و نمی­شود، و نمی­تواند. تجربه نشان داده که در این روزها حال آدم نه خوب است، نه بد، نه غمگین است، نه خوشحال، فقط یک­جور حال معلقی دارد انسان. چنین روزهای برزخی عجیبی هستند این­ روزها...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


یک اتفاقات عجیب و غریبی تازگی دارد می­افتد برای من که کلی حس خوش­خوشانه­ی هیجان­انگیز به­دنبال دارد. اول­اش از یک برنامه­ زنده تلویزیونی شروع شد. مجری برنامه که شروع به صحبت کرد، حرف­هایش به گوش­ام تکراری آمد، البته زیاد تعجبی نداشت چون اصولاً مجری­ها همیشه حرف تکراری می­زنند، اما، ماجرا به همین جا ختم نشد، ارتباط تلفنی­ای برقرار شد توی برنامه که من کلمه به کلمه دیالوگ­های ردوبدل شده را پیش­پیش می­دانستم. نه از آن دانستن­هایی که گاه­به­گاه اتفاق می­افتد برای آدمیزاد، نه، از آن طور که بعد از این­که اتفاق افتاد بگویی من این را پیش­تر دیده بودم نه، دقیق می­دانستم و پیش از این­که واقع شود، یعنی تا آخر مکالمه را می توانستم تعریف کنم پیش از وقوع.  حالا از این قصه یک هفته­/ده روزی گذشته و در این مدت این ماجرا یک­بار دیگر هم در مورد یک نوشته... بله!

حالا الان هدفم در زندگانی این­ست که بی­خیال درس و مشق شده، در آینده نزدیک یک بنگاه پیش­گویی و فال و این­ها راه بیاندازم. تا سرم شلوغ نشده بیایید وقت بگیرید که بعد پشیمان نشوید. از ما گفتن بود!



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

این نوشته متعلق به خیلی پیش­ترهاست، پیش­تر از این روزهای بی­حوصله­ی پُر گرد و غبارِ خسته. توی یک فلش مموری قدیمی یافته­م­اش.

 

عاشق قهوه­جوشی هستم که 3-4سال پیش از بازار تجریش خریده­ام. همان که روی­اش نوشته­بود "کارخانجات ظروف آلومینیومی نمی­دونم چی­چی". عاشق این­که هر جور شده، چند وقت یک­بار، خودم را برسانم  میدان 7تیر و خیابان­های آن دور و بر را از بهار شیراز تا بهار تا سهروردی تا مفتح، پیاده گز کنم، بعد همین­طور بروم و بو بکشم تا دماغ­ام مرا برساند به "ادنا"؛ قهوه ترک بخرم و همین­طور که دارم پر می­شوم از بوی قهوه قیافه­ی تو بیاید جلوی چشمم که قهوه­ات را می­خوری و باز مثل هر بار می­پرسی «نمی­دونم چه اصراری داری از "ادنا" قهوه بخری عزیزم؟ "تُرک"اش اون­قدرا هم درجه یک نیست.». عاشق این­ام­ که قهوه و شکر پیمانه کنم، که بایستم بالای اجاق و خیره­ شم به قهوه­ی کناره­های ظرف که ریزریز می­جوشد، کف می­کند و جمع می­شود و... خاموش.

عاشق همه­ی این­هام همان­طور که عاشق آن کاپوچینومیکر و اسپرسوساز مشکی دلونگی­ام که 7-8سال پیش از پردیس2 خریدم. عاشق لحظه­هایی که مامان اصرار می­کنه «ما که قهوه­ساز داریم، من نمی­فهمم تو چرا این یارو رو نمی­بری خونه­ی خودت؟!» و منظورش از "یارو" همان قهوه­ساز است و من بی­خیال لب­خند می­زنم، اسپرسو می­خورم و روی "یارو" دست می­کشم. عاشق این­ام که تو هی بپرسی«چرا کافی­میکر نمی­خریم؟» و من هی با اخم بخندم «نه که خیلی جا داریم؟».

­عاشق این­همه راز و خاطره­ام که قاطی فنجان­های قهوه­ی من­اند.

 

توضیح: این یک نوشتارِ گنگ، ناقص و نافهوم است که انتشارش­اش موجب گریه و دلتنگی نگارنده می­گردد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 

 

همه­ی خیابان­های منتهی به وزارت کشور را بسته­اند و نتیجه­اش اینست که خیابان­ها و کوچه­های فرعی آن اطراف غلغله شده از ماشین، حتی اگر ظهر پنجشنبه باشد. بعد کلی پیچ زدن توی کوچه پس­کوچه­های شلوغ، نشسته­ام پشت فرمان ماشین، که ناچار جلوی پُلی پارک­اش کرده­ام، منتظر که همسر عزیز بلیط­ها را از آن آژانس کنار ساختمان نهضت سوادآموزی تحویل بگیرد. حرص می­خورم که مگر نگفت "دروغ­گو خیانت­کار است و خیانت­کار ترسوست"؟ دلیل این همه محدودیت، ترس اگر نیست، پس چیست؟... گرما کلافه­ام کرده، رادیو پیام یک­سره دارد از دموکراسی حرف می­زند و قانون­گرایی و اغتشاش بد است و... حال­ام دارد بهم می­خورد از گرما، از اراجیفی که می­شنوم، ماشین را روشن می­کنم، کولرش را هم، دستم را روی کلید پخش سی­دی فشار می­دهم، صدای زیبا شیرازی می­پیچد که "اون که می­خواستی تو غُبارا گم شد...".

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   | 


این روزها انگار همه ی این وبلاگهای درمانده یِ عصبانیِ بهت زده را من می نویسم. چقدر دلهایمان، حرف دلهایمان، یکی شده این روزها...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط خانوم شمعدانی   |