تو خودت گفتهای
وگفته تو عین حقیقت است
وعدههایت هم که راست راستاند
گفتهای از بزرگواری من
بخواهید هرچه میخواهید
که منِ خداوند با شما بندگان مهربانم.
***
سه سال پیش، دو-سه ماه از بهدنیا آمدن پسر کوچولوش نگذشته بود که بیماریاش شروع شد. همسر و مادرش سرگردان بین بچهی نوزاد توی خانه و دختر مریض توی بیمارستان. جراحی، رادیوتراپی، شیمی درمانی. نزدیک به یک سال این وضعیت ادامه داشت تا اینکه پزشکها اعلام کردند بیماری نوع بسیار نادری از سرطان سینه است که مشابهاش را تا به حال نداشتهاند در ایران و کار دیگری از دستشان برنمیآید. مدارک پزشکی و نتایج آزمایشها و عکس و اسکن و... پست شدند برای دایی مقیم آلمان و پسر عموها و دختر عمههای ساکن امریکا. اینجا، توی ایران همه دست برداشتند به دعا و نذر و نیاز، همه، فامیل، دوست، آشنا، دور، نزدیک....
***
خدای من!
جزو اوصاف تو نیست که بگویی بخواهید و بعد ندهی!
آن هم وقتی که تو اصولاً اهل عطاهای بیدریغ و بیشماری،
و بر اهالی مملکتات
از سر مهربانی و لطف
پیدرپی نعمت میباری.
***
وقت سفر بود و هیچکس مگر خود دخنرک، که متولد امریکا بود، نتوانست برای همراهیاش ویزا بگیرد. بیمار باشی و تنها و بچه یکسال و چند ماههت رو هم بگذاری... روز تلخی بود. روزهای تلخی بود... دو هفته نشده بود هنوز که برگشت. آزمایشها و معاینات جدید میگفتند که هیچ بیماری وجود ندارد که گرچه بیماریای بوده و بسیار هم سخت و وخیم بوده، باتوجه به مدارک پیشین، اما حالا اثری از آثارش پیدا نیست. حالا بیشتر از یکسال از آن روزها گذشته...
***
خدای من،
با زبانی میخوانمت که گناه لالاش کرده
با قلبی با تو نجوا میکنم که خطاها هلاکش کردهاند،
ولی باز میخوانمت
هراسان و مشتاق
ترسیده و امیدوار!
گناهانم را نگاه میکنم و ترس برم میدارد
بزرگواری تو را میبینم و باز طمع میکنم:
که امیدی هست!
***
گاهی دردهای ما بزرگاند، خیلی بزرگ، خدا اما از هر چیزی بزرگتر است.